Tuesday, November 11, 2008

تاریخ‌چه و مفهوم چپ

انقلاب فرانسه خاستگاه اصطلاح چپ و راست (هم‌چنین اصطلاح‌های هم‌ردیف آن) است. در مجمع ملی آن زمان، نمایندگان انقلابی تندرو در طرف چپ و محافظه‌کارها در طرف راست می‌نشستند. این سنت بعدها در پارلمان‌های اروپایی ادامه یافت. در نتیجه در آن روزگار چپ به معنای انقلابی بودن و هواداری از دگرگونی و دگرگونی بیشتر بود و راست به معنای مخالفت با هر گونه دگرگونی یا حدودی از بازگشت به گذشته بود. جریان ِ چپ امروزه شامل تمام ِ گروه‌های بهبودخواه و انقلاب‌خواه است. به‌طور کلی ویژه‌گی‌های چپ را می‌توان در چهار مورد زیر دانست:

الف– هواداری از دگرگونی‌های هر چه شتابان‌تر ِ اجتماعی و اقتصادی در جهت ِ ایجاد برابری و از میان برداشتن فاصله‌های طبقه‌ای با دخالت ِ هر چه بیشتر دولت در امور اقتصادی و اجتماعی.

البته چپ‌های میانه‌رو خواهان برابری ِ مطلق اقتصادی و اجتماعی نیستند، و آن را موجب دخالت ِ مطلق ِ دولت در همه‌ی امور می‌دانند که به توتالیتاریسم (فراگیرندگی) می‌انجامد که خود زاینده‌ی نوعی خاص از نابرابری‌هاست؛ ولی چپ‌های تندرو یا انقلابی، برابری مطلق را شرط ایجاد جامعه‌ی دادگرانه می‌دانند.

ب– گرایش به ایمان ِ گیتیانه (دنیوی). ایمان به پیشرفت کمابیش بیکران ِ تاریخ و علم و بشریت (در برابر ایمان دینی و آن‌جهانی). روی آوردن به عقل و استدلال و داشتن باورهای فلسفی ِ غیردینی یا ضد دینی.

این گرایش از اصل ِ رواداری (tolerance) در میان ِ میانه‌روها آغاز می‌شود که اغلب نه هوادار دین هستند و نه دشمنی خاص با آن دارند، تا دشمنی سخت با دین و باورهای دینی در میان کمونیست‌ها و نشاندن ِ ماده‌باوری (materialism) در مقام فلسفه‌ی رسمی خود، به‌جای هر گونه ایمان و باور دیگر. در نتیجه ساده‌ترین شکل ِ حکومت گراینده به چپ، حکومت ِ بی‌باور (laic) است. نهایت ِ آن حکومت‌های کمونیست است که فلسفه‌ای رسمی بر پایه‌ی رد هرگونه ایمان و باور مابعدالطبیعی دارند.

پ – گرایش به انترناسیونالیسم (internationalism) در برابر میهن‌پرستی (patriotism) و ناسیونالیسم (nationalism). باور به یگانگی نهایی نوع بشر و سرنوشت آن، به درجات گوناگون.

بعضی از گرایش‌های چپ، ناسیونالیسم دفاعی را می‌پذیرند اما درکل با ناسیونالیسم تاختگر (که هدف آن گسترش دامنه‌ی قدرت ملی و امپریالیسم است) مخالف هستند. در میان گروه‌های چپ هم‌کاری و هم‌یاری و رابطه‌ی بین‌المللی (international) امری بدیهی است.

ت – گرایش به سنت‌شکنی و داشتن روحیه یا روش انقلابی یا بهبودخواه و آوردن ِ طرح‌های تازه‌ی اجتماعی براساس سنجه‌های ایدئولوژیک در برابر ِ محافظه‌کاری (conservatism) و ارتجاع (reactionarism).

ایمان به مردم در مقام ِ مرجع ِ نهایی حقیقت و قدرت سیاسی، و در آویختن به خواست ِ آن‌ها به عنوان ِ داور ِ نهایی در امور، و در نتیجه باور به دموکراسی به صورت‌ها و درجه‌های گوناگون و ارزش‌های مردمی و برابری‌خواه.

چپ نو

چپ نو (new left) جبنش سیاسی‌ای که در اروپا، امریکا و ژاپن پدید آمد و علت پدید آمدنش نارضایی از چپ ِ کهن بود. آرمان‌خواهی (idealism) چپ نو مبهم‌تر از چپ کهن است و گرایش آن بیشتر به عمل مستقیم (direct action) است تا شکل عمل سازمان‌یافته و حزبی چپ کهن. چپ نو نیز دامنه‌ی وسیعی دارد و گرایش‌های سیاسی گوناگونی را در بر می‌گیرد.

در انگلستان، چپ نو با تکانی که کمونیست‌ها و سوسیالیست‌های انگلیس از دو رویداد انقلاب مجارستان برضد شوروی و حمله‌ی انگلستان و فرانسه به کانال سوئز (1956) خوردند، پدید آمد. در امریکا، چپ نو با جنبش حقوق مدنی (در اوایل دهه‌ی 1960) پدید آمد و با بالا گرفتن کار جنگ در ویتنام، مبارزتر شد.

چپ نو در همه جا اغلب یک جنبش دانشجویی است و در ایالات متحد امریکا به شورش‌های دانشگاهی دهه‌ی شصت و در فرانسه به رویدادهایی شصت و هشت انجامید و در آلمان به ناآرامی‌های دانشجویی که چند دانشگاه را فلج کرد و به عملیات گروه ترورگر ِ بادر-ماینهوف (Baader-Meinhof)، و در ژاپن به عملیات اتحادیه‌ی دانشجویی زنگاکورن (Zengakuren) و سرانجام، به ایجاد ارتش سرخ انجامید. در نتیجه بریگارد سرخ (Red Brigade) از جمله پدیده‌های جنبش چپ نو است که روش‌های چپ کهن و فرورفتگی آن‌ها در بحث‌های نظری و یا روش‌های دوراندیشانه را نمی‌پذیرند و پیرو روش عمل مستقیم است و از نظر ایدئولوژی در رده‌ی کمونیست‌های آنارشیست هستند.

چپ نو در اواخر دهه‌ی شصت از توان افتاد و به صورت جنبش جوانان درآمد و کامیابی چندانی نداشت، چرا که تاکتیک‌های خشونت‌آمیز آن در طبقه‌ی میانه و طبقه‌ی کارگر اروپایی بازتاب مخالف برانگیخت و پیشروان آن در جهت ِ برانداختن نظام موجود به سیاست راه‌پیمایی دراز از طریق نهادهای موجود روی آوردند (یعنی کار کردن در سازمان‌ها و نهادهای سیاسی ریشه‌دار) اگرچه گرایش آرمان‌شهری (utopia) در چپ نو کم نشده، ولی مفهوم از خود بیگانگی که در دهه‌ی اخیر رواج فراوان یافته، اکنون برای‌شان جاذبه‌ی کمتری دارد. برخی از جناح‌های چپ نو اکنون بیشتر به هم‌کاری با چپ کهن گرایش دارند.

 زیر نویس:

– در این نوشته از نوشته‌های داریوش آشوری استفاده شده است.
– این موضوع در نوشته بعدی با تاریخ‌چه و مفهوم راست ادامه خواهد یافت.

Posted by Ali Hemmati in 20:09:04 | Permalink | Comments (2)

Monday, August 25, 2008

در ادامه‌ی شرح مارکسیسم

در ادامه شرح مارکسیسم به زبان ساده، توضیح‌های بیشتری را با سایر رفقا به اشتراک می‌گذارم. سعی می‌کنم که بخش‌های این پژوهش تا جای امکان کوتاه و ساده باشه. در این نوشته از نوشته‌های رفیق مازیار رازی نیز استفاده شده است.

مارکس معنقد بود که پس از سرنگونی دولت سرمایه‌داری، و استقرار دولت كارگری، از لحاظ اقتصادی باید سه مرحله از یك‌دیگر متمایز شوند: 1. مرحله‌ی انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیزم. 2. مرحله‌ی اول كمونیزم (جامعه‌ی سوسیالیستی) 3. مرحله‌ی دوم كمونیزم (جامعه‌ی كمونیستی) البته هیچ‌گاه میان دو مقوله سوسیالیزم و كمونیزم از دیدگاه ماركس و انگلس تفاوت كیفی وجود نداشت. سوسیالیزم صرفن مرحله‌ی نخست كمونیزم است. در سوسیالیزم طبقات و دولت از میان رفته و به هر فرد در جامعه به اندازه سهم او در تولید اجتماعی از محصول آن تولید تعلق می‌گیرد. سپس در مرحله‌ی كمونیزم-با رشد كیفی نیروهای مولده در سطح جهانی و وفور اقتصادی- به هر كس به اندازه نیازش تعلق می‌گیرد.

مرحله انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم

جامعه قبل از رسیدن به جامعه‌ی كمونیستی وارد مرحله‌ی گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیزم می‌شود. این مرحله انتقال از طریق انهدام مالكیت خصوصی بر وسایل تولید (زمین، صنایع، بانك‌ها و غیره)، انحصار تجارت خارجی و معرفی اقتصاد با برنامه تعیین می‌شود. همان‌طور که در متن قبلی توضیح داده شد، ماركس در نقد برنامه گوتا، به تفصیل به بقای نابرابری‌های اجتماعی در دوران انتقالی و حتا در مراحل اولیه سوسیالیزم اشاره کرده است. این نابرابری‌ها از بقای معیارهای بورژوایی در توزیع (انگیزه‌های مادی، مبارزه برای ارتقا دست‌مزدها، نابرابری در مصرف و غیره) است. اما برای حل تضادهای این جامعه، دو تكلیف اساسی تاریخی می‌باید تحقق یابند: 1. می‌بایست تقسیم كار طبقاتی، اقتصاد پولی و گرایش به سود جویی و ثروت‌مند گشتن و كلیه بازمانده‌های ایدئولوژیك سرمایه‌داری و غیره به‌طور آگاهانه از بین بروند. 2. می‌بایست رشد موثر نیروهای مولده در راستای ایجاد وفور اقتصادی برای تمامی بشریت تحقق یابد.

در این مرحله، تولید كالایی، طبقات اجتماعی و دولت نیز می‌باید مرحله اضمحلال خود را طی كنند. در مرحله انتقالی، از دولت صرفن برای جلوگیری از بازگشت طبقه‌ی حاكم سابق و تنظیم فعالیت‌های اقتصادی روزمره استفاده می‌شود. با پایان پذیرفتن این نقش، دولت تحت دیكتاتوری پرولتاریا نیز باید از بین برود. البته سرعت انهدام دولت و طبقات نه تنها بستگی به مبارزات طبقاتی داخلی دارد، كه با مبارزات طبقاتی بین‌المللی نیز پیوند خورده‌اند.

نقش دیكتاتوری پرولتاریا

اگر در جامعه‌ی سرمایه‌داری، پرولتاریا در موقعیتی قرار می‌گرفت كه می‌توانست به محض كسب قدرت به مثابه یك طبقه بر كلیه امور زنده‌گی اجتماعی و اقتصادی نظارت كند، ناهنجاری‌های بوركراتیك اجتناب‌ناپذیر نمی‌بود. اما از آن‌جا که به‌طور معمول، نظام سرمایه‌داری كارگران را در كلیه سطوح زنده‌گی بیگانه می‌سازد و از طریق تحمیل حداقل 8 ساعت كار روزانه (به‌همراه وقت هدر رفته برای ایاب و ذهاب به محل كار و زنده‌گی)، كارگران را از رشد فرهنگی (كه آنان را قادر به عهده‌گیری فوری اداره جامعه می‌سازد) محروم می‌كند، شكلی از نیابت قدرت (كه به‌نوبه خود می‌تواند به ناهنجاری‌های بوركراتیك منجر شود) اجتناب‌ناپذیر است! در نتیجه، این احتمال وجود دارد که روند انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیزم و از میان رفتن دولت با رشد اقتصادی (که باید هم‌گام با یك‌دیگر طی شوند) به‌طور ایده‌آل پیش نرود و جامعه به‌طور اجتناب‌ناپذیر، با برخی از ناهنجاری‌های معین بوركراتیك مواجه شود.

در این مرحله برای از بین بردن تدریجی خصوصیات منفی موروثی جامعه سابق، به یک قدرت كه به نیابت جامعه گام های موثری بردارد نیاز است. چنین قدرتی می‌باید دمكراتیك‌ترین قدرتی باشد كه تاریخ به خود دیده است و از دموكراسی بورژوائی حاكم بر كشورهای سرمایه‌داری بسیار عالی‌تر باشد. در این مرحله به‌غیر از آنان كه مسلحانه قصد براندازی قدرت اكثریت مردم را دارند، برای كلیه‌ی قشرهای اجتماعی، آزادی‌بیان و تجمع و اعتصاب و غیره توسط قدرت دولتی نوین باید تضمین گردند. این قدرت، “دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا” نامیده می‌شود. این قدرت به نماینده‌گی از كارگران و زحمت‌كشان و متحدین آنان (اكثریت جامعه) براساس تضمین دمكراسی كارگری (قدرت شورایی)، روند عبور از سرمایه‌داری به سوسیالیزم را تسهیل و عملی می‌كند. همان‌طور که ماركس گفته است، استقرار دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا، ضامن انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیزم است. هر شكل دیگری از قدرت و یا جایگزینی دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا و قدرت شورایی با “دیکتاتوری حزب” و یا “خبرگان روشن‌فكر” و سركوب مخالفان سیاسی به نام طبقه كارگر محكوم به شكست است و امر انتقال به سوسیالیزم را مسدود كرده و وضعیت را برای بازگشت سرمایه‌داری هموار می‌كند!

مارکس و پراکسیس یا عمل‌گرایی

همان‌طور که در نوشته‌ی قبلی توضی داده شد، مارکسیزم یک ایدئولوژی نیست، بل‌که یک علم است. تنها بورژوازی حامل ایدئولوژی (که یک آگاهی کاذب است) است و طبقه کارگر نیازی به آگاهی کاذب ندارد. مارکسیزم علمی است که جهان‌بینی طبقه کارگر را توضیح می‌دهد و در عین حال به عنوان یک نظریه، سلاح انقلاب پرولتری است. ماتریالیست‌ها برعکس ایده‌آلیست‌ها، تاکید بر تقدم ماده (عین) بر روح (ذهن) دارند. در مرکز مارکسیزم، فلسفه عمل (پراکسیس) قرار گرفته است. از دیدگاه مارکس، عملِ انسانی، که با هدف تغییر طبیعت و اجتماعِ پیرامون خود شکل گرفته است، مقام مرکزی در شناخت جامعه را به خود معطوف می‌دارد. فلسفه نیز آگاهی، پایه تئوریک و ابزار این عمل را بنیاد می‌گذارد. از دیدگاه مارکس، رابطه بین تئوری و عمل (پراکسیس)، هم یک رابطه عملی و هم نظری است. عملی از این لحاظ که تئوری در تحلیل نهایی راهنمای فعالیت انسانی است (به‌ویژه عمل انقلابی‌اش)، نظری از این لحاظ که این ارتباط یک اقدام آگاهانه است. فلسفه‌ی عملِ مارکس، پیوند بین فلسفه به شکل اعم را با واقعیت موجود توضیح می‌دهد.  مارکس در نقد «هِگل‌های جوان» نوشت: سلاح نقد هرگز جایگزین نقد سلاح‌ها نمی‌گردد… تئوری زمانی به یک نیروی مادی تبدیل می‌گردد که توده‌ها مردم را جلب کرده باشد… زمانی که رادیکال شده باشد. تئوری‌ای که «رادیکال» و «انقلابی» باشد، منطبق با واقعیت است. تئوری‌ای که خواهان حفظ وضعیت موجود (بورژوایی) باشد، نه یک تئوری رادیکال و انقلابی است، و نه چنین تئوری‌ای قادر به مبدل شدن به نیروی مادی و جلب توده‌ها خواهد بود. طبقه کارگر تنها طبقه‌ای است که قادر به تحقق این تئوری (فلسفه) در جامعه است و می‌تواند آن را در جامعه به عمل انقلابی تبدیل کند. تئوری زمانی رادیکال است که ریشه آن درک گردد (برای انسان ریشه همان انسان است) تئوری زمانی در مردم تحقق می‌یابد که نیازهای آن‌ها را برآورده کند. تئوری به خودی خود غیرعملی است، چرا که قابل تحقق نیست و کارآیی تئوری، مشروط به وجود نقدرادیکال منطبق با نیازهای مردم است.

لازمه این انتقال (تئوری به عمل)، یک انقلاب اجتماعی است، زیرا که نیازهای مردم با رهایی کامل آن‌ها قابل تحقق است. در مرکز این انقلاب نیز پرولتاریا، به عنوان تنها طبقه متشکل تحت‌ستم که آزادی‌اش پیش شرط آزادی کل بشر است، قرار دارد. بدین ترتیب پرولتاریا با نفی خود به مثابه یک طبقه، کل نظام طبقاتی را از میان بر می‌دارد. مارکس معتقد بود که پرولتاریا به رهایی کامل خود دست نمی‌یابد، مگر این‌که تئوری را به عمل تبدیل کند. او تأکید می‌کرد که وجود یا حضور اجتماعی تئوری به خودی خود، منجر به آزادی طبقه‌ی کارگر نمی‌گردد. طبقه کارگر در ابتدا باید به موقعیت اجتماعی خود آگاه و به نیازهای رادیکال خود واقف گردد. سپس لزوم فراهم آوردن زمینه مادی برای رهایی خود را درک و در ارتباط با آن عمل انقلابی سازمان دهد. مارکس می‌گوید: فلسفه بدون الغا پرولتاریا تحقق واقعی نمی‌یابد و پرولتاریا بدون تحقق واقعی فلسفه نمی‌تواند خود را ملغا کند.

نقش انقلاب در تئوری عمل

نیروهای تولیدی که هم‌گام با ضرورت اجتماعی رشد می‌کند، به‌چنان تکاملی نایل می‌آید که مناسبات تولیدی موجود، رشد فراتر آن را مسدود می‌کند. این دو مقوله که ارتباط تنگاتنگ و پیچیده‌ای با یک‌دیگر دارند، در این مرحله در تناقض با یک‌دیگر قرار گرفته، و تشدید این تضادِ طبقاتی، ضرورت عینی یک انقلاب را در دستور روز قرار می‌دهد. مارکس اشاره می‌کند که: “برای ما، کمونیزم یک روابط اداری که باید آن را بر قرار کنیم نیست. یک ایده‌آلی که قرار است واقعیت با آن انطباق گردد، نیست. بل‌که ما جنبش واقعی را که وضعیت موجود امروزی را قرار است دگرگون کند، کمونیزم می‌نامیم.” پرولتاریا به مثابه عضو طبقه اجتماعی‌ای است که به واسطه‌ی نقش تعیین کننده‌اش در تولید (به‌ویژه تولیدی پیشرفته) در موقعیت رهبری کل جامعه در مقابل طبقه متخاصم، بورژوازی قرار می‌گیرد. زمانی که پرولتاریا به ضرورت انقلاب پی برد، آن طبقه نه تنها خواهان نابودی طبقه بورژوا است، که خواهان از میان برداشتن همه‌ی طبقاتی اجتماعی (حتا خودِ پرولتاریا) است. مارکس می‌گوید که: “طبقه‌ای که در صدر انقلاب قرار می‌گردد، حتا چنان‌چه در ظاهر در تقابل با یک طبقه دیگر باشد، از ابتدا به مثابه نماینده‌ی کل جامعه نمایان می‌گردد، آن (به عنوان کل توده‌ی جامعه) در مقابل یک طبقه (طبقه‌ی حاکم) ظاهر می‌گردد.”

از دیدگاه مارکس، تئوری‌ی عملِ انقلابی، گرچه از نقد به سایر نظریات ایده‌آلیستی و ماتریالیستی کهن آغاز کرده و در تقابل آن‌ها قرار گرفته، اما، به خودی خود مبدل به عمل انقلابی نمی‌گردد. حتا تئوری عملِ خود مارکس (که مُبلغِ پراتیک انسان‌ها در راستای تغییر و تحول جهان بود) در تحلیل نهایی یک تئوری یا نقد باقی می‌ماند، مگر این‌که از پایه مادی برای تحقق عملی آن برخوردار باشد. به این علت که، تئوری متکی بر خود، پایه‌ی مادی برای تغییر و تحول در جامعه را نمی‌تواند ایجاد کند. حتا چنان‌چه عده‌ای آگاه (یا روشن‌فکر)، چنین نظریه‌ای (تلفیق تئوری و عمل) را به عالی‌ترین شکل آن پرورش داده باشند، هنوز انتقال اولی به دومی، بدون یک عنصر دیگر، صورت پذیر نیست. از دیدگاه مارکس، آن عنصر دیگر، حزب پرولتری بود که زمانی جلوه عینی می‌یابد که مسئله عملی انقلاب طرح و در دستور روز قرار گیرد. مارکس و انگلس، برای نخستین بار این عنصر عینی را در بیانیه کمونیست (۱۸۴۸) به روشن‌ترین شکل آن بیان کرده و در عمل مورد اجرا قرار دادند.

بیانیه کمونیست تئوری انقلابی را با پراتیک عملی تلفیق کرده و مخاطب خود را پرولتاریای جهان قرار داده بود، این گام، مفهوم عمل مارکسیستی را غنی‌تر کرد. مارکس و انگلس با انتشار آن بیانیه، کوشش کردند که مبانی وحدت بین تئوری‌ی انقلابی و عملِ انقلابی در درون یک حزب کارگری را ایجاد کنند: “مفهوم جهان‌بینی تاریخی‌ی پرولتاریا، با تئوری‌ی عملِ انقلابی پیوند خورده است. مفهوم ماتریالیستی تاریخ، هم‌چنان بنیاد تاریخی تئوری‌ی عمل را تشکیل می‌دهد. مفهوم فلسفه، به مثابه یک تئوری که راهنمای عمل تغییر و تحول جهان است، باید از تفسیر صِرف فراتر رفته و مرتبط با پراتیک انسان باشد. وحدت تئوری و عمل، در عمل انقلابی قابل تحقق است. عمل انقلابی، در درون یک حزب کارگری کمونیستی که منافع عمومی کل طبقه کارگر و مسایل روزمره‌ی جنبش کارگری را در دستور روز قرار داده، قابل اجرا است.

 زیر نویس:

- شرح مارکسیسم به زبان ساده ادامه خواهد داشت. منتظر نظر، نقد و هم‌كاری رفقا خواهم بود.

Posted by Ali Hemmati in 03:38:09 | Permalink | Comments (2)

Saturday, August 2, 2008

!خودکشی سیستم سرمایه‌داری، از دید یک سرمایه‌دار

جورج سوروس (Georg Soros) در سایه بورس‌بازی، میلیاردها دلار اندوخته و به ستاره وال‌استریت شهرت یافته است! پرورش یافته بورس‌، اکنون هشدار می‌دهد که سیستم سرمایه‌داری در حال نابود کردن خود است. او، خواستار کنترل بورس‌ها و بانک‌ها است. جورج سوروس (معروف به ستاره وال‌استریت) دارای شخصیت دوگانه‌ای است. میلیاردر ۷۸ ساله، به عنوان فرزند یک خانواده یهودی مجار، در سال ۱۹۴۷ توانست با مدارک جعلی همراه خانواده از چنگ فاشیسم آلمان بگریزد و به لندن پناه ببرد. در آن‌جا، ضمن کار به عنوان مربی شنا و گارسون، فلسفه و اقتصاد آموخت. بعد به آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان تحلیل‌گر و دلال بورس در وال استریت مشغول به کار شد. جورج سوروس، امروز با حدود ۱۰ میلیارد دلار دارایی، ترجیج می‌دهد که از او به جای دلال بورس به عنوان فیلسوف و منتقد سیستم اقتصاد جهانی نام ببرند. او، در سال ۱۹۹۲ با یک بورس‌بازی خارج از تصور، بانک انگلستان را مجبور کرد که نرخ برابری پوند را در برابر دلار کاهش دهد! از همان‌جا بود که شهرت جهانی یافت و به ستاره وال‌استریت معروف شد.

وال‌استریت
وال‌استریت

میلیاردر مجاری‌تبار، اخیرا در گفت‌و‌گویی با هفته‌نامه اشترن گفت که ضمن سرمایه‌گذاری در بورس، در امور خیریه فعال و به فلسفه بیش از هرچیز علاقمند است.

هورست کهلر (ریيس‌جمهور آلمان) که خود از علاقمندان شدید توسعه آفریقا و مبارزه با فقر جهانی است، پس از بحران بانک‌ها و مستغلات آمریکا، از بازارهای پولی جهان به عنوان هیولا نام برد. جورج سوروس در گفت و گو با اشترن، ضمن تایید این نظر گفت: “من خودم یک بورس‌باز هستم. اما وضعیت فعلی عملیات بورس‌ها را تایید نمی‌کنم. من از مدت‌ها پیش گفته‌ام که مراکز مالی جهان باید بهتر کنترل شوند. هم‌چنین شرایط اعطای وام باید دقیق‌تر تنظیم شود. ما باید نظمی نو برای سرمایه‌داری بیابیم. در غیر این صورت، سرمایه داری، بالاخره خودش را نابود می‌کند”.

گزارشگر اشترن، به وی گفت: “به نظر می‌رسد که نابودی سیستم سرمایه‌داری از هم اکنون آغاز شده باشد. بهای نفت و مواد غذائی در بورس‌ها شتابان بالا می‌رود، رفاه ما تهدید می‌شود و در کشورهای فقیر اعتصاب‌ها و حتی قیام‌ها آغاز شده‌اند. آیا بورس‌ها جهان را به سمت بحران عمیق‌تر بعدی هدایت نمی‌کنند”؟ ستاره وال‌استریت، این را بخشی از حقیقت دانست. اما هشدار داد که همه مسوولیت را نباید تنها به گردن بورس‌ها انداخت. در رابطه با بحران انرژی، زوروس گفت: “تولید بسیاری از میدان‌های نفتی، برای مثل در مکزیک و عربستان سعودی، در نتیجه فرسودگی، به سرعت کاهش می‌یابد. علاوه بر این، بسیاری از تولیدکنندگان، به امید افزایش بیشتر قیمت‌ها، استخراج ذخائر خود را به تعویق می‌اندازند. افزایش تقاضا در کشورهائی مثل چین و هند هم یک عامل مهم دیگر است”.

به نظر میلیاردر مجاری‌تبار، افزایش بهای مواد سوختی سبب تحکیم پایه حکومت‌های فاسد و مستبد می‌شود! او در گفت‌وگو با اشترن، به عنوان نمونه چنین حکومت‌هایی، از روسیه، ایران و ونزوئلا یاد کرد و گفت: “از این موضوع می‌شود به عنوان نفرین مواد‌خام یاد کرد. این واقعیتی مسخره است”.

سوروس، نقش بورس‌بازان را در این میانه چنین توصیف کرد: “بورس‌بازان، آن تاولی را تشکیل می‌دهند که روی همه این عوامل نشسته است. آن‌ها با شرط بندی‌روی آینده، قیمت‌ها را، به ویژه در بخش مواد خام به انفجار می‌رسانند. این مثل آن است که در اوج قحطی، مواد غذایی را با سودای سود بیشتر احتکار کنیم! جلوی این کار باید گرفته شود”.

سرمایه‌دار منتقد نظام سرمایه‌داری، معتقد است که اقتصاد جهانی عمیق‌ترین بحران خود را پس از دهه ۳۰ سپری می‌کند. او، در تازه‌ترین مصاحبه خود توضیح داد: “ما، اخیرا شاهد ترکیدن برخی از تاول‌ها بوده‌ایم. ابتدا در بورس تکنولوژی مدرن و بعد در بازار مستغلات. بحران هنوز به هیچ عنوان مهار نشده است. من معتقدم که هنوز حتا نصف کاهش قیمت خانه‌ها را تجربه نکرده‌ایم. تا سال آینده، دو میلیون آمریکایی دیگر، توانایی پرداخت قسط‌های خود را از دست خواهند داد! هم‌اکنون، روند نابودی سهمگین دارایی‌ها ادامه دارد”.

جواد طالعی، خبرگزاری آلمان

زیرنویس:

- در 18 جولای در تحلیل‌های روزانه سیاسی و اقتصادی، در نوشته‌ای با عنوان «اقتصاد آمریکا تا کجا بحران را تحمل می‌کند؟» گزارش رییس بانک فدرال در برابر مجلس سنا امریکا، ترس سرمایه‌گذاران آلمان، دشواری‌های اقتصاد آمریکا و دخالت دولت آمریکا در عمل‌کرد بازار برای نجات سیستم مالی شرح داده شده است.

Posted by Ali Hemmati in 22:43:08 | Permalink | Comments Off

Friday, July 18, 2008

بحران ساختاری در بلژیک

بحران حکومتی در بلژیک بالا گرفته است. ایو لِتِرمه (Yves Leterme)، نخست وزیر از حزب دموکرات مسیحی که خاستگاهش بخش هلندی زبان کشور است، به دلیل به بن‌بست رسیدن مذاکرات برای اصلاح ساختار کشور استعفا داده بود. هلندی‌زبان‌ها و فرانسوی‌زبان‌ها در مورد ساختار فدراتیو کشور اختلاف نظر دارند. آلبرت دوم (پادشاه بلژیک) استعفای نخست‌وزیر را نپذیرفت.

۲۰ مارس ۲۰۰۸: لترمه در حال سوگند آغاز کار در حضور شاه آلبرت دوم. لترمه پس از ۴ ماه استعفا داد
لترمه در حال سوگند آغاز کار در حضور شاه آلبرت دوم (۲۰ مارس ۲۰۰۸)
 
لترمه پس از ۴ ماه استعفا داد!

مشکل به یک بحران ساختاری برمی‌گردد. برای حل آن مذاکراتی در جریان بود که به بن‌بست رسید و چون لترمه راهی برای خروج از آن نیافت، استعفا را بر ماندن ترجیح داد. خروج از بن‌بست به معنای درافتادن با متحدان بود، به طور مشخص با حزب NVA(حزب جدایی‌طلب فلمینگی) که با اصلاحات ساختاری مورد بحث مخالف است. حزب لترمه در انتخابات سال گذشته با این فلمینگی‌های افراطی وارد ائتلاف شد و اکنون با تهدید آنان است که از مذاکرات پا پس می‌کشد. مضمون مذاکرات ایجاد تغییراتی در ساختار دولتی و تعریف و تنظیم مجدد حوزه‌‌های رأی‌گیری بوده است.

مسئله در نهایت به توزیع قدرت میان فلمینگی‌ها و والونی‌ها برمی‌گردد. فلمینگی‌ها (یا فلام‌ها) هلندی‌زبان هستند، والونی‌ها فرانسوی زبان. فلمینگی‌ها عمدتا در شمال کشورند، بیش از نصف جمعیت کشور را (که ۴ / ۱۰ میلیون است) تشکیل می‌دهند و ثروتمندترند، والونی‌ها در جنوب‌اند، جایی که صنایع سنگین در آن مستقر بود و دیگر دوران رونق آن‌ها سپری شده است. والونی‌ها یک سوم اهالی را تشکیل می‌دهند. بقیه اهالی خود را دوزبانه معرفی کنند. یک اقلیت کوچک آلمانی‌زبان هم در کشور وجود دارد که جمعیت آن حدود ۷۴ هزار نفر است. کشور از سال ۱۹۹۴ به سه ایالت تشکیل شده است: ایالت فلاندر (که ایالت اکثریت هلندی‌زبان‌هاست) ایالت والونی (که در آن اکثر فرانسوی‌زبان‌ها ساکن‌اند) و بروکسل (که مخلوط است) بروکسل، پایتخت کشور در مرکز واقع است و از این سو با سد والونی‌ها مواجه می‌شود، از آن سو با سد فمینگی‌ها. طرح گسترش شهر شکست می‌خورد چون یا این طرفی‌ها یا آن طرفی‌ها آن را وتو می‌کنند.

از میانه‌ی قرن نوزدهم کشور مدام با بحران ناشی از مشکلات شکاف و عدم تفاهم میان هلندی‌زبان‌ها و فرانسوی‌زبان‌ها دست به گریبان است. تا پس از پایان جنگ جهانی دوم چیرگی با فرانسوی‌زبان‌ها بود. هلندی‌زبان‌ها خود را مورد تبعیض می‌دیدند و از غرور فرانسوی‌زبان‌ها (که زبان فلمینگی‌ها را روستایی و عقب‌مانده می‌خواندند) شکایت داشتند. اکنون چیرگی با هلندی‌زبان‌هاست. افراطیون هلندی‌زبان شکایت می‌کنند که هر ساله حدود ۷ میلیارد یورو به منطقه‌ی فقیر فرانسوی‌زبان تزریق می‌گردد و این پولی است که از کیسه‌ی هلندی‌زبان‌ها خرج می‌شود.

در مذاکرات برای اصلاح ساختار کشور تا این حد توافق حاصل شده بود که بخش‌ها نیز، که در تقسیمات کشوری زیر ایالت‌‌ها هستند، در گفت‌وگوها شرکت داده شوند. فرانسوی‌زبان‌ها با این امر (که در اصل از طرف فلمینگی‌ها مطرح شده بود) موافقت کرده بودند، اما فلمینگی‌های افراطی اصرار داشتند که بایستی نتایجی را ببینند که آشکارا به نفع آنان باشد. نزاع ادامه دارد و این خطر برقرار است که دیگر حس همبستگی میان دو گروه زبانی تشکیل‌دهنده‌ی ملت بلژیک چنان زائل شود که آینده‌ی کشور در پرده‌ی ابهام رود.

سخنگوی آلبرت دوم در شامگاه پنج‌شنبه (۱۷ ژوئیه) اعلام کرد بنابر درخواست پادشاه، ایو لترمه به کار خود ادامه می‌دهد. یک برنامه‌ی کاری وی، اجرای طرح اقتصادی‌ای است که در مورد آن در کابینه‌ی اِئتلافی اتفاق نظر وجود دارد. چیزی از دامنه‌ی اختلاف‌نظرها کاسته نشده، اما تصمیم آلبر دوم دست‌کم این تاثیر روانی را دارد که نبایست تسلیم شد و باید کوشید با وجود همه‌ی ستیزها، مذاکرات پیش روند.

مشکل عمده‌ی کشور، اختلاف میان هلندی‌زبان‌ها و فرانسوی‌زبان‌هاست. قرار بود تا ۱۵ ژوئیه طرحی برای اصلاح ساختار فدراتیو کشور تهیه شود که چون مذاکرات در مورد آن شکست خورد، لترمه استعفا داد. حال پادشاه برای نزدیک کردن دیدگاه‌های ستیزنده با هم بر سر مسئله‌ی فدرالیسم، سه میانجی تعیین کرده است. میانجی‌گران قرار است تا پایان ماه ژوئیه اولین گزارش خود را ارائه کنند.

خبرگزاری آلمان

Posted by Ali Hemmati in 18:42:48 | Permalink | Comments Off

Saturday, July 5, 2008

یک سیاست‌مدار عادی به‌نام بارک اوباما

بارک اوباما (نامزد دمکرات‌ها برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا) تلاش می‌کند از همه‌ی اردوهای سیاسی، نیروهایی را به خود جلب کند. خود این امر به تنهایی می‌تواند به قیمت سلب اعتماد از او تمام شود. او در جریان پیکارهای مقدماتی انتخاباتی، ادعاهای اخلاقی بزرگی داشت. وی سیاستی صادقانه را وعده داده بود. اما هر چه پیکار انتخاباتی پیش می‌رود، شاهد چرخش‌های سیاسی از وی هستیم.

بارک اوباما دست‌کم در پاییز گذشته نمی‌خواست مدالی را که پرچم آمریکا بر آن نقش شده به سینه بزند. خود این سناتور گفته بود که به یک چنین نماد ظاهری عشق به میهن نیازی ندارد. اما هم‌اکنون نظر خود را تغییر داده است و این مدال را بر سینه می‌زند! این چرخش از نظر سیاسی کوچک است. اما چرخش از کسی است که دگرگونی و سیاست پاک را تبلیغ می‌کند!

زمانی اوباما گفته بود: «بهترین راه برای تامین امنیت ما و فشار آوردن بر رهبران عراق برای این‌که به جنگ داخلی خود پایان دهند، این است که ما فوری نیروهای جنگی خود را از عراق خارج کنیم. نه شش ماه یا یک سال دیگر، بل‌که هم‌اکنون». برنامه‌ی اوباما این بود که نیروهای آمریکایی را ظرف ۱۶ ماه از عراق خارج کند. وی صریحن با افزایش نیروهای نظامی آمریکا در عراق مخالفت کرده بود! اکنون مدتی است که شمار قربانیان در عراق کاهش یافته و از نظر سیاسی پیشرفت‌هایی حاصل شده است. رقیب سیاسی او جان مک‌کین (از اردوی جمهوری‌خواهان) خواستار افزایش نیروهای آمریکایی در عراق شده است. اردوی اوباما اکنون دیگر خواهان عقب‌نشینی از عراق ظرف ۱۶ ماه نیست. اوباما می‌گوید: «پس از این‌که چنین بی‌احتیاط وارد عراق شدیم، باید آن را با احتیاط ترک کنیم. ولی باید خروج نیروها را آغاز کرد.»

می‌بینیم که اوباما از آغاز خروج نیروها سخن می‌گوید، ولی دیگر از زمان پایان خروج نیروها سخنی در میان نیست!

پس از این چرخش‌های سیاسی، می‌رسیم به یکی از بالانس‌های سیاسی اوباما: شنود تلفنی شهروندان آمریکایی! بسیاری از آمریکاییان برآشفتند هنگامی که شنیدند دولت بوش شرکت‌های تلفن را وادار ساخته، شنود تلفنی و کنترل ای‌میل‌های مشتریان خود را برای سازمان‌های امنیتی ممکن سازند. برخی از آنان از شرکت‌های تلفن شکایت کردند. در پی آن، بوش خواهان تصویب قانونی شد که از شرکت‌های مخابراتی در برابر چنین شکایت‌هایی حفاظت کند. بارک اوباما در آن زمان می‌گفت که می‌خواهد با چنین قانونی مبارزه کند. ولی هفته‌ی پیش آمادگی خود را برای آن اعلام کرد. با چنین بالانس‌های سیاسی، شعار «آری، ما می‌توانیم!» اوباما، مزه‌ی تلخی به خود می‌گیرد.

05.07.2008
افسون‌زدایی از اوباما
 Jens Borchers
Radio Deutsche Welle

Posted by Ali Hemmati in 18:25:55 | Permalink | Comments (3)

Monday, June 30, 2008

نارضایتی از نظام سیاسی موجود در آلمان

نوسانات در وضعیت اقتصادی و رفاهی جامعه‌ی آلمان سبب شده که شک و تردیدها نسبت به کارآیی نظام سیاسی کنونی افزایش یابد. بنا به یک تحقیق جدید، بی‌اعتمادی به کارآیی نظام موجود صرفن به اقشار فرودست جامعه محدود نمانده است.

نمایی از مقر دولت آلمان
نمایی از مقر دولت آلمان

باور به کارآیی نظام سیاسی موجود در آلمان رو به کاهش است. این نتیجه‌ی یک گزارش تحقیقی تازه است که به سفارش بنیاد فریدریش ابرت (که به حزب سوسیال دمکرات آلمان وابسته است) انجام شده است. برای تهیه‌ی این گزارش ۲۵۰۰ نفر از گروه‌های مختلف اجتماعی آلمان مورد پرسش قرار گرفته‌اند. در گزارش بنیاد ابرت آمده است که از هر سه آلمانی، یک نفر نظام دمکراتیک موجود را دیگر حلال مشکلات جامعه نمی‌داند! در شرق آلمان شمار این گونه افراد به ۵۳ درصد جمعیت می‌رسد!

فرانک کارل (ریاست هییت تهیه‌ی گزارش) این آمار و ارقام را دهشتناک توصیف کرده است. در سال‌های اخیر، شماری از محققان اجتماعی آلمان به این نتیجه رسیده‌اند که نارضایتی نسبت به کارآیی روندهای سیاسی کشور در حال افزایش است. ولی شواهدی در دست نبود که این نارضایتی به شک و تردید عمومی نسبت به سیستم سیاسی کشور راه برده باشد. گزارش پژوهشی بنیاد ابرت نیز تاکید دارد که پرسش‌شوندگان بیش از همه با کارکرد کنونی سیستم سیاسی کشور مشکل دارند و نه با خود دمکراسی. به گفته‌ی فرانک کارل، ۲۵ درصد پرسش‌شوندگان گفته‌اند که از نظام دمکراسی فعلی در آلمان رضایت ندارند. این رقم در شرق آلمان بر ۴۱ درصد بالغ بوده است.

ارقام درنگ‌انگیز یادشده، خود دست‌اندرکاران گزارش تحقیقی بنیاد فریدریش ابرت را نیز به شگفتی واداشته‌اند. آن‌ها در ابتدا در پی تعیین علل کم‌شدن تمایل مردم به شرکت در انتخابات‌ها بودند. بنا به نظرسنجی انجام‌شده، از هر دو آلمانی یکی احتمال می‌دهد که در انتخابات پارلمانی سال آینده شرکت نکند! احساس بی‌عدالتی اجتماعی مهم‌ترین دلیلی بوده است که پرسش‌شوندگان درباره‌ی بی‌باورشدن‌شان به کارآیی نظام دمکراتیک کنونی عنوان کرده‌اند! ۶۰ درصد پرسش‌شوندگان گفته‌اند که احساس‌شان این است که در آلمان روندها و تحولات اجتماعی سمت و سویی ناعادلانه دارد.

بی‌اعتمادی به دمکراسی حاکم در آلمان بیش از همه در میان بیکاران و دریافت‌کنندگان کمک‌های حداقل از سیستم تامین اجتماعی کشور دیده می‌شود. بنا به گزارشی که دولت آلمان در باره‌ی وضعیت فقر انتشار داد، از هر ۸ شهروند این کشور یک نفر در زیر خط فقر به سر می‌برد. اگر کمک‌های مربوط به سیستم تامین اجتماعی نبود، این رقم به یک در چهار می‌رسید! گزارش یادشده می‌گوید که شکاف میان فقر و غنا در آلمان رو به افزایش است. اما تازه‌ترین و عمده‌ترین نکته‌ی نگران‌کننده در گزارش بنیاد ابرت این است که بی‌اعتمادی به نظام کنونی آلمان دیگر  محدود به فرودستان جامعه نیست. بنا به  این گزارش،  بسیاری از افراد وابسته به قشرهای میانی جامعه نیز نگران آنند که وضعیت مالی وشغلی‌اشان  رو به وخامت رود و به جزیی از اقشار فرودست بدل شوند. اکثر این افراد نظام موجود را مسوول  بروز چنین وضعیتی تلقی می‌کنند.

کم نیستند محققانی که تکوین دمکراسی در آلمان را ویژه تلقی می‌کنند. به باور آن‌ها نظام دمکراتیک کنونی عمدتن محصول شکست در جنگ بوده است و باور مردم به آن نیز، ریشه در کارآیی سیستم تامین اجتماعی آلمان داشته که در دهه‌های بعد از جنگ، به موازات  نظام دمکراتیک تکوین و تکامل یافته است. حال که متاثر از روندهای داخلی و بین‌المللی،  اوضاع اقتصادی و سیستم تامین اجتماعی آلمان با نوساناتی دست به گریبان است، دمکراسی نیز برای بخش‌هایی از مردم اعتبار و اهمیت خود را از دست داده و آن‌ها اینک مشکلات کنونی را به کلیت نظام دمکراتیک موجود نسبت می‌دهند.

نکته‌ای که برای پژوهندگان بنیاد ابرت کمتر تازه و شگفت‌انگیز بوده است، همانا سطح نازل اعتماد و اعتقاد عمومی به احزاب و سیاستمداران است. تنها یک سوم پرسش‌شوندگان بر این عقیده بوده‌اند که رویکردها و جهت‌گیری‌های سیاستمداران با خواست و تمایل مردم تطابق دارد. باور غالب در میان پرسش‌شوندگان این است که عمل‌کرد احزاب و سیاستمداران بیش از پیش در خدمت منافع و مصالح گروه‌های فرادست جامعه (طبقه سرمایه‌دار) قرار گرفته است.

در مورد آینده نیز بسیاری از مردم آلمان چشم‌انداز تیره‌ای برای وضعیت خود تصور می‌کنند. تنها یک سوم پرسش‌شوندگان گفته‌اند که با امیدواری به تحولات و روندهای ۵ سال آینده می‌نگرند. اصلاحات انقباضی که از چند سال پیش در سیستم تامین اجتماعی آلمان آغاز شده، از نظر ۵۷ درصد پرسش‌شوندگان منفی و ناعادلانه است و باید دسـت‌کــم برای مدتی پیگیری آن‌ها را به حال تعلیق درآورد.

رویترز، اشپیگل
30.06.2008

Posted by Ali Hemmati in 15:32:04 | Permalink | Comments (1) »

Monday, June 23, 2008

کارل مارکس به زبان ساده

قصدم بحث آکادمیک یا تئوریک نیست، بل‌که تنها می‌خواهم مارکسیسم را به زبان ساده بیان کنم. در این میان از پژوهش بهرام‌محيی نیز استفاده کرده‌ام و هم‌چنین از مازیار رازی درخواست کردم که درستی این متن رو بررسی کند. از آن‌جا که مارکس صرفن در پی نشان دادن ضرورت تقسیم عادلانه‌ی نعمات مادی نبود (و آن را سوسیالیسم مبتذل می‌نامید) در آثارش به‌طور مشخص به مفهوم عدالت نپرداخت. اما در نقد اقتصادسياسی سرمايه‌داری، آموزه‌های او ناظر بر انديشه‌ی کانونی عدالت اجتماعی بود.

مارکس نظام اجتماعی مبتنی بر مالکيت خصوصی را نفی کرد. به عقيده‌ی او در جامعه‌ی مبتنی بر مالکيت خصوصی، انسان از ذات خود بيگانه (ازخودبيگانگی) می‌شود. کارگران که با کار خود بيگانه شده‌اند، آن را نفی کرده و در کار شری احساس می‌کنند که نه به آزادسازی انرژی جسمی و روحی، بل‌که به فرسايش جسم و ويرانی روح می‌انجامد! او بسیار قبل‌تر (در يادداشت‌های اقتصادی ـ فلسفی) توضیح داده بود که در نتيجه‌ی چنين روندی، کارگر فقط وقتی بيرون از کار است، خود را بازمی‌يابد و وقتی کار می‌کند، از خود بی‌خود می‌شود. (یعنی هنگامی در خانه است که کار نمی‌کند و هنگامی که کار می‌کند در خانه نيست) به اين اعتبار، کار او داوطلبانه نيست، بل‌که کار اجباری است. پس کار او نه برآورنده‌ی يک نياز، بل‌که ابزاری در خدمت برآوردن نيازهای غيرخود است. اين بيگانه‌گی در آن‌جا متجلی می‌گردد که به محض آن‌که جبر فيزيکی يا جبر ديگری وجود نداشته باشد، کارگر از کار چونان طاعون فرار می‌کند. پيامد قهری بيگانگی انسان از محصول کار خود، بيگانه شدن انسان از انسان است.

برای چيرگی بر اين از خودبيگانه‌گی انسان، بايد مناسبات توليدی سرمايه‌داری (به‌ويژه مالکيت خصوصی بر ابزار توليد) را از ميان برداشت و مالکيت اشتراکی را جانشين آن ساخت. به عقيده‌ی مارکس، تاريخ همه‌ی جوامع بشری تا کنون، تاريخ مبارزه‌ی طبقاتی بوده است و نظام سرمايه‌داری آخرين نظام طبقاتی تاريخ است. چرا که اين نظام با رشد صنايع بزرگ هم‌راه است و پرولتاريا را که گورکن آن و خود محصول صنايع بزرگ است به دست خود می‌آفريند. مارکس نابودی نظام سرمايه‌داری و پی‌ريزی کمونيسم را رسالت تاريخی طبقه‌ی کارگر می‌داند. مارکس و انگلس برای چيره‌گی بر اين بي‌عدالتی اجتماعی، کسب قدرت سياسی توسط کارگران (پرولتاريا) و رفتن به سوی جامعه‌ی کمونيستی را پيشنهاد می‌کنند. ويژه‌گی کمونيسم، برانداختن مالکيت بورژوايی است و از آن‌جا که مالکيت خصوصی بورژوايی، آخرين و کامل‌ترين مظهر شيوه‌ی توليد و تملک مبتنی بر تضادهای طبقاتی و استثمار انسان‌ها به دست انسان‌های ديگر است، برانداختن مالکيت خصوصی یکی از هدف‌های کمونيسم است. اگر سرمايه که قدرتی نه شخصی بل‌که اجتماعی است، به مالکيت جمعی همه‌ی اعضای جامعه تبديل گردد، خصلت اجتماعی مالکيت تغيير می‌کند، يعنی مالکيت خصلت طبقاتی خود را از دست می‌دهد. البته به اعتقاد مارکس و انگلس، کمونيسم امکان تملک محصولات اجتماعی را از هيچکس سلب نمی‌کند، بل‌که فقط اين امکان را سلب می‌کند که با تملک اين محصولات، تسلط اسارت‌آور بر کار انسانی ديگر برقرار گردد.

برابری حقوقی در جامعه‌ی بورژوايی، ظاهری و در خدمت لاپوشانی ساختارهای استثماری آن است و دولت چيزی جز ابزار اعمال قهر طبقه‌ی حاکم نيست. در جامعه‌ی سرمايه‌داری نيز دولت صرفن ابزاری در خدمت تحکيم سيطره‌ی بورژوازی و فشار و ظلم نسبت به پرولتارياست. حقوق معتبر در جامعه نيز به مثابه قوانين طبقه‌ی حاکم و در خدمت منافع آن است. انگلس (در کتاب لودويگ فويرباخ و پايان فلسفه‌ی کلاسيک آلمانی) خاطرنشان می‌سازد که: «در وجود دولت، نخستين نيروی ايدئولوژيک مسلط بر انسان در برابر ما خودنمايی می‌کند. جامعه برای خود ارگانی به منظور دفاع از منافع عمومی خود در مقابل حمله‌های داخلی و خارجی به وجود می‌آورد. اين ارگان، قدرت حاکمه‌ی دولتی است و به محض آن‌که پديدآمد، نسبت به جامعه کسب استقلال می‌کند و هر قدر بيشتر به ارگان يک طبقه‌ی معين تبديل می‌گردد و تسلط اين طبقه را مستقيم‌تر عملی می‌کند، به همان اندازه در اين مورد موفقيت بيشتری دارد. مبارزه‌ی طبقه‌ی ستم‌کش عليه طبقه‌ی حاکم، ناگزير به مبارزه‌ی سياسی يعنی به مبارزه‌ای تبديل می‌گردد که پيش از هر چيز متوجه تسلط سياسی اين طبقه است». در نتیجه مارکس و انگلس، برای پايان دادن به يک چنين بي‌عدالتی اجتماعی، کسب قدرت سياسی توسط طبقه‌ی کارگر و درهم‌شکستن ماشين دولتی بورژوازی را ضروری می‌دانند. قدرت سياسی تصرف شده توسط پرولتاريا، بايد به مثابه وسيله‌ای در خدمت انقلابی‌کردن مناسبات اجتماعی قرار گيرد و به اين وضعيت ناعادلانه پايان دهد که در جامعه کسی که کار می‌کند چيزی به دست نمی‌آورد و آن‌که چيزی به دست می‌آورد، کار نمی‌کند!

مارکس، فلسفه و ايدئولوژی

او از فلسفه (به معنای متعارف آن) فاصله داشت و به اقتصادسياسی و جامعه‌شناسی روی آورده بود.مارکس و انگلس فرزندان زمانه‌ای بودند (زمانه‌ی تحلیل‌های ريکاردو، اوئن و جان استيوارت ميل، سن‌سيمون، بلان، بابوف، فوريه و بلانکی، وايتلينگ، اشتيرنر و لاسال و…) برای یافتن چگونگی رهايی طبقه‌ی کارگر و رفتن به سوی آرمان‌شهرهای سوسياليستی يا کمونيستی؛ او ضمن نقد آرای نامبردگان، به تنهايی و يا با هم‌فکرش فريدريش انگلس، بخش‌هايی از آموزه‌های آنان را اخذ کردند و با پروردن آن‌ها، نظريه‌های خود را عرضه نمودند.

ماترياليسم ديالکتيک به نظريه‌ی فلسفی ماديت گيتی، رابطه‌ی ميان ماده و آگاهی و جنبش و تکامل در جهان می‌پردازد، و ماترياليسم تاريخی بررسی رابطه‌ی ميان هستی و آگاهی اجتماعی، قوانين و نيروهای تکامل جامعه و نوعی فلسفه‌ی اجتماعی است. برای مارکس تاريخ، مناسبات توليدی مادی و پيامدهای آن و از همان آغاز تاريخ پيکار طبقاتی است. مارکس در نقد ماترياليسم فويرباخ، آن را بيگانه با عمل و واقعيت اجتماعی دانست و توضیح داد که «فيلسوفان صرفن جهان را گوناگون تفسير کرده‌اند، اما موضوع بر سر تغيير آن است.» او نوعی فلسفه‌ی عملی را مطرح کرد که آن‌چه که می‌کوشیم دریابیم را دگرگون کنیم. به نظر او، دگرگونی اجتماعی و فکری هم‌زمان پیش می‌رود. شاخص ماترياليسم تاريخی، پذيرش اين امر که فلسفه، حقوق، اخلاق، زيبايی‌شناسی، تئولوژی و غيره، صرفن روبنايی برای زيربنای اجتماعی ـ اقتصادی است. او ايدئولوژی را که وابستگی ايده‌ها به پيش‌شرط‌های مادی را نمی‌پذيرد، آگاهی کاذب نامید.

مطابق نظر او، اين آگاهی انسان نيست که هستی اجتماعی او را متعين می‌سازد، بل‌که آگاهی انسان تحت جبر هستی اجتماعی قرار دارد که اين مناسبات وابستگی، با مناسبات ميان روبنا و زيربنا در کل جامعه منطبق است. زيربنای اقتصادی جامعه (نيروهای مولده و مناسبات توليدی) تعیین کننده هست و روبنای سياسی و نظری (و هم‌چنين ارزش‌ها و هنجارها و…) تنها توجيهات ايدئولوژيک و تضمين‌های حقوقی برای زيربنای اقتصادی طبقه‌ی حاکم هستند! مارکس به‌خاطر همین که انديشه‌ی فلسفی نيز بخشی از ايدئولوژی روبنايی است، به دانش‌هايی چون اقتصادسياسی و جامعه‌شناسی روی آورد. در ايدئولوژی آلمانی (نوشته‌ی مارکس و انگلس) در نقد واقعيت‌گريزی پيروان هـگــل می‌خوانیم که آنان مدعی‌اند که اصطلاح درست برای فعاليت خود را يافته‌اند و آن پيکار عليه بيهوده‌گويی است. اما فراموش می‌کنند که خود نيز در مقابله با اين بيهوده‌گويی، کاری جز بيهوده‌گويی نمی‌کنند و پيکار با بيهوده‌گويی‌های اين جهان، هرگز به معنای پيکار با جهان واقعن موجود نيست. به ذهن هيچ‌يک از اين فيلسوفان خطور نکرده است که از رابطه‌ی ميان فلسفه‌ی آلمانی و واقعيت آلمان، و از رابطه‌ی ميان نقد آنان و پيرامون مادی‌شان بپرسند. فريدريش انگلس، در همين راستا (در لودويگ فويرباخ و پايان فلسفه‌ی کلاسيک آلمانی) خاطر نشان ساخت که دريافت مارکسی از تاريخ، به فلسفه در قلم‌روی تاريخ و طبيعت پايان داده است و اينک در همه‌جا ديگر موضوع بر سر آن نيست که روابط را در ذهن به انديشه درآوريم، بل‌که بر سر آن است که آن‌ها را در واقعيات مکشوف سازيم. انگلس افزود که در آلمان به‌ويژه در قلم‌رو علوم تاريخ و از جمله فلسفه، با زوال فلسفه‌ی کلاسيک، روح سابق پژوهش نظری بی‌ملاحظه نيز ناپديد شده است و التقاط‌گری بی‌مايه و ترس ملاحظه‌کارانه نسبت به مقام و عايدی تا حد پست‌ترين جاه‌طلبی جای آن را گرفته است. نمايندگان رسمی فلسفه، ايدئولوگ‌های آشکار بورژوازی و دولت موجودند، آن‌هم در زمانی که هر دو در تقابل علنی با طبقه‌ی کارگر ايستاده‌اند.

مارکس و شرح جامعه‌ی کمونيستی

مارکس در رساله‌ی انتقادی خود در مورد برنامه‌ی حزب کارگران آلمان (تحت عنوان نقد برنامه‌ی گوتا) خاطر نشان می‌سازد که ميان جامعه‌ی سرمايه‌داری و کمونيستی، يک دوره‌ی تحولات انقلابی از اين به آن قرار دارد. اين دوره منطبق است با يک دوره‌ی گذار سياسی که دولت آن چيزی جز ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا (ديکتاتوری آموزشی) نمی‌تواند باشد». البته هدف بايد آزادسازی واقعی دولت يعنی تبديل آن از ارگانی تحميلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه باشد. با از بين رفتن تضادهای طبقاتی و ايجاد جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی کمونيستی، دولت نيز به مثابه ابزار اعمال حاکميت يک طبقه، علت وجودی خود را از دست می‌دهد و زوال می‌يابد. جای جامعه‌ی کهن بورژوايی (با طبقات و تضادهای طبقاتی آن) را جامعه‌ای (جمهوری کار) می‌گيرد که در آن تکامل آزاد هر فرد، شرط تکامل آزاد همگان است.

در مراحل نخستين جامعه‌ی کمونيستی، فرد توليد کننده، همان چيزی را از جامعه دريافت می‌کند که با نيروی کار خود و به شکل ديگر به آن تحويل داده است. از آن‌جا که اين دادوستد نيز در حکم مبادله‌ی کالاهای هم‌ارزش است، پس در آن همان قوانين مبادله‌ی کالا حاکم خواهد بود. اما شکل و محتوای اين مبادله تغيير خواهد يافت، زيرا در شرايط تازه، هيچ‌کس نخواهد توانست چيزی جز کار خود عرضه کند و از طرف ديگر چيزی جز وسايل مصرفی در مالکيت او نخواهد بود. اما از آن‌جا که برخی افراد نسبت به ديگران از برتری‌های جسمی و روحی برخوردارند و می‌توانند کار بيشتری انجام دهند، پس حقوق برابر ميان افراد می‌تواند به حقوق نابرابر برای کار نابرابر تبديل گردد. اگر چه جامعه اختلاف طبقاتی را به رسميت نمی‌شناسد و همگان را در حکم کارگرانی همسان می‌داند، اما استعدادهای نابرابر فردی و توانايی بازده کار را به مثابه امتيازات طبيعی به رسميت می‌شناسد. به اين معنا از نظر محتوايی به حق نابرابری تمکين می‌کند.

مارکس تصريح می‌کند که در مراحل نخستين جامعه‌ی کمونيستی، يعنی در زمانی که اين جامعه پس از دردهای طولانی زايمان از بطن جامعه‌ی سرمايه‌داری بيرون آمده، اين کمبودها اجتناب‌ناپذير خواهند بود. اما در مرحله‌ی بالاتر جامعه‌ی کمونيستی، يعنی پس از آن‌که تبعيت بنده‌وار فرد از تقسيم‌کار و تضاد ميان کار روحی و بدنی از ميان رفت؛ پس از آن‌که کار از وسيله‌ای برای زندگی، به نياز زندگی تبديل شد؛ و پس از آن‌که با تکامل همه‌جانبه‌ی افراد، نيروی مولده‌ی آنان نيز رشد کرد و چشمه‌های ثروت تعاونی جاری گشت، تنها درآن زمان می‌توان از افق حقوقی تنگ بورژوايی فراتر رفت و جامعه خواهد توانست بر درفش خود بنويسد که «از هر کس مطابق استعدادهايش، به هر کس مطابق نيازهايش.»

 زیر نویس:

- ولادیمیر لنین: آموزش کارل مارکس آموزشی است قدرقدرت، زیرا که واقعی است؛ منضبط و منسجم است. جهان‌بینی واحدی را به انسان‌ها عرضه می‌کند، که با هیچ‌نوع خرافات و ارتجاعی سر سازگاری ندارد و مخالف با هرنوع سلطه استثمارگرانه بورژوازی است.

Posted by Ali Hemmati in 23:29:59 | Permalink | Comments Off

Tuesday, June 3, 2008

برای مبارزه علیه جهانی‌سازی attac گروه

از قدیم گفته‌اند واژه‌ها برنده‌تر از شمشیرند. آن‌ها در طول تاریخ حرکت‌ها و جنبش‌های بسیاری را موجب شده‌اند، از جمله این حرکت‌ها شاید بتوان به سرمقاله ” ایگناسیو رامونت” (Ignacio Ramonet) که در روزنامه فرانسوی زبان “لوموند دیپلماتیک” (Le Monde Diplomatique) در دسامبر سال ۱۹۹۷ به چاپ رسید، اشاره کرد. او در مقاله‌اش خواستار اعمال کنترل دمکراتیک بر روی بازارهای مالی بین‌المللی شده بود. مقاله رامونت برای گروه اتک آغازگر راهی نوین بود، آن‌ها خط‌‌ مشی منتقدانه‌ای علیه جهانی‌سازی داشتند و خواستار شیوه خاصی از مالیات‌بندی بودند که در آن شهروندان سود بیشتری از معاملات مالی داشته باشند. نام گروه اتک نیز برگرفته از این طرز تفکر است.

از انتشارات اتک: مخالفان جهانی‌سازی چه می‌خواهند؟ صحنه‌ای از یک تظاهرات اتک (فرانکفورت، ۲۰۰۱)

درآلمان گروه اتک در ژانویه سال ۲۰۰۰ کار خود را آغاز کرد. “یوتا زاندرمان” (Jutta Sunderman ) از آغاز تاسیس این گروه با آن فعالیت می‌کند. او می‌گوید: «مسئله جهانی شدن روز به روز مشکل‌سازتر می‌شود، در حال حاضر بحران مالی بزرگی در جهان حاکم است و همه روزه شاهد بحث‌های داغی درباره سازمان‌های تجاری جهان هستیم. به عنوان مثال همین جنجال بزرگی که در سال ۱۹۹۹ هم‌زمان با تشکیل کنفرانس وزیران سازمان تجارت جهانی در سیاتل آمریکا رخ داد و منجر به تظاهرات گسترده‌ای شد.»

زاندرمان در گروه مشاورین اتک آلمان عضویت دارد که بالاترین کمیته تصمیم‌گیرنده در اتک است. این کمیته ۲ بار در سال تشکیل می‌شود. یک‌بار به منظور صحبت بر سر مسا‌ئل اصلی وزیربنایی و یک‌‌بار نیز برای تصمیم‌گیری‌های مهم گروه. در این کمیته تصمیمات با مشورت و توافق همه اعضا گرفته می‌شود و نه بر اساس رای اکثریت، علاوه بر آن هر دو این جلسات به صورت آزاد و عمومی برگزار می‌گردند.

در آلمان تقریبا ۱۷۰ سازمان مخالف جهانی‌سازی به شبکه اتک پیوسته‌اند. در میان آن‌ها گروه‌های مختلفی از سازمان محیط زیست و حفاظت طبیعی آلمان (BUND) گرفته تا بخش جنبش بین‌المللی و صلح‌جویانه کاتولیک‌های آلمان (Pax Christi) به چشم می‌خورند. زاندرمان با اشاره به استقبال گروه‌های مختلف از اتک می‌گوید:«اعضای گروه ما در آغاز بسیار کم بودند اما پس از تظاهرات گسترده‌ای که در سال ۲۰۰۱ علیه سران کشورهای گروه ۸ صورت گرفت ما توانستیم به تنهایی هزاران عضو فعال جذب کنیم.» در حال حاضر زاندرمان و هم‌کارانش در بیش از ۱۵۰ شهر آلمان به طور مستمر مشغول به کار هستند. «به نظر من، ما مرجع و الگوی مهمی برای سایر گروه‌ها هستیم.»

با وجود این، اتک نیز منتقدان خود را دارد. آنان اتک را متهم می‌کنند که تنها الگوهای اقتصادی – حمایتی گذشته را در قالبی نو و تازه ارائه می‌دهد. اما زاندرمان معتقد است که گروهش در ده سال گذشته خیلی چیزها را تغییر داده است. «دیگر جهانی‌سازی در بطن زندگی مردم وارد شده است. حال دیگر همه می‌دانند که این پدیده خالی از اشکال نیست و تقاضا برای بازنگری و مسوولانه برخورد کردن با این طرح حتا در میان احزاب محافظه کار نیز دیده می‌شود.» زاندرمان با ناکافی خواندن پیشرفت‌های به دست آمده به این نکته اشاره می‌کند که بسیاری از مردم از پدیده جهانی شدن هیچ سودی نمی‌برند. «باید اقدامات بیشتری در این راستا صورت بگیرد، باید حرف‌ها به مرحله عمل برسند.»

هله یـِپــِزن / م.‌ا

زیر نویس :
 - گروه اتک در بیش از ۵۰ کشور و به‌ویژه در اروپا فعالیت می‌کند، بر اساس برخی گزارش‌ها گروه‌های اتک ۹۰ هزار عضو دارند. در این میان تنها در آلمان ۱۹ هزار نفر در قالب ۲۵۰ گروه محلی عضو این گروه هستند.

Posted by Ali Hemmati in 19:45:54 | Permalink | Comments (3)

Friday, May 9, 2008

یادی از سینمای مجارستان

ایستفان سابو در یکی از مصاحبه‌ها گفته بود: ما برای ساختن فیلم‌های خوب، نیازی به‌بودجه‌های شبه هالیوودی نداریم. او یادآوری می‌کند که چگونه فیلم‌سازان مجارستان در گاز گرفتن دستی که به آن‌ها غذا می‌داد (دولت مجارستان) ماهرترین فیلم‌سازان جهان بودند.

مجارستانی‌ها از این‌که طبقه حاکمه انگولک شود، لذت می‌بردند. ایستفان سابو می‌گوید: موفقیت سینمای مجارستان در آن بود که از رژیم حاکم انتقاد کند. … فیلم‌ها رژیم را مسخره می‌کردند و در عین حال، رژیم برای ساختن آن‌ها پول می‌پرداخت، و این دوجانبه مایه ارضای خاطر بود.

فیلم «مفیستو»ی ایستفان سابو در سال 1982 برنده جایزه اسکار شد و فیلم «امای شیرین، بوبه عزیز» که با کمتر از پانصد هزار دلار در بوداپست تهیه شده بود، توانست خرس نقره‌ای را در چهل و دومین جشنواره بین‌المللی ببرد.

در شرایطی که با انحلال رژیم سابق مجارستان، دیگر نه سرمایه‌گذار دولتی وجود دارد، و نه کیسه بوکسی که انگولکش کنند، فیلم‌سازان شاهد آن هستند که قسمت اعظم بازار فیلم‌های آنان توسط هالیوود تسخیر شده و آن‌ها ناچارند در جستجوی منابع قابل اتکای دیگری باشند.

فیلم‌های مجارستانی که بیشتر هنری و جدی بودند، هرگز فراوانی مخاطبان را مورد نظر نداشتند. بعضی از کارگردانان موفق امروز، با نگاهی انتقادآمیز به‌آن جریان می‌نگرند و معتقدند که برخوردی نخبه‌گرایانه با فیلم‌سازی در رژیم قبلی تشویق می‌شد.

ایستفان سابو می‌گوید: هرگز این نیاز را احساس نمی‌کردند که باید در مورد مسائل مربوط به‌فروش فیلم فکری بکنند و یا خواست‌های تماشاگران فیلم‌ها را در نظر بگیرند. … اما توجه کردن به آن‌چه که تماشاگران می‌خواهند و برآوردن خواسته‌های آن‌ها، تنها راه نجات صنعت سینماست! به قول جیولاگازداگ (کارگردان): نود درصد فیلم‌هایی که در حال حاضر در مجارستان نمایش داده می‌شود، محصول هالیوود است. بسیاری از کسانی که در صنعت سینمای مجارستان فعالیت می‌کنند معتقدند که باید نمایش فیلم‌های خارجی را ممنوع کرد، ولی راه‌حل این نیست.

جشنواره بین‌المللی تورونتو در 1995 از مجارستان به عنوان کشوری با سنت‌های برجسته سینمایی، قدردانی کرد و تحت عنوان راپسودی‌های مجارستانی، منتخبی از بیست فیلم جدید در برنامه معتبر سینمای ملی آن جشنواره نمایش داده شد.

علی همتی

 زیر نویس:

- در سینمای نوین یوگوسلاو و منطقه بالکان، از سر سازشکاری با جریانات روز، آن‌چه که از کمونیسم به نمایش گذاشته می‌شود، آن‌ست که باعث نوع پیچیده‌ای از سلطه مردانه شده است. این را بر اساس کلیشه کهنه‌ای است از فیلم‌های دوران کمونیسم بالکان، که در فیلم‌های دوران پس از کمونیسم نیز ادامه دارد! آن زمان موضوع درباره زنان کمونیستی بود که از اخلاقی برتر و منزه برخوردار بودند، ولی قربانی خواسته‌های جنسی منحرف شده کاپیتالیست‌ها و فاشیست‌ها می‌شدند. امروز افراد شریر و متجاوزان جنسی فیلم‌ها، کمونیست‌ها هستند؛ با خصایلی حیوانی و عاری از هرگونه معیار اخلاقی! این‌که آیا آن‌ها صادقانه به آن‌چه که مطرح می‌کنند اعتقاد دارند، خارج از محدوده بحث سینمای مجارستان است.

Posted by Ali Hemmati in 15:59:21 | Permalink | Comments Off

Thursday, May 1, 2008

چهل‌مین سالگرد سرکوب دانشجویان دانشگاه کلمبیا

 ۲۶ آوریل ۱۹۶۸: تحصن در دانشگاه کلمبیا ۲۴ آوریل ۱۹۶۸، دانشگاه کلمبیا - ورود دانشجویان به اتاق رئیس دانشگاه از پنجره

سی ام ماه آوریل، مصادف بود با چهل‌مین سال‌گرد یکی از وقایع مهم سال پرجوش و خروش و انقلابی ۱۹۶۸: برخورد خشونت آمیز نیروهای رزمی پلیس شهر نیویورک با دانشجویان دانشگاه کلمبیا و سرکوب اعتصاب آن‌ها. در مراسم یادبودی که به همین مناسبت این هفته در نیویورک طی سه روز انجام شد، پانصدنفر از دانشجویان سابق و فعالانی که در آن اعتصاب شرکت داشتند خاطره جنبش دانشجویی و اعتصاب هفت روزۀ کلمبیا را گرامی داشتند.

درست چهل سال پیش، در تاریخ سی ام آوریل ۱۹۶۸، اعتصاب بزرگ و پر سروصدای دانشجویان دانشگاه کلمبیا که توسط فعالان سازمان «دانشجویان برای یک جامعه دموکراتیک» (SDS) هدایت می‌شد، با مداخله خشونت آمیز پلیس به پایان رسید. دلایل اعتصاب را دانشجویان «نژادپرستی و نظامی‌گری» در تصمیمات و طرح‌های دانشگاه ذکر کرده بودند. اعتصاب به تعطیلی همه کلاس‌ها انجامیده بود.

پس از شکست مذاکرات طولانی میان رییس دانشگاه و رهبران دانشجویی، در سحرگاه هفتمین روز اعتصاب که طی آن پنج ساختمان اصلی دانشگاه کلمبیا به اشغال دانشجویان درآمده بود، یک نیروی هزار نفره از پلیس شهرنیویورک و نیروهای شخصی پوش امنیتی به بست نشینان ساختمان‌های اشغال شده حمله بردند. ساعت‌ها پیش از شروع حمله، مقامات جریان آب و خطوط تلفن ساختمان‌های اشغالی را قطع کرده بودند.

در ساعت ۲ و بیست دقیقه نیمه شب، صدای بلندگوی پلیس بلند شد که آخرین اولتیماتوم را به دانشجویان می‌داد تا تسلیم شوند. به فاصله کوتاهی یونیفورم پوش‌های کاسکت به سر با باطوم و چراغ قوه، و چماق به دستانی که شبیه دانشجویان لباس پوشیده بودند، به اعتصابیان حمله بردند.

یکی از خبرنگاران روزنامۀ نیویورک تایمز به نام رابرت تامس جونیور با ضربه دستبد آهنی یک شخصی پوش به سرش از بالای پله ها به پایین پرتاب شد. چشم عکاس مجله لایف به نام ستیو شاپیرو مورد اصابت ضربه مشت یک پلیس قرار گرفت و هنگامی که او کارت خبرنگاری‌اش را نشان داد دوربین‌اش را گرفتند و شکستند.

پس از ضربه‌های باطوم و لگد به دانشجویان، آن‌ها را با دست یا پا می‌گرفتند و از پله‌های سنگی با خشونت پایین می‌کشیدند و همان‌طور کشان کشان صدها متر تا محل پارک وانت‌های پلیس در خیابان برادوی می‌بردند. در این زد و خورد که تا ساعت پنج صبح به طول انجامید، ۱۳۲ دانشجو، چهار استاد، و ۱۲ افسر پلیس زخمی شدند، و ۷۲۰ نفر نیز دستگیر و روانه زندان گشتند.

این هفته در دانشگاه کلمبیا و در محله «مورنینگ هایتز» در مجاورت دانشگاه، طی چهار روز در برنامه‌هایی به مناسبت یادبود این واقعه، حدود پانصد تن از فعالانی که در اعتصاب چهل سال پیش شرکت داشتند، با موی سفید و صورت‌های چروک خورده، دور هم جمع شدند تا یاد این واقعه و مبارزات دانشجویی سال ۱۹۶۸ را زنده کنند. برخی با دانشجویان کنونی معترض به جنگ عراق و افغانستان ملاقات کردند و از تجارب خود با آن‌ها سخن گفتند. در یکی از این مراسم، رئیس کنونی دانشگاه آقای لی بولینجر حضور پیدا کرد و به شوخی گفت مایل است دفتر خود را تمام شب در اختیار این رادیکال‌های سالخورده بگذارد.

اعتصاب دانشجویان رادیکال هرچند با مداخله خشن پلیس به پایان رسید اما به فاصله کوتاهی پس از آن دانشگاه کلمبیا مجبور شد ارتباط خود را با یکی از انستیتوهای تحقیقاتی پنتاگون که برای جنگ ویتنام کار می‌کرد قطع کند. دانشگاه کلمبیا از ساختن بنایی که قرار بود برای ساکنان سیاه‌پوست هارلم در خروجی جداگانه داشته باشد صرف‌نظر کرد. دانشجویان زندانی مشمول عفو شدند و رییس دانشگاه گرِیسون کرک و معاون او نیز زودهنگام مجبور به استعفا گشتند. در مراسم یادبود این هفته، برخی از شرکت کنندگان اشاره کردند که رابطه دانشگاه کلمبیا با همسایگان سیاه‌پوست و فقیر خود در محله هارلم هم‌چنان ارباب منشانه و نژادگرایانه باقی مانده است.

اما جنگ ویتنام و نظام وظیفه اجباری در سال‌های بعد بسیاری از جوانان آمریکایی را به کام خود کشید.

دویچه وله 01.05.2008

Posted by Ali Hemmati in 16:34:57 | Permalink | Comments (2)