Thursday, March 13, 2008

ضوابط دفاع و روند صلح برای ایالات متحده

·        روند صلح

عبارت «روند صلح» یک معنی واژه‌ای دارد که عبارت است از «روندی که منجر به صلح شود». ولی این همان مفهومی نیست که رسانه‌ها از آن یاد می‌کنند. اصطلاح«روند صلح» به‌طوری که در رسانه‌ها به‌کار می‌رود عبارت است از کاری که ایالات‌متحده در آن مقطع زمانی، مشغول به‌انجام آن است (و در این‌باره نیز استثنایی وجود ندارد) پس از نظر تعریف، ایالات‌متحده همواره پشتیبان«روند صلح» است.

نوآم‌چامسکی باز هم به خبرنگارها و نویسنده‌هایی که در هنگام سخنرانی وی حضور داشتند گفت: سعی کنید در رسانه‌های امریکا عبارتی را بیابید که به‌هر ترتیب، هر کجا که باشد، بگوید ایالات‌متحده با روند صلح مخالف بوده! هرگز نمی‌توانید چنین عبارتی را پیدا کنید! چامسکی در ادامه نتیجه بررسی یکی از شرکت‌کنندگان سخنرانی شهر سیاتل را اعلام کرد: آن شرکت‌کننده پایه اطلاعاتی کامپیوتری نیویورک‌تایمز را از سال 1980 که روند شروع شده است تا به آن روز بررسی کرده و هر مقاله‌ای را که در آن واژه «روند صلح» درج بوده بیرون کشیده است. چیزی حدود 900 مقاله در این‌باره وجود داشته است. وی تلاش کرده بود که ببیند آیا موردی هست که در مقاله ای نوشته شده باشد که ایالات‌متحده با روند صلح مخالفت کرده که چیزی در هیچ‌کدام از مقالات نمی‌یابد. بزرگ‌ترین کشورهای تاریخ، گاهی دست‌کم به‌صورت اتفاقی هم‌که شده باشد، شاید از روند صلح حمایت نکرده باشد ولی درمورد ایالات‌متحده این امر واقع نمی‌شود.

در حالی که در دهه 1980 ایالات‌متحده دست‌کم عامل اصلی در جلوگیری از دو روند عمده صلح بوده است: یکی در امریکای مرکزی و دیگری در خاورمیانه! ولی محال است که این واقعیت ساده و روشن را در هرکجای رسانه‌های عمده امریکایی پیدا کنید! لزومی ندارد که با مدارک و شواهد برای اثبات این نکته به‌خود فشار آورد! اثبات آن در مفهوم خود کلمات است. مثل این‌که به‌خواهید یک آدم متاهل مجرد پیدا کنید! نیازی به تحقیق ندارد که آن را اثبات کنید، چنین چیزی وجود ندارد! نمی‌توانید امریکا را مخالف روند صلح بدانید، چراکه روند صلح از نظر تعریف همان است که امریکا انجام می‌دهد و اگر کسی با ایالات‌متحده مخالفت کند، در واقع با روند صلح مخالفت کرده است!

·        دفاع

آیا تاکنون شنیده‌اید که کشوری اقرار کند که تجاوز کار است؟ به طور کلی کشورها به «دفاع» مشغولند! صرف‌نظر از این‌که چه می‌کنند. هیتلر و مشاورین او موضع خودشان را دفاعی می‌دانستند! درحقیقت استدلال نازی‌ها از استدلال ایالات‌متحده برای «در تنگنا گذاردن اتحاد شوروی» قوی‌تر بود (نگاه کنید به ادبیات نازی) آن‌ها خود را در محاصره اروپایی‌ها و هم‌چنین مورد حمله جک‌ها و لهستانی‌ها می‌دیدند! (هم‌چنین بدهی عظیم معاهده ورسای برگرده آن‌ها سنگینی می‌کرد) پس درنتیجه آن‌ها با ساختن آشویتس در برابر یهودیان از خود دفاع کرده بودند و با حمله به چک‌سلواکی در برابر چک‌ها از خود دفاع کرده بودند! هم‌چنین در برابر لهستانی‌ها و غیره. پس چرا اگر کسی چنین چیزهایی به‌نویسد، خواننده زحمت خندیدن را هم به خود نمی‌دهد اما در مورد ایالات‌متحده چنین استدلال‌هایی پذیرفتنی است!

در رسانه‌‌های امریکا توضیح داده بودند: «هنگامی که به سابقه دیپلماسی امریکا از جنگ جهانی دوم به بعد نگاه می‌کنید، همه تصمیمات درباره چگونگی مهار کردن اتحاد شوروی، مانند مسابقات تسلیحاتی، تنش‌زدایی و همه این چیزها، بازتاب ملاحظات داخلی بوده است!» اما اسناد از طبقه‌بندی خارج شده و سایر قراین نیز اثبات می‌کند که صرف هزینه نظامی روشن متداول ایالات‌متحده برای مدیریت صنعتی است: راهی است که برای سودآوری اقتصادی جهت سوداگری انتخاب کرده‌اند. برای مثال نکته‌ای که به‌وضوح در یادداشت شماره 68 شورای امنیت ملی (یک سند جنگ‌سرد) گفته می‌شود این است که بدون صرف هزینه‌های نظامی، اقتصاد ایالات‌متحده و سراسر جهان هردو رو به سقوط خواهند رفت! و درنتیجه توصیه می‌کند که هزینه‌های نظامی در ایالات‌متحده به میزان وسیعی افزایش یابد و علاوه برآن، اتحاد شوروی درهم شکسته شود. (این درست پس از شکست طرح مارشال بود. طرحی که به‌عنوان یک طرح تشویق صادرات برای سوداگران امریکایی طراحی شده بود و شکشت خورده بود. هنوز هیچ موفقیتی در بازسازی اقتصادی اروپای غربی و ژاپن حاصل نشده بود) در آن موضع، صرف هزینه نظامی تنها راهی بود که تصور می‌شد ایالات‌متحده به سر منزل مقصود برساند. به منزله موتوری که رشد اقتصادی را پس از پایان رونق زمان جنگ به حرکت درآورد و مانع آن شود که ایالات‌متحده دوباره به رکود اقتصادی بازگردد! که به همین صورت عمل کرد و به‌صورت شیوه مدیریت صنعتی ادامه یافت و یک انگیزه قوی برای اقتصاد ایالات‌متحده شد. در نتیجه دیدید که تصمیمات امریکا پس از جنگ ناشی از ملاحضات اقتصاد داخلی بوده است.

جان لوییز گدیس (مورخ دست راستی) درباره دخالت نظامی امریکا در اتحاد شوروی می‌نویسد هنگامی که ایالات‌‌متحده سعی می‌کرد دولت بلشویک را با استفاده از زور سرنگون کند، این حرکت نیز دفاعی و در جهت مهار کردن صورت گرفته است. دخالت نظامی سیزده دولت غربی در اتحاد شوروی در 1918 یک عمل دفاعی بود. بلشویک‌ها سرمایه‌داری غربی را به مبارزه خوانده بودند و تنها راهی که دولت‌های غربی می‌توانستند به‌کنند این بود که به روسیه نیرو به‌فرستند. در این‌جا این حمله، دفاع خوانده می‌شود. کاری درواقع پرزیدنت ویلسون انجام داد این بود که از دو راه از امریکا دفاع کرد: با حمله به روسیه به‌منظور جلوگیری از چالشی که اعلام شده بود، و با به‌کار انداختن برنامه «ترس از سرخ» در داخل امریکا و مبارزه سرکوب‌گرانه و تبلیغاتی دولت امریکا در 1919 علیه کمونیست‌ها که هر دوی این کار بخشی از دخالت دفاعی بوده است!

این داستان هم‌واره ادامه داشته است: چرا ایالات‌متحده در 1984 باید از شر ساندینیست‌ها در نیکاراگوئه خلاص می‌شد؟ این که آن‌ها برنامه‌های اجتماعی در دست اجرا داشتند که در حال رسیدن به موفقیت بود و این برنامه مورد پسند مردم امریکای لاتین قرار می‌گرفت و درنتیجه به‌دنبال همان اهداف است. این چیزی است که برنامه‌ریزان امریکا آن‌را نظریه دومینو یا «تهدید ناشی از یک سرمشق خوب» می‌نامند که بر اساس آن، کل نظام مورد تسلط ایالات‌متحده از هم پاشیده خواهد شد.

در ابتدای بحث نیز توضیح داده شد که به سابقه سیاسی هر کشوری که نگاه کنید، خواهید دید که هر چه کرده‌اند جنبه «دفاعی» داشته است! حتا اگر سابقه کار چنگیز خان هم در اخیتارمان بود. اصطلاحات مقالات سیاسی طوری طرح شده‌اند که مانفع اندیشیدن شوند! مانند «روند صلح» «در تنگنا گذاردن» «دفاع» و برگردیم به بحث واژه «دفاع». به دفاع ایالات‌متحده از ویتنام جنوبی نگاه کنید: هرگز در رسانه‌های امریکا دیده نشده است که اعلام شود که امریکا از ویتنام جنوبی دفاع نمی‌کرد. درحالی که واقعیت این است که ایالات‌متحده از ویتنام جنوبی دفاع نمی‌کرد، بل‌که به آن حمله کرده بود. هنگامی که گدیس از نبرد دین‌بین‌فو (جایی که فرانسوی‌ها آخرین مقاومت خود را برای حفظ کنترل استعماری خود بر هندوچین) سخن می‌گوید، این عمل را یک تلاش دفاعی می‌نامد. مک‌جرج بوندی در کتاب خود راجع‌به تاریخ سیستم نظامی، می‌گوید چگونه ایالات‌متحده نظریه استفاده از سلاح هسته‌ای را در جهت کمک به فرانسوی‌ها برای حفظ موقعیت خود در دین‌بین‌فو مطرح کرد! وی می‌گوید که ایالات‌متحده درباره کمک به فرانسوی‌ها در «دفاع» از هندوچین فکر می‌‌کرد! اما وی نمی‌گوید که دفاع در برابر کی؟ ذکر آن بسیار ابلهانه خواهد بود! آن‌ها از هندوچین در برابر هندوچین دفاع می‌کردند! اما در رسانه‌های ایالات‌متحده این موضوع زیر سووال نرفت! اگر کسی سعی کند از «حمله» امریکا به ویتنام جنوبی صحبت کند، ویراستارش تصور خواهد کرد که او از مریخ آمده است، چرا که چنین چیزی در تاریخ وجود نداشته است!

علی همتی

- در نوشته بعدی درباره حمایت ایالات‌متحده از ترور خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 08:15:13 | Permalink | No Comments »

۱۲۵مین سالمرگ کارل مارکس


پروفسور ولفگانگ لئون‌هارد (Wolfgang Leonhard) کارشناس صاحب‌نام تاریخ کمونیسم است. اومدت ۲۱سال است که دردانشگاه ییل امریکا دراین رشته مشغول تدریس است. این نویسنده سیاسی همچنین مطالعات زیادی دررشته‌ی اقتصاد انجام داده و تسلط زیادی در این زمینه دارد.

لئون‌هارد که ۸۷ سال دارد در پایان جنگ جهانی دوم، به دستور استالین ، به همراه گروه والتر اولبریشت (Walter Ulbricht) سیستم سوسیالستی را دربخش آلمان شرقی که تحت کنترل شوروی بود، پایه‌گذاری کردند. او چهار سال بعد به یوگسلاوی فرار کرد و پس از آن بعنوان منتقد و مخالف کمونیسم دیکتاتوری و بوروکراتیک شناخته شد و کتابی با عنوان” انقلاب فرزندان خود را می‌خورد” در این زمینه به چاپ رساند.

ولفگانگ لئون‌هارد کارشناس معروف کمونیسم معتقد است که نظرات کارل مارکس، امروزه زنده‌تر از گذشته هستند.

پرفسور لئون‌هارد در گفتگویی با خبرگزاری آلمان می‌گوید که، زندگی در آلمان بازنمایی از پیشگویی‌های این فیلسوف و اقتصاددان است. مارکس در قرن نوزدهم به این نتیجه‌گیری دست یافت که مسایل اقتصادی یک کشور، تعیین کننده هستند و برتمام سطوح زندگی تأثیر می‌گذارند. اعتصاب، تظاهرات و بحث بر سر تفاوت درآمد و هزینه‌ها نمونه‌ای از این مسایل هستند.

مارکس به وضوح توضیح می‌دهد که با رشد سرمایه داری ، مرزهای ملی از بین می‌روند و همه چیز فرو می‌ریزد. به این ترتیب بود که جهانی شدن در مرکز طرح او قرارگرفت و سیستم آینده را پیشگویی کرد. البته مفاهیم کارگر، سرمایه‌دار و اعتصاب امروز به شکل دیگری بکار می‌رود.

لئون‌هارد معتقد است سیاست در آلمان به شکل فزاینده‌ای بی مفهوم شده است و برنامه‌ریزی طولانی مدتی را به همراه ندارد. امروزه سیاست حول محور مسایل کوچک می‌چرخد و اینکه تا شش ماه بعد چه باید کرد. لئون‌هارد می‌گوید: «نمی‌توان زندگی را در این برنامه‌ها محدود کرد.» نداشتن آرزو و برنامه ریزی مشخص ، یک فقرزدگی غیرعادی و نگران کننده است.

اودر عین حال از ممنوعیت عملی مطرح کردن تئوری سخن می‌گوید:« اگر کسی با این نظریات و تئوری‌های راهبردی پا به میدان بگذارد، می‌گویند او عامه‌گرا(پوپولیست)، کهنه‌اندیش و فاقد درک واقعیت‌هاست. آینده نگری یک امر مسلم است و باید وجود داشته باشد وگرنه اشتیاق و امید از بین می‌رود. مردم یک کشور بدون چشم‌انداز به آینده ودید بلند مدت نمی‌توانند زندگی کنند.» لئون‌هارد در پایان می‌افزاید:

«بعداً نظریات مارکس توسط سردمداران شوروی به شکل غلطی اجرا شد و مورد سواستفاده قرار گرفت. مارکسیسم به یک موضوع تهوع‌آورتبدیل شد.» و در پایان می‌گوید:« این مارکسیسم همراه با نمایندگان متعصب و ساده اندیشش مرد.»

(دویچه وله (خبرگزاری آلمان
13.03.2008

Posted by Ali Hemmati at 05:15:12 | Permalink | No Comments »

Wednesday, March 12, 2008

ضوابط میانه رو و دموکراتیک برای ایالات متحده

  • دموکراتیک و مردم سالاری

هنگامی که ایالات‌متحده از دموکراسی و مردم‌سالاری صحبت می‌کند، از چه چیزی پشتیبانی می‌کند؟ آیا دموکراسی به مفهوم آن است که مردم در اداره کشور خود شرکت می‌کنند؟ نوآم چامسکی جواب این سووال را با مثال هایی می دهد: چرا ال‌ساوادور و گواتمالا دموکراتیک اند، ولی نیکاراگوئه (در 1984 در لوای حزب ساندینیست‌ها) دموکراتیک نیست؟ آیا به‌این دلیل است که آن دو کشور اولی انتخابات داشته‌اند ولی این‌یکی نداشته است؟ خیر، در واقع، انتخابات نیکاراگوئه (1984) صد برابر از هر انتخاباتی در ال‌سالوادور بهتر بود. شاید به‌خاطر فقدان مشارکت سیاسی مورد نظر ما، مردم در نیکاراگوئه مورد آزار قرار می‌گیرند، در حالی که مردم در ال‌سالوادور و گواتمالا به قتل می‌رسند؟

شاید به‌خاطر این است که در نیکاراگوئه جراید مستقل نمی‌تواند وجود داشته باشد؟ نه، جراید نیکاراگوئه از آزادترین جراید دنیا بود، خیلی آزادتر از آن‌چه جراید امریکا بوده‌اند. ایالات‌متحده هرگز کوچک‌ترین بردباری برای روزنامه‌ای مانند لاپرنسا در نیکاراگوئه (La Prensa روزنامه مخالف نیکاراگوئه و مورد پشتیبانی امریکا در طور جنگ کنترا) از خود نشان نداده است. حتا نزدیک به آن هم نبوده است. در هر بحرانی در ایالات‌متحده، دولت حتا کوچک‌ترین روزنامه‌های مخالف را بسته است. چه برسد به یک روزنامه عمده که مورد حمایت مالی قدرتی خارجی بوده که به کشور حمله کرده و قصد سرنگونی دولت را داشته است. آن درجه از آزادی روزنامه ها غیرقابل تصور است. در ال‌سالوادور، زمانی یک روزنامه مستقل وجود داشت که توسط نیروهای امنیتی مورد حمایت امریکا تعطیل شد، و مدیر یکی از روزنامه‌ها را نیز کشتند و چاپ‌خانه روزنامه دیگری را منفجر کردند! و از این راه به حساب جراید مستقل رسیدند.

پس ال‌سالوادور و گواتمالا با چه ضوابطی دموکراتیک هستند که نیکاراگوئه نبود؟! ضابطه‌ای هست: در نیکاراگوئه  (1984 زیر لوای ساندینیست‌ها) عوامل سوداگر نقش اساسی در تسلط بر دولت نداشتند، از این رو دموکراسی وجود نداشت. در ال‌سالوادور و گواتمالا، دولت‌ها توسط نظامی‌ها و در جهت منافع متنفذ، مالکین، تجار ثروتمند، و طبقه رو به رشد حرفه‌ای اداره می‌شود. این‌ها با ایالات متحده بندوبست دارند از این‌رو این کشورها دارای دموکراسی هستند. مهم نیست که روزنامه‌های مستقل را منفجر کنند، و یا مخالفین سیاسی را بکشند، و یا ده‌ها هزار انسان را به قتل برسانند، و هرگز چیزی مثل یک انخابات آزاد (هر چند ضعیف) نداشته باشند. این‌ها چیزهایی نامربوطند! این کشورها از این نظر دارای دموکراسی هستند که «آدم‌های درست و حسابی» آن‌ها را اداره می کنند! و اگر آدم‌های درست و حسابی (؟!) آن‌ها را اداره نکنند، پس دارای دموکراسی نیستند!

  • میانه رو ها و افراطی ها

نوآم چامسکی به خبرنگارها و نویسنده‌هایی که در هنگام سخنرانی وی حضور داشتند گفت: تلاش کنید در جراید امریکا کسی را (هر که باشد) بیابید مایل باشد در این موضوع پا را از خط خارج بگذارد که «چهار دموکراسی و یک کشور تمامیت‌خواه (ساندینیست‌های نیکاراگوئه) در امریکای مرکزی هست که هرگز یک انتخابات آزاد نداشته‌اند» بگردید حتا یک جمله در رد این ادعا پیدا کنید! و اگر به کشتارها در ال‌سالوادور و گواتمالا اشاره ای در روزنامه‌های امریکایی ]و هم‌چنین فیلم‌های هالیوود[ بشود، آن‌ها همیشه این را به‌گردن «جوخه‌های اعدام که از کنترل خارج شده است» یا «افراطی‌های خارج از کنترل» می‌اندازند. ولی واقعیت این است که افراطی‌ها در واشنگتن هستند و چیزی را که کنترل می‌کنند نیروهای نظامی ال‌سالوادور و گواتمالا است! گرچه که هرگز این موضوع در روزنامه‌های امریکایی ]و هم‌چنین فیلم‌های هالیوود[ دیده نمی‌شود!

«میانه‌رو» واژه‌ای است به مفهوم آن که «از دستورات ایالات متحده پیروی کن»، و این در برابر واژه «افراطی» و به مفهوم آن است که «دستورات ایالات متحده را گوش نمی‌کنند»! آن‌ها می‌توانند یک دست راستی افراطی باشند ولی اگر دستورات امریکا را بکار نبندند یک «رادیکال» محسوب می‌شوند! برای مثال پادشاه مراکش سلطان‌حسن که به صحرای‌غربی هجوم می‌برد، دستور دادگاه‌جهانی را زیر پا می‌افکند، و در مراکش شکنجه همه جا گیر است! اما در هیچ مقاله‌ای وی را سلطان‌مستبد نمی‌نامند، بل‌که از او به‌نام «میانه‌رو» یاد می‌کنند! زیرا امریکا در مراکش پایگاه هوایی دارد و هم‌چنین از منابع کانی زیادی در آن‌جا استفاده می‌کند! در ایالات‌متحده هم‌چنین از عربستان‌سعودی نیز به عنوان «میانه‌رو» یاد می‌شود! در حقیقت مدت‌ها از عراق صدام نیز (با توجه به اردوگاه‌های مرگ، جنگ‌افزارهای بیولوژیک و کشور تروریستی) به عنوان کشوری که «جهت میانه‌روی حرکت می‌کند» اشاره می‌شد!

Dictator Suhartoاز دیگر «میانه‌رو»ها می‌توان به سوهارتو (دیکتاتور اندونزی) اشاره کرد! روزنامه کریستین‌ساینس‌مانیتور در مقاله‌ای عنوان کرد که پس از آن که دولت اندونزی یک طغیان کمونیستی را در 1965 متوقف کرد، غرب اشتیاق بسیار یافت که با رهبر جدید و میانه‌رو اندونزی (سوهارتو) کار کند. اما این رهبر تازه و میانه‌روی اندونزی کیست؟ سوهارتو در 1965 با کمک ایالات‌متحده یک کودتای‌نظامی به راه انداخت و پس از آن ارتش اندونزی در عرض 4 ماه حدود 500000 نفر را قتل‌عام کرد! کسی تعداد دقیق آن را نمی‌داند! خود آن‌ها پانصد هزار نفر گزارش کرده‌اند! خب، این یک خبر خوشایند در غرب بود و رسانه‌های امریکایی عاشق آن بودند. به عنوان مثال، جیمز رستون (مقاله نویس لیبرال نیویورک‌تایمز) مقاله‌ای با عنون بارقه‌ی نور در آسیا نوشت و یو.اس.نیوز و ورلد ریپورت داستانی داشت تحت عنوان «امید در جایی که هیچ‌گاه امیدی نبود»! این نمونه سرتیترها در روزنامه‌های امریکایی بودند! دلیل آن این‌بود که سوهارتو حزب سیاسی متکی بر توده‌ها (حزب کمونیست) را که در آن زمان نزدیک به چهارده میلیون نفر عضو داشت را به کلی نابود کرده بود! نیویورک تایمز سرمقاله‌ای داشت که اساس آن این بود: کار بزرگی است ولی ایالات متحده نباید خیلی آشکارا درگیر آن باشد، زیرا خیلی زیبا نیست که 500000 نفر مردم از میان بروند (این یعنی کار درست است و باید مطمئن شد که همین راه درست ادامه خواهد داشت !) این درست در زمان قتل‌عالم بود! خب، این هم رهبر جدید میانه‌روی اندونزی یعنی سوهارتوست.

علی همتی

زیر نویس:
- از گفتگوهای صورت گرفته نوآم چامسکی در راو، ماساچوست آوریل 1989 استفاده شده است.
- در نوشته بعدی درباره ضوابط دفاع و روند صلح برای ایالات متحده خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 08:39:07 | Permalink | No Comments »