کارل مارکس به زبان ساده
قصدم بحث آکادمیک یا تئوریک نیست، بلکه تنها میخواهم مارکسیسم را به زبان ساده بیان کنم. در این میان از پژوهش بهراممحيی نیز استفاده کردهام و همچنین از مازیار رازی درخواست کردم که درستی این متن رو بررسی کند. از آنجا که مارکس صرفن در پی نشان دادن ضرورت تقسیم عادلانهی نعمات مادی نبود (و آن را سوسیالیسم مبتذل مینامید) در آثارش بهطور مشخص به مفهوم عدالت نپرداخت. اما در نقد اقتصادسياسی سرمايهداری، آموزههای او ناظر بر انديشهی کانونی عدالت اجتماعی بود.
مارکس نظام اجتماعی مبتنی بر مالکيت خصوصی را نفی کرد. به عقيدهی او در جامعهی مبتنی بر مالکيت خصوصی، انسان از ذات خود بيگانه (ازخودبيگانگی) میشود. کارگران که با کار خود بيگانه شدهاند، آن را نفی کرده و در کار شری احساس میکنند که نه به آزادسازی انرژی جسمی و روحی، بلکه به فرسايش جسم و ويرانی روح میانجامد! او بسیار قبلتر (در يادداشتهای اقتصادی ـ فلسفی) توضیح داده بود که در نتيجهی چنين روندی، کارگر فقط وقتی بيرون از کار است، خود را بازمیيابد و وقتی کار میکند، از خود بیخود میشود. (یعنی هنگامی در خانه است که کار نمیکند و هنگامی که کار میکند در خانه نيست) به اين اعتبار، کار او داوطلبانه نيست، بلکه کار اجباری است. پس کار او نه برآورندهی يک نياز، بلکه ابزاری در خدمت برآوردن نيازهای غيرخود است. اين بيگانهگی در آنجا متجلی میگردد که به محض آنکه جبر فيزيکی يا جبر ديگری وجود نداشته باشد، کارگر از کار چونان طاعون فرار میکند. پيامد قهری بيگانگی انسان از محصول کار خود، بيگانه شدن انسان از انسان است.
برای چيرگی بر اين از خودبيگانهگی انسان، بايد مناسبات توليدی سرمايهداری (بهويژه مالکيت خصوصی بر ابزار توليد) را از ميان برداشت و مالکيت اشتراکی را جانشين آن ساخت. به عقيدهی مارکس، تاريخ همهی جوامع بشری تا کنون، تاريخ مبارزهی طبقاتی بوده است و نظام سرمايهداری آخرين نظام طبقاتی تاريخ است. چرا که اين نظام با رشد صنايع بزرگ همراه است و پرولتاريا را که گورکن آن و خود محصول صنايع بزرگ است به دست خود میآفريند. مارکس نابودی نظام سرمايهداری و پیريزی کمونيسم را رسالت تاريخی طبقهی کارگر میداند. مارکس و انگلس برای چيرهگی بر اين بيعدالتی اجتماعی، کسب قدرت سياسی توسط کارگران (پرولتاريا) و رفتن به سوی جامعهی کمونيستی را پيشنهاد میکنند. ويژهگی کمونيسم، برانداختن مالکيت بورژوايی است و از آنجا که مالکيت خصوصی بورژوايی، آخرين و کاملترين مظهر شيوهی توليد و تملک مبتنی بر تضادهای طبقاتی و استثمار انسانها به دست انسانهای ديگر است، برانداختن مالکيت خصوصی یکی از هدفهای کمونيسم است. اگر سرمايه که قدرتی نه شخصی بلکه اجتماعی است، به مالکيت جمعی همهی اعضای جامعه تبديل گردد، خصلت اجتماعی مالکيت تغيير میکند، يعنی مالکيت خصلت طبقاتی خود را از دست میدهد. البته به اعتقاد مارکس و انگلس، کمونيسم امکان تملک محصولات اجتماعی را از هيچکس سلب نمیکند، بلکه فقط اين امکان را سلب میکند که با تملک اين محصولات، تسلط اسارتآور بر کار انسانی ديگر برقرار گردد.
برابری حقوقی در جامعهی بورژوايی، ظاهری و در خدمت لاپوشانی ساختارهای استثماری آن است و دولت چيزی جز ابزار اعمال قهر طبقهی حاکم نيست. در جامعهی سرمايهداری نيز دولت صرفن ابزاری در خدمت تحکيم سيطرهی بورژوازی و فشار و ظلم نسبت به پرولتارياست. حقوق معتبر در جامعه نيز به مثابه قوانين طبقهی حاکم و در خدمت منافع آن است. انگلس (در کتاب لودويگ فويرباخ و پايان فلسفهی کلاسيک آلمانی) خاطرنشان میسازد که: «در وجود دولت، نخستين نيروی ايدئولوژيک مسلط بر انسان در برابر ما خودنمايی میکند. جامعه برای خود ارگانی به منظور دفاع از منافع عمومی خود در مقابل حملههای داخلی و خارجی به وجود میآورد. اين ارگان، قدرت حاکمهی دولتی است و به محض آنکه پديدآمد، نسبت به جامعه کسب استقلال میکند و هر قدر بيشتر به ارگان يک طبقهی معين تبديل میگردد و تسلط اين طبقه را مستقيمتر عملی میکند، به همان اندازه در اين مورد موفقيت بيشتری دارد. مبارزهی طبقهی ستمکش عليه طبقهی حاکم، ناگزير به مبارزهی سياسی يعنی به مبارزهای تبديل میگردد که پيش از هر چيز متوجه تسلط سياسی اين طبقه است». در نتیجه مارکس و انگلس، برای پايان دادن به يک چنين بيعدالتی اجتماعی، کسب قدرت سياسی توسط طبقهی کارگر و درهمشکستن ماشين دولتی بورژوازی را ضروری میدانند. قدرت سياسی تصرف شده توسط پرولتاريا، بايد به مثابه وسيلهای در خدمت انقلابیکردن مناسبات اجتماعی قرار گيرد و به اين وضعيت ناعادلانه پايان دهد که در جامعه کسی که کار میکند چيزی به دست نمیآورد و آنکه چيزی به دست میآورد، کار نمیکند!
مارکس، فلسفه و ايدئولوژی
او از فلسفه (به معنای متعارف آن) فاصله داشت و به اقتصادسياسی و جامعهشناسی روی آورده بود.مارکس و انگلس فرزندان زمانهای بودند (زمانهی تحلیلهای ريکاردو، اوئن و جان استيوارت ميل، سنسيمون، بلان، بابوف، فوريه و بلانکی، وايتلينگ، اشتيرنر و لاسال و...) برای یافتن چگونگی رهايی طبقهی کارگر و رفتن به سوی آرمانشهرهای سوسياليستی يا کمونيستی؛ او ضمن نقد آرای نامبردگان، به تنهايی و يا با همفکرش فريدريش انگلس، بخشهايی از آموزههای آنان را اخذ کردند و با پروردن آنها، نظريههای خود را عرضه نمودند.
ماترياليسم ديالکتيک به نظريهی فلسفی ماديت گيتی، رابطهی ميان ماده و آگاهی و جنبش و تکامل در جهان میپردازد، و ماترياليسم تاريخی بررسی رابطهی ميان هستی و آگاهی اجتماعی، قوانين و نيروهای تکامل جامعه و نوعی فلسفهی اجتماعی است. برای مارکس تاريخ، مناسبات توليدی مادی و پيامدهای آن و از همان آغاز تاريخ پيکار طبقاتی است. مارکس در نقد ماترياليسم فويرباخ، آن را بيگانه با عمل و واقعيت اجتماعی دانست و توضیح داد که «فيلسوفان صرفن جهان را گوناگون تفسير کردهاند، اما موضوع بر سر تغيير آن است.» او نوعی فلسفهی عملی را مطرح کرد که آنچه که میکوشیم دریابیم را دگرگون کنیم. به نظر او، دگرگونی اجتماعی و فکری همزمان پیش میرود. شاخص ماترياليسم تاريخی، پذيرش اين امر که فلسفه، حقوق، اخلاق، زيبايیشناسی، تئولوژی و غيره، صرفن روبنايی برای زيربنای اجتماعی ـ اقتصادی است. او ايدئولوژی را که وابستگی ايدهها به پيششرطهای مادی را نمیپذيرد، آگاهی کاذب نامید.
مطابق نظر او، اين آگاهی انسان نيست که هستی اجتماعی او را متعين میسازد، بلکه آگاهی انسان تحت جبر هستی اجتماعی قرار دارد که اين مناسبات وابستگی، با مناسبات ميان روبنا و زيربنا در کل جامعه منطبق است. زيربنای اقتصادی جامعه (نيروهای مولده و مناسبات توليدی) تعیین کننده هست و روبنای سياسی و نظری (و همچنين ارزشها و هنجارها و...) تنها توجيهات ايدئولوژيک و تضمينهای حقوقی برای زيربنای اقتصادی طبقهی حاکم هستند! مارکس بهخاطر همین که انديشهی فلسفی نيز بخشی از ايدئولوژی روبنايی است، به دانشهايی چون اقتصادسياسی و جامعهشناسی روی آورد. در ايدئولوژی آلمانی (نوشتهی مارکس و انگلس) در نقد واقعيتگريزی پيروان هـگــل میخوانیم که آنان مدعیاند که اصطلاح درست برای فعاليت خود را يافتهاند و آن پيکار عليه بيهودهگويی است. اما فراموش میکنند که خود نيز در مقابله با اين بيهودهگويی، کاری جز بيهودهگويی نمیکنند و پيکار با بيهودهگويیهای اين جهان، هرگز به معنای پيکار با جهان واقعن موجود نيست. به ذهن هيچيک از اين فيلسوفان خطور نکرده است که از رابطهی ميان فلسفهی آلمانی و واقعيت آلمان، و از رابطهی ميان نقد آنان و پيرامون مادیشان بپرسند. فريدريش انگلس، در همين راستا (در لودويگ فويرباخ و پايان فلسفهی کلاسيک آلمانی) خاطر نشان ساخت که دريافت مارکسی از تاريخ، به فلسفه در قلمروی تاريخ و طبيعت پايان داده است و اينک در همهجا ديگر موضوع بر سر آن نيست که روابط را در ذهن به انديشه درآوريم، بلکه بر سر آن است که آنها را در واقعيات مکشوف سازيم. انگلس افزود که در آلمان بهويژه در قلمرو علوم تاريخ و از جمله فلسفه، با زوال فلسفهی کلاسيک، روح سابق پژوهش نظری بیملاحظه نيز ناپديد شده است و التقاطگری بیمايه و ترس ملاحظهکارانه نسبت به مقام و عايدی تا حد پستترين جاهطلبی جای آن را گرفته است. نمايندگان رسمی فلسفه، ايدئولوگهای آشکار بورژوازی و دولت موجودند، آنهم در زمانی که هر دو در تقابل علنی با طبقهی کارگر ايستادهاند.
مارکس و شرح جامعهی کمونيستی
مارکس در رسالهی انتقادی خود در مورد برنامهی حزب کارگران آلمان (تحت عنوان نقد برنامهی گوتا) خاطر نشان میسازد که ميان جامعهی سرمايهداری و کمونيستی، يک دورهی تحولات انقلابی از اين به آن قرار دارد. اين دوره منطبق است با يک دورهی گذار سياسی که دولت آن چيزی جز ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا (ديکتاتوری آموزشی) نمیتواند باشد». البته هدف بايد آزادسازی واقعی دولت يعنی تبديل آن از ارگانی تحميلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه باشد. با از بين رفتن تضادهای طبقاتی و ايجاد جامعهی بیطبقهی کمونيستی، دولت نيز به مثابه ابزار اعمال حاکميت يک طبقه، علت وجودی خود را از دست میدهد و زوال میيابد. جای جامعهی کهن بورژوايی (با طبقات و تضادهای طبقاتی آن) را جامعهای (جمهوری کار) میگيرد که در آن تکامل آزاد هر فرد، شرط تکامل آزاد همگان است.
در مراحل نخستين جامعهی کمونيستی، فرد توليد کننده، همان چيزی را از جامعه دريافت میکند که با نيروی کار خود و به شکل ديگر به آن تحويل داده است. از آنجا که اين دادوستد نيز در حکم مبادلهی کالاهای همارزش است، پس در آن همان قوانين مبادلهی کالا حاکم خواهد بود. اما شکل و محتوای اين مبادله تغيير خواهد يافت، زيرا در شرايط تازه، هيچکس نخواهد توانست چيزی جز کار خود عرضه کند و از طرف ديگر چيزی جز وسايل مصرفی در مالکيت او نخواهد بود. اما از آنجا که برخی افراد نسبت به ديگران از برتریهای جسمی و روحی برخوردارند و میتوانند کار بيشتری انجام دهند، پس حقوق برابر ميان افراد میتواند به حقوق نابرابر برای کار نابرابر تبديل گردد. اگر چه جامعه اختلاف طبقاتی را به رسميت نمیشناسد و همگان را در حکم کارگرانی همسان میداند، اما استعدادهای نابرابر فردی و توانايی بازده کار را به مثابه امتيازات طبيعی به رسميت میشناسد. به اين معنا از نظر محتوايی به حق نابرابری تمکين میکند.
مارکس تصريح میکند که در مراحل نخستين جامعهی کمونيستی، يعنی در زمانی که اين جامعه پس از دردهای طولانی زايمان از بطن جامعهی سرمايهداری بيرون آمده، اين کمبودها اجتنابناپذير خواهند بود. اما در مرحلهی بالاتر جامعهی کمونيستی، يعنی پس از آنکه تبعيت بندهوار فرد از تقسيمکار و تضاد ميان کار روحی و بدنی از ميان رفت؛ پس از آنکه کار از وسيلهای برای زندگی، به نياز زندگی تبديل شد؛ و پس از آنکه با تکامل همهجانبهی افراد، نيروی مولدهی آنان نيز رشد کرد و چشمههای ثروت تعاونی جاری گشت، تنها درآن زمان میتوان از افق حقوقی تنگ بورژوايی فراتر رفت و جامعه خواهد توانست بر درفش خود بنويسد که «از هر کس مطابق استعدادهايش، به هر کس مطابق نيازهايش.»
زیر نویس:
- ولادیمیر لنین: آموزش کارل مارکس آموزشی است قدرقدرت، زیرا که واقعی است؛ منضبط و منسجم است. جهانبینی واحدی را به انسانها عرضه میکند، که با هیچنوع خرافات و ارتجاعی سر سازگاری ندارد و مخالف با هرنوع سلطه استثمارگرانه بورژوازی است.

