Monday, August 25, 2008

در ادامه‌ی شرح مارکسیسم

در ادامه شرح مارکسیسم به زبان ساده، توضیح‌های بیشتری را با سایر رفقا به اشتراک می‌گذارم. سعی می‌کنم که بخش‌های این پژوهش تا جای امکان کوتاه و ساده باشه. در این نوشته از نوشته‌های رفیق مازیار رازی نیز استفاده شده است.

مارکس معنقد بود که پس از سرنگونی دولت سرمایه‌داری، و استقرار دولت كارگری، از لحاظ اقتصادی باید سه مرحله از یك‌دیگر متمایز شوند: 1. مرحله‌ی انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیزم. 2. مرحله‌ی اول كمونیزم (جامعه‌ی سوسیالیستی) 3. مرحله‌ی دوم كمونیزم (جامعه‌ی كمونیستی) البته هیچ‌گاه میان دو مقوله سوسیالیزم و كمونیزم از دیدگاه ماركس و انگلس تفاوت كیفی وجود نداشت. سوسیالیزم صرفن مرحله‌ی نخست كمونیزم است. در سوسیالیزم طبقات و دولت از میان رفته و به هر فرد در جامعه به اندازه سهم او در تولید اجتماعی از محصول آن تولید تعلق می‌گیرد. سپس در مرحله‌ی كمونیزم-با رشد كیفی نیروهای مولده در سطح جهانی و وفور اقتصادی- به هر كس به اندازه نیازش تعلق می‌گیرد.

مرحله انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم

جامعه قبل از رسیدن به جامعه‌ی كمونیستی وارد مرحله‌ی گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیزم می‌شود. این مرحله انتقال از طریق انهدام مالكیت خصوصی بر وسایل تولید (زمین، صنایع، بانك‌ها و غیره)، انحصار تجارت خارجی و معرفی اقتصاد با برنامه تعیین می‌شود. همان‌طور که در متن قبلی توضیح داده شد، ماركس در نقد برنامه گوتا، به تفصیل به بقای نابرابری‌های اجتماعی در دوران انتقالی و حتا در مراحل اولیه سوسیالیزم اشاره کرده است. این نابرابری‌ها از بقای معیارهای بورژوایی در توزیع (انگیزه‌های مادی، مبارزه برای ارتقا دست‌مزدها، نابرابری در مصرف و غیره) است. اما برای حل تضادهای این جامعه، دو تكلیف اساسی تاریخی می‌باید تحقق یابند: 1. می‌بایست تقسیم كار طبقاتی، اقتصاد پولی و گرایش به سود جویی و ثروت‌مند گشتن و كلیه بازمانده‌های ایدئولوژیك سرمایه‌داری و غیره به‌طور آگاهانه از بین بروند. 2. می‌بایست رشد موثر نیروهای مولده در راستای ایجاد وفور اقتصادی برای تمامی بشریت تحقق یابد.

در این مرحله، تولید كالایی، طبقات اجتماعی و دولت نیز می‌باید مرحله اضمحلال خود را طی كنند. در مرحله انتقالی، از دولت صرفن برای جلوگیری از بازگشت طبقه‌ی حاكم سابق و تنظیم فعالیت‌های اقتصادی روزمره استفاده می‌شود. با پایان پذیرفتن این نقش، دولت تحت دیكتاتوری پرولتاریا نیز باید از بین برود. البته سرعت انهدام دولت و طبقات نه تنها بستگی به مبارزات طبقاتی داخلی دارد، كه با مبارزات طبقاتی بین‌المللی نیز پیوند خورده‌اند.

نقش دیكتاتوری پرولتاریا

اگر در جامعه‌ی سرمایه‌داری، پرولتاریا در موقعیتی قرار می‌گرفت كه می‌توانست به محض كسب قدرت به مثابه یك طبقه بر كلیه امور زنده‌گی اجتماعی و اقتصادی نظارت كند، ناهنجاری‌های بوركراتیك اجتناب‌ناپذیر نمی‌بود. اما از آن‌جا که به‌طور معمول، نظام سرمایه‌داری كارگران را در كلیه سطوح زنده‌گی بیگانه می‌سازد و از طریق تحمیل حداقل 8 ساعت كار روزانه (به‌همراه وقت هدر رفته برای ایاب و ذهاب به محل كار و زنده‌گی)، كارگران را از رشد فرهنگی (كه آنان را قادر به عهده‌گیری فوری اداره جامعه می‌سازد) محروم می‌كند، شكلی از نیابت قدرت (كه به‌نوبه خود می‌تواند به ناهنجاری‌های بوركراتیك منجر شود) اجتناب‌ناپذیر است! در نتیجه، این احتمال وجود دارد که روند انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیزم و از میان رفتن دولت با رشد اقتصادی (که باید هم‌گام با یك‌دیگر طی شوند) به‌طور ایده‌آل پیش نرود و جامعه به‌طور اجتناب‌ناپذیر، با برخی از ناهنجاری‌های معین بوركراتیك مواجه شود.

در این مرحله برای از بین بردن تدریجی خصوصیات منفی موروثی جامعه سابق، به یک قدرت كه به نیابت جامعه گام های موثری بردارد نیاز است. چنین قدرتی می‌باید دمكراتیك‌ترین قدرتی باشد كه تاریخ به خود دیده است و از دموكراسی بورژوائی حاكم بر كشورهای سرمایه‌داری بسیار عالی‌تر باشد. در این مرحله به‌غیر از آنان كه مسلحانه قصد براندازی قدرت اكثریت مردم را دارند، برای كلیه‌ی قشرهای اجتماعی، آزادی‌بیان و تجمع و اعتصاب و غیره توسط قدرت دولتی نوین باید تضمین گردند. این قدرت، "دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا" نامیده می‌شود. این قدرت به نماینده‌گی از كارگران و زحمت‌كشان و متحدین آنان (اكثریت جامعه) براساس تضمین دمكراسی كارگری (قدرت شورایی)، روند عبور از سرمایه‌داری به سوسیالیزم را تسهیل و عملی می‌كند. همان‌طور که ماركس گفته است، استقرار دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا، ضامن انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیزم است. هر شكل دیگری از قدرت و یا جایگزینی دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا و قدرت شورایی با "دیکتاتوری حزب" و یا "خبرگان روشن‌فكر" و سركوب مخالفان سیاسی به نام طبقه كارگر محكوم به شكست است و امر انتقال به سوسیالیزم را مسدود كرده و وضعیت را برای بازگشت سرمایه‌داری هموار می‌كند!

مارکس و پراکسیس یا عمل‌گرایی

همان‌طور که در نوشته‌ی قبلی توضی داده شد، مارکسیزم یک ایدئولوژی نیست، بل‌که یک علم است. تنها بورژوازی حامل ایدئولوژی (که یک آگاهی کاذب است) است و طبقه کارگر نیازی به آگاهی کاذب ندارد. مارکسیزم علمی است که جهان‌بینی طبقه کارگر را توضیح می‌دهد و در عین حال به عنوان یک نظریه، سلاح انقلاب پرولتری است. ماتریالیست‌ها برعکس ایده‌آلیست‌ها، تاکید بر تقدم ماده (عین) بر روح (ذهن) دارند. در مرکز مارکسیزم، فلسفه عمل (پراکسیس) قرار گرفته است. از دیدگاه مارکس، عملِ انسانی، که با هدف تغییر طبیعت و اجتماعِ پیرامون خود شکل گرفته است، مقام مرکزی در شناخت جامعه را به خود معطوف می‌دارد. فلسفه نیز آگاهی، پایه تئوریک و ابزار این عمل را بنیاد می‌گذارد. از دیدگاه مارکس، رابطه بین تئوری و عمل (پراکسیس)، هم یک رابطه عملی و هم نظری است. عملی از این لحاظ که تئوری در تحلیل نهایی راهنمای فعالیت انسانی است (به‌ویژه عمل انقلابی‌اش)، نظری از این لحاظ که این ارتباط یک اقدام آگاهانه است. فلسفه‌ی عملِ مارکس، پیوند بین فلسفه به شکل اعم را با واقعیت موجود توضیح می‌دهد.  مارکس در نقد «هِگل‌های جوان» نوشت: سلاح نقد هرگز جایگزین نقد سلاح‌ها نمی‌گردد... تئوری زمانی به یک نیروی مادی تبدیل می‌گردد که توده‌ها مردم را جلب کرده باشد... زمانی که رادیکال شده باشد. تئوری‌ای که «رادیکال» و «انقلابی» باشد، منطبق با واقعیت است. تئوری‌ای که خواهان حفظ وضعیت موجود (بورژوایی) باشد، نه یک تئوری رادیکال و انقلابی است، و نه چنین تئوری‌ای قادر به مبدل شدن به نیروی مادی و جلب توده‌ها خواهد بود. طبقه کارگر تنها طبقه‌ای است که قادر به تحقق این تئوری (فلسفه) در جامعه است و می‌تواند آن را در جامعه به عمل انقلابی تبدیل کند. تئوری زمانی رادیکال است که ریشه آن درک گردد (برای انسان ریشه همان انسان است) تئوری زمانی در مردم تحقق می‌یابد که نیازهای آن‌ها را برآورده کند. تئوری به خودی خود غیرعملی است، چرا که قابل تحقق نیست و کارآیی تئوری، مشروط به وجود نقدرادیکال منطبق با نیازهای مردم است.

لازمه این انتقال (تئوری به عمل)، یک انقلاب اجتماعی است، زیرا که نیازهای مردم با رهایی کامل آن‌ها قابل تحقق است. در مرکز این انقلاب نیز پرولتاریا، به عنوان تنها طبقه متشکل تحت‌ستم که آزادی‌اش پیش شرط آزادی کل بشر است، قرار دارد. بدین ترتیب پرولتاریا با نفی خود به مثابه یک طبقه، کل نظام طبقاتی را از میان بر می‌دارد. مارکس معتقد بود که پرولتاریا به رهایی کامل خود دست نمی‌یابد، مگر این‌که تئوری را به عمل تبدیل کند. او تأکید می‌کرد که وجود یا حضور اجتماعی تئوری به خودی خود، منجر به آزادی طبقه‌ی کارگر نمی‌گردد. طبقه کارگر در ابتدا باید به موقعیت اجتماعی خود آگاه و به نیازهای رادیکال خود واقف گردد. سپس لزوم فراهم آوردن زمینه مادی برای رهایی خود را درک و در ارتباط با آن عمل انقلابی سازمان دهد. مارکس می‌گوید: فلسفه بدون الغا پرولتاریا تحقق واقعی نمی‌یابد و پرولتاریا بدون تحقق واقعی فلسفه نمی‌تواند خود را ملغا کند.

نقش انقلاب در تئوری عمل

نیروهای تولیدی که هم‌گام با ضرورت اجتماعی رشد می‌کند، به‌چنان تکاملی نایل می‌آید که مناسبات تولیدی موجود، رشد فراتر آن را مسدود می‌کند. این دو مقوله که ارتباط تنگاتنگ و پیچیده‌ای با یک‌دیگر دارند، در این مرحله در تناقض با یک‌دیگر قرار گرفته، و تشدید این تضادِ طبقاتی، ضرورت عینی یک انقلاب را در دستور روز قرار می‌دهد. مارکس اشاره می‌کند که: "برای ما، کمونیزم یک روابط اداری که باید آن را بر قرار کنیم نیست. یک ایده‌آلی که قرار است واقعیت با آن انطباق گردد، نیست. بل‌که ما جنبش واقعی را که وضعیت موجود امروزی را قرار است دگرگون کند، کمونیزم می‌نامیم." پرولتاریا به مثابه عضو طبقه اجتماعی‌ای است که به واسطه‌ی نقش تعیین کننده‌اش در تولید (به‌ویژه تولیدی پیشرفته) در موقعیت رهبری کل جامعه در مقابل طبقه متخاصم، بورژوازی قرار می‌گیرد. زمانی که پرولتاریا به ضرورت انقلاب پی برد، آن طبقه نه تنها خواهان نابودی طبقه بورژوا است، که خواهان از میان برداشتن همه‌ی طبقاتی اجتماعی (حتا خودِ پرولتاریا) است. مارکس می‌گوید که: "طبقه‌ای که در صدر انقلاب قرار می‌گردد، حتا چنان‌چه در ظاهر در تقابل با یک طبقه دیگر باشد، از ابتدا به مثابه نماینده‌ی کل جامعه نمایان می‌گردد، آن (به عنوان کل توده‌ی جامعه) در مقابل یک طبقه (طبقه‌ی حاکم) ظاهر می‌گردد."

از دیدگاه مارکس، تئوری‌ی عملِ انقلابی، گرچه از نقد به سایر نظریات ایده‌آلیستی و ماتریالیستی کهن آغاز کرده و در تقابل آن‌ها قرار گرفته، اما، به خودی خود مبدل به عمل انقلابی نمی‌گردد. حتا تئوری عملِ خود مارکس (که مُبلغِ پراتیک انسان‌ها در راستای تغییر و تحول جهان بود) در تحلیل نهایی یک تئوری یا نقد باقی می‌ماند، مگر این‌که از پایه مادی برای تحقق عملی آن برخوردار باشد. به این علت که، تئوری متکی بر خود، پایه‌ی مادی برای تغییر و تحول در جامعه را نمی‌تواند ایجاد کند. حتا چنان‌چه عده‌ای آگاه (یا روشن‌فکر)، چنین نظریه‌ای (تلفیق تئوری و عمل) را به عالی‌ترین شکل آن پرورش داده باشند، هنوز انتقال اولی به دومی، بدون یک عنصر دیگر، صورت پذیر نیست. از دیدگاه مارکس، آن عنصر دیگر، حزب پرولتری بود که زمانی جلوه عینی می‌یابد که مسئله عملی انقلاب طرح و در دستور روز قرار گیرد. مارکس و انگلس، برای نخستین بار این عنصر عینی را در بیانیه کمونیست (۱۸۴۸) به روشن‌ترین شکل آن بیان کرده و در عمل مورد اجرا قرار دادند.

بیانیه کمونیست تئوری انقلابی را با پراتیک عملی تلفیق کرده و مخاطب خود را پرولتاریای جهان قرار داده بود، این گام، مفهوم عمل مارکسیستی را غنی‌تر کرد. مارکس و انگلس با انتشار آن بیانیه، کوشش کردند که مبانی وحدت بین تئوری‌ی انقلابی و عملِ انقلابی در درون یک حزب کارگری را ایجاد کنند: "مفهوم جهان‌بینی تاریخی‌ی پرولتاریا، با تئوری‌ی عملِ انقلابی پیوند خورده است. مفهوم ماتریالیستی تاریخ، هم‌چنان بنیاد تاریخی تئوری‌ی عمل را تشکیل می‌دهد. مفهوم فلسفه، به مثابه یک تئوری که راهنمای عمل تغییر و تحول جهان است، باید از تفسیر صِرف فراتر رفته و مرتبط با پراتیک انسان باشد. وحدت تئوری و عمل، در عمل انقلابی قابل تحقق است. عمل انقلابی، در درون یک حزب کارگری کمونیستی که منافع عمومی کل طبقه کارگر و مسایل روزمره‌ی جنبش کارگری را در دستور روز قرار داده، قابل اجرا است.

 زیر نویس:

- شرح مارکسیسم به زبان ساده ادامه خواهد داشت. منتظر نظر، نقد و هم‌كاری رفقا خواهم بود.

Posted by Ali Hemmati at 07:38:09 | Permanent Link | Comments (0) |
Comments
Write a comment