Tuesday, April 15, 2008

حرکت شبکه در راستای خواست‌های دولت

در نوشته‌ی قبلی درباره داستان‌سرایی ساخته‌گی در خدمت دولتی توضیح داده شد که نشان می‌داد رسانه‌ها در ایالات‌متحده در خدمت منافع قدرت سرمایه‌داری بوده و به‌صورت ارگان‌های تبلیغاتی عمل می‌کنند! توضیح داده‌شد که در بسیاری از موارد، به کسی گفته نمی‌شود که چه بنویسند، اما اگر گزارشگر ندانند که چه بگویند، دیگر آن شغل را نخواهند داشت! از طرف دیگر، زمانی که یک شبکه تصمیم می‌گیرد درباره موضوعی گزارش تهیه کند، می‌داند که کدام گزارشگر را به محل بفرستد. افرادی انتخاب می‌شوند که یا خود را تطبیق داده‌اند و فرمانبردار هستند یا ارزش‌های جاری را پذیرفته‌اند و به آن‌چه می‌گویند اعتقاد پیدا کرده‌اند. بعضی دیگر یا خیلی مطیع هستند یا خیلی بدبین و بعضی منفی‌باف.

رسانه‌های ایالات‌متحده و تاثیر سیستم تبلیغاتی و شستشوی مغزی

شاهد آن هستیم که بخش فارسی تلویزیون VOA عزم خود را جزم کرده تا به‌روی دادهای جامعه ایران به‌نفع دولت خود اثر گذارد و برخی از منتقدان حکومت ایران نیز سعی می‌کنند که از این تریبون برای بازگو کردن موضع‌شان استفاده کنند. تجربه نشان داده که در شرایط معینی، این‌گونه رسانه‌ها می‌توانند در جهت دادن به جریان امور در داخل کشور موثر باشند، لازم است با سیاست حاکم بر آن شبکه آشنا شویم. بر اساس نوشته‌ای در ماه‌نامه نقدنو، در سایت این رسانه آمده است «صدای امریکا، که از 1942 به‌روی آنتن رفت، موسسه‌ی سخن‌پراکنی چندرسانه‌یی است که با بودجه‌ی دولت امریکا و از طریق هیئت مدیره‌ی سخن‌پراکنی (BBG) تامین مالی می‌شود. هر هفته بیش از هزار ساعت برنامه‌ی خبری، علمی و فرهنگی پخش می‌کند و در حدود 115 میلیون شنونده در سراسر جهان دارد و بودجه‌ی سال 2006 آن 166 میلیون دلار بوده است.» در بند 3 منشور آن آمده است که «VOA سیاست‌های ایالت‌های متحد امریکا را به‌نحو روشن و قاطع ارایه می‌کند؛ و نیز بر اساس این سیاست‌ها، گفتگوها و دیدگاه‌ها را ارایه می‌کند.» سیاست‌های حاکم بر شبکه VOA سیاست‌های حکومت امریکا می‌باشد که با استفاده از این ابزار ایدئولوژیکی، از نارضایتی مردم ایران استفاده کرده و برای ایرانیان با استفاده از تحلیل‌گران شکبه، به‌روی داده‌های روز براساس سیاست‌های دولت امریکا تفسیر می‌کند. در این میان برای جذب مردم بیش‌تری از دعوت کردن گاه‌به‌گاه فعالان سیاسی ناراضی بهره‌برداری می‌کند. متخصصان وابسته شبکه در جهت دادن به برداشت‌های بیننده در راستای سیاست‌های حکومت امریکا حداکثر تلاش خود را می‌کنند.

بیشتر افراد در شبکه صدای امریکا VOA به آن‌چه که می‌گویند اعتقاد دارند. این به‌خاطر آن است که کسانی که به آن چیزها باور ندارند، به‌طور معمول نمی‌توانند به آن راه یابند. افرادی نیز که به آن گفته‌ها باور ندارند، خود را تطبیق داده، مطیع و فرمانبردار هستند و ارزش‌های جاری را پذیرفته‌اند! اما شبکه VOA همان‌قدر عشق به دموکراسی و حقوق‌بشر دارد که کاخ‌سفید دارد! برای درک تاثیر سیستم تبلیغاتی رسانه‌ها در شستشوی مغزی یک مثال می‌زنم، فرض کنید جمهوری‌اسلامی رادیویی به‌نام صدای ایران احداث کند و در سراسر کشورها مشغول پخش برنامه شود که هدف هایی مبهم درباره دمکراتیک کردن نظام های کشورهای دیگر، حقوق بشر و بالا بردن سطح زنده‌گی آنان برنامه پخش کند؛ که جمهوری‌اسلامی به‌خاطر عشق به دموکراسی و حقوق‌بشر در لبنان، فلسطين و عراق وغیره حضور دارد. در ادامه این رادیو سیاست‌های حکومت جمهوری‌اسلامی تبلیغ کند. بخش بزرگی از شنونده‌های این رادیو، مردمی در کوهستان و روستا، دور از شهرها هستند و به اطلاعاتی که دریافت می‌کنند اطمینان می‌کنند! اما رسانه‌های ایالات‌متحده به‌شکل دیگری نیز فعالیت می‌کنند! فرض کنید که جمهوری‌اسلامی در موقعیتی بود که نقشی را که ایالات‌متحده ایفا کرد را بازی می‌کرد. یعنی از یک طرف، یک ارتش تروریست سازمان می‌داد که به فلان کشور حمله کند (به آن‌ها آموزش می‌داد که هدف‌های نرم، هدف‌های شهری را مورد حمله قرار دهند، تلاش کنند که تعداد زیادی از ماموران بهداشتی، آموزگاران، کشاورزان و غیره را به‌قتل برساند) و در عین حال، محاصره اقتصادی برقرار می‌کرد! تجارت را محاصره می‌کرد! مانع صادرات و واردات می‌شد! مانع کمک‌رسانی نهادهای بین‌المللی می‌گردید! (فرض کنیم از عهده این‌کار برمی‌آمد) حال تصور کنید که ده سال پس از آن، در حالی که کشور به سطح پایین‌تری تنزل کرده، انتخاباتی باشد و جمهوری‌اسلامی اعلام کند که «ببینید، ما این وضع را ادامه خواهیم داد، مگر این‌که شما به حزب اسلامی رای دهید» و اگر مردم به حزب اسلامی رای دهند آیا قابل تامل نیست؟ (برای مثال واشنگتن و جامعه سوداگری، کامورو را نامزد مردم‌سالار اعلام می‌کردند و کاخ‌سفید درباره انتخابات نیکاراگوئه اعلام کرد که ما به محاصره اقتصادی ادامه می‌دهیم مگر این‌که کامورو برنده شود! نتیجه شکست حزب ساندنیست‌ها در آن انتخابات بود)

اولریش تیلگنردر نوشته‌ی قبلی درباره افراد منفی‌بافی که برای خدمت به دولت داستان‌سرایی ساخته‌گی می‌کنند، به عنوان نمونه از گزارش‌های جیمز لوموینه در روزنامه نیویورک‌تایمز نوشته شد. همانند شبکه VOA که در راستای سیاست‌های حکومت امریکا حرکت می‌کند، شبکه ZDF نیز در راستای خواست‌های وزارت دفاع و دفتر صدر اعظم آلمان حرکت می‌کند. برای درک بیشتر و آشنایی با محدودیت‌های افزایش‌یابنده در حرفه‌ی خبرنگاری در این نوع شکبه‌ها، درباره اولریش تیلگنر می‌نویسم. اولریش تیلگنر (Ulrich Tilgner) گزارشگر شبکه‌ی تلویزیونی آلمانی ZDF و سرپرست دفتر این شبکه در تهران، به‌خاطر حفاظت از استقلال حرفه‌ای خود، قرارداد کاری خود با ZDF را دیگر تمدید نکرد. او کشور کوچک سوییس را آخرین امید در دنیای بحرانی خبررسانی می‌داند، و از آوریل سال ۲۰۰۸ برای شبکه‌ی تلویزیونی سوییسی SF به تهیه گزارش خواهد پرداخت.

تیلگنر در گفت‌وگویی با مجله میگروس، وجود محدودیت‌های افزایش یابنده حرفه‌ای در آلمان « به ویژه آنجا که مسئله به اطلاع‌رسانی درباره‌ی افغانستان مربوط است، جایی که سربازان آلمانی می‌میرند» را دلیلی برای وداع همیشگی خود با دفتر ZDF در تهران نامیده است. این کارشناس امور خاورمیانه معتقد است که می‌توان بازتاب ملاحظات درباره‌ی کشورهای ویژه را در تهیه و نشر خبر در شبکه‌های رادیو و تلویزیونی آلمانی مشاهده کرد. به ادعای تیلگنر شبکه دوی آلمان در راستای خواست‌های وزارت دفاع و دفتر صدر اعظم آلمان عمل می‌کند. این درحالی است که تیلگنر، در کشور سوییس تاکنون “دخالتی” در جریان کار خود با شبکه‌های تلویزیونی تجربه نکرده است. تیلگنر در مصاحبه‌اش با مجله‌ی میگروس، از نحوه‌ی خبر رسانی درباره‌ی اشغالگران آمریکایی در عراق انتقاد می‌کند و می‌نویسد از “مأموریت موفقیت‌آمیز” سخن گفتن، آن‌گونه که مطبوعاتی آمریکایی عمل می‌کنند، با توجه به ۳ میلیون آواره و ۱۵۰ هزار قربانی، یک “تمسخر باورنکردنی” است. او هم‌چنین معتقد است، در رسانه‌های آلمان به‌جای گزارش‌های انتقادی از افغانستان، تنها به موفقیت‌هایی که در زمینه‌ی بازسازی نصیب آلمانی‌ها شده بسنده می‌شود.

علی همتی

- اولریش تیلگنر در سال ۱۹۴۸ در شهر برمن آلمان به دنیا آمد. تحصیلات خود را در رشته‌های علوم سیاسی، علوم فرهنگی تجربی و تاریخ اقتصاد در دانشگاه فرایبورگ و توبینگن به پایان رساند. از سال ۱۹۸۰ تا سال ۱۹۸۱ در دفتر تهران تهیه گزارش برای شبکه رادیو و تلویزیون سراسری آلمان، ARD را بر عهده گرفت. جایزه‌ی هانس یوآخیم فریدریش در بخش ژورنالیست تلویزیونی برای گزارش‌های اولریش تیلگنر درباره‌ی جنگ عراق، به دلیل “خبر رسانی حرفه‌ای و با کیفیت در شرایط حاد جنگی با حفظ استقلال حرفه‌ای” به او تعلق گرفت. (منبع: دویچه وله)

Posted by Ali Hemmati at 18:14:18 | Permalink | No Comments »

Saturday, April 12, 2008

درباره رسانه‌های ایالات‌متحده

درباره پوشش خبری و ارایه اطلاعات در رسانه‌های امریکا، زمانی که هواپیمای خطوط کره ساقط شد، و تفاوت آن با پوشش خبری ساقط کردن هواپیمای مسافربری آنگولایی که 126 کشته داشت، و نابود کردن یک هواپیمای مسافربری کوبایی که 73 کشته داشت، ساقط کردن هواپیمای مسافربری که در طوفان شن در کانال سوئز گم شده بود که 110 نفر را به کشتن داد و منفجر کردن هواپیمای مسافربری هندی (ایر ایندیا) که یک هییت چینی را به کنفرانس باندوگ می‌برد، در مقاله “حمایت ایالات‌متحده از ترور” توضیح داده شد.

این مقاله درباره سیستم صافی در جراید مربوط به جریان اصلی جامعه در غرب است که اگر کسی این ظرفیت را داشته باشد که آزادانه فکر کند و مغز خود را به کار برد، از طریق آن سیستم صافی بیرون گذاشته می‌شود! بعضی بر این عقیده هستند که کل نظام آموزشی و آموزش حرفه‌ای، یک فیلتر پر طول و تفصیل است که کارش بیرون راندن مردمی است که مستقل هستند و نمی‌دانند که چگونه مطیع باشند! زیرا به نظر سیستم آن‌ها برای کار در نهادها ساخته نشده‌اند! (هر فرد ارزش‌هایی در ذهن خود دارد که برای او روشن است. بعضی چیزها هم هست که آن فرد نباید درباره آن‌ها صحبت کند یا حتا فکر کند!)

درباره منفی‌بافی و شستشوی مغزی رسانه‌های ایالات‌متحده

جرج اورول در مقدمه کتاب قلعه حیوانات (آن مقدمه در انگلستان سانسور شد و با خود کتاب به چاپ نرسید! این مقدمه سی سال بعد چاپ شد) می‌نویسد: «این کتاب درباره روسیه استالینی است که تفاوت زیادی با انگلستان ندارد.» اورول سپس شرح می‌دهد که در انگلستان امور چگونه می‌گذرد. وی می‌گوید: «در انگلستان یک سانسورچی در اطراف نیست که اگر شما حرف عوضی زدید توی سرتان بکوبد، ولی با وجود این، نتیجه امر خیلی متفاوت از روسیه استالینی نیست» وی سپس راجع‌به نحوه عمل جراید در انگلستان توضیح می‌دهد.

یک دلیل این است که روزنامه‌ها در مالکیت آدم‌های ثروتمند است که علایق و منافع زیادی دارند که بعضی حرف‌ها زده نشود. دلیل دیگر این است که اگر شما یک آدم خوب تحصیل کرده در انگلستان باشید، آموخته‌اید که چیزهای معینی هست که نباید درباره آن‌ها صحبت کنید! بخش وسیعی از آموزش این است که از جان و دل یاد بگیرید که چیزهای معینی هست که نباید درباره آن‌ها فکر کرد! (ترانه آجر دیگری در دیوار پینک فلوید را به یاد آورید) اگر این را نیاموخته باشید، به طور معمول، در جایی از نهادی که در آن مشغول هستید، بیرون گذارده می‌شوید!

در طول حمله شوروی به افغانستان، یک گوینده اخبار (ولادمیر دانچف) در رادیو مسکو به مدت پنج شب، پشت سر هم، حمله شوروی به افغانستان را تجاوز خواند و افغان‌ها را دعوت به مقاومت کرد! تا درنهایت از گویندگی رادیو برکنار شد. اما چنین چیزی در ایالات‌متحده دیده نشد! یعنی هیچ‌کس در بخش اخبار رادیوهای امریکا حمله ایالات‌متحده به ویتنام جنوبی را تجاوز نخواند و ویتنامی‌ها را دعوت به مقاومت نکرد. چنین چیزی در امریکا غیرقابل تصور است. می‌بینید که این نظام کنترل ایدئولوژیکی مردم در امریکا بسیار موثرتر از روسیه بوده است! اما نتیجه آن صد در صد نیست. گاهی چند نفری دیده می‌شوند که از صافی عبور کرده و کاری متفاوت از دیگران انجام می‌دهند، ولی اگر نظام خوب کار کند، کاری نمی‌کند که خود را تضعیف کند. صرف‌نظر از این‌که در یک نظام استبدادی زنده‌گی می‌کنید یا یک نظام آزاد، کسانی برای نظام قدرت بیشتر مفیدند که به هر آن‌چه که می‌گویند باور داشته باشند.

در بسیاری از موارد، به کسی گفته نمی‌شود که چه بنویسند، درست است. از طرفی اگر آنان خود ندانند که چه بنویسند یا بگویند، دیگر آن شغل را نخواهند داشت! از طرف دیگر، زمانی که یک روزنامه تصمیم می‌گیرد درباره موضوعی گزارش تهیه کند، می‌داند که کدام روزنامه‌نگار را به محل بفرستد. افرادی انتخاب می‌شوند که یا خود را تطبیق داده‌اند و فرمانبردار هستند یا ارزش‌های جاری را پذیرفته‌اند و به آن‌چه می‌گویند اعتقاد پیدا کرده‌اند. بعضی دیگر یا خیلی مطیع هستند یا خیلی بدبین و بعضی منفی‌باف.

به عنوان نمونه از افراد منفی‌باف درباره جیمز لوموینه می‌نویسم. دوره خدمت او به عنوان گزارشگر روزنامه نیویورک‌تایمز در امریکای مرکزی با چنان رسوابازی پایان یافت که تایمز مجبور به اعتراف به آن شد! لوموینه در 1988 داستانی نوشت که در آن درباره دو نفر در ال‌سالوادور صحبت می‌کرد که مدعی بودند توسط چریک‌هایی که می‌خواستند انتخابات را به هرج و مرج بکشانند شکنجه شده بودند! (این بخشی از تلاش جراید امریکا در پشتیبان خود از رژیم دست‌نشانده امریکا در ال‌سالوادور به رغم ظلم و ستمی که روا می‌داشت بود) یک نویسنده مستقل (کریس نورتون) در امریکای مرکزی مقاله لوموینه را دید و از آن تعجب کرد! چرا که آن ظلم و ستمی که شرح داده شده بود، می‌بایست در ناحیه‌ای از کشور صورت گرفته باشد که لومونیه قادر به رفتن به آن‌جا نبود (آن ناحیه در منطقه نظامی بوده) نورتون کشف کرد که یکی از قربانیان مورد ادعای لوموینه، وجود خارجی نداشته و دیگری سالم است. نورتون پس از بررسی‌های دیگر در ال‌سالوادور کشف کرد که لوموینه داستان را از یک روزنامه ال‌سالوادوری گرفته که آن‌هم نقل قول از یک افسر ارتش بوده که این داستان یکی از اطلاعات گمراه کننده‌ای بوده است که به‌صورت استاندارد از طرف خود ارتش پخش می‌شده و لوموینه آن را مانند داستانی که خود تحقیق کرده، در نیویورک‌تایمز به‌چاپ می‌رساند. سپس وزارت امور خارجه امریکا این داستان را به نقل از نیویورک‌تایمز تکثیر کرده و در اختیار کنگره قرار می‌دهد تا نشان دهند که چریک‌ها انتخابات را به آشوب کشیده‌اند.

دولت امریکا سال‌ها لازم می‌دید وانمود کند که کنتراها در نیکاراگوئه یک نیروی چریکی هستند (بعدها مشخص شد که آن‌ها یک ارتش مزدور امریکا بوده‌اند) روزانه سه پرواز تدارکی برای آن‌ها غذا، اسلحه و تدارکات می‌برد. آن‌ها مرکز کامپیوتری و سلاح‌هایی داشتند که بعضی از واحدهای ارتش امریکا فاقد آن‌ها بودند. نیکاراگوئه تحت مراقبت دایمی هواپیماهای شناسایی پیشرفته امریکایی بود که ببینند گروه‌های نظامی ساندنیست‌ها کجا مستقر می‌شوند و کنتراها از طریق مراکز کامپیوتری به این اطلاعات دسترسی داشتند! اما برای سیستم تبلیغاتی لازم بود که وانمود کنند که کنتراها یک نیروی بومی چریکی مخالف دولت است. گروه دیگر مخالف دولت، نیروی جبهه آزادی‌بخش ملی بود که طبق تبلیغات وزارت خارجه امریکا، اسلحه خود را از نیکاراگوئه و از راه خلیج فونسکا تهیه می‌کردند. دیوید مک‌مایکل در دادگاه جهانی توضیح داد که خلیج فونسکا سی کیلومتر پهنا دارد که زیر نگهبانی نیروی دریایی امریکا است. در وسط آن، جزیره‌ای است که در آن یک سیستم رادار پیشرفته امریکایی نصب است که حرکت همه شناورها را در ساحل اقیانوس آرام زیر نظر دارد. تیم‌های ویژه عملیاتی نیروی دریایی امریکا در همه جای خلیج فعال بود، ولی حتا یک قایق کوچک را هم بازداشت نکردند، چرا که این تبلیغ واقعیت نداشت. در طرف دیگر، مسیر ارسال اسلحه امریکایی به کنتراها مشخص بود و نیکااگوئه‌ای‌ها به خبرنگارن آن را توضیح دادند، اما این موضوع هرگز در امریکا گزارش نشد، چرا که خبرنگاران تصمیم گرفتند که آن را گزارش نکنند. این خط تبلیغاتی بود که می‌بایست در جراید امریکا حفظ شود.

دولت ایالات‌متحده با موافقت‌نامه صلح در امریکای مرکزی (اسکویپولاس دوم، موسوم به طرح آریاس) که در 1987 به امضا رسید، مخالف بود. یکی از راه‌های تخریب آن‌ها، افزایش کمک به کنتراها بود. در کنار آن، جراید با بردباری هرچه تمام‌تر خود را ملزم به کمک به اجرای این سیاست کردند! لوموینه درست در زمانی که امریکا در تخلف از موافقت‌نامه‌ها پروازهای تدارکاتی خود را برای کنتراها سه برابر کرده بود، مقاله‌ای چاپ کرد که در آن نوشت «شواهد فراوانی وجود دارد که چریک‌های سالوادوری از نیکاراگوئه اسلحه دریافت می‌کنند که این امر تخلف از موافقت‌نامه‌های صلح است، و بدون آن کمک، چریک‌ها نمی‌توانند دوام بیاورند» (این هم همان داستانی بود که لازم بود در آن مقطع زمانی گفته شود!) جراید امریکا از افزایش کمک‌های امریکا به کنتراها چیزی منتشر نمی‌کردند، ولی به گزارشات مبنی بر این‌که نیکاراگوئه‌یی‌ها به‌طور غیرقانونی جبهه آزادی‌بخش ال‌سالوادور را مورد پشتیبانی قرار می‌دهند، داد سخن می‌دادند و می‌گفتند که مدارک فراوانی در این‌باره وجود دارد!

فیر نامه‌ای به نیویورک تایمز نوشت و خواهش کرد که از جیمز لوموینه بخواهند خوانندگان را در مورد مدارک فراوانی که در اختیار دارد، آگاه کند چرا که دادگاه جهانی نتوانسته بود این نشانه‌ها را بیابد و هیچ پژوهشگر مستقلی نتوانسته بود آن‌را بیابد و سازمان سیا نیز چیزی درباره آن نمی‌دانست! در نهایت سردبیر خارجی روزنامه (ژوزف للیولد) نامه‌ای به آن‌ها نوشت اظهار داشت که شاید گزارش لوموینه خیلی دقیق نبوده و استاندارد بالایی که روزنامه دارد رعایت نشده است. سپس یک زمان طولانی گذشت که نیویورک‌تایمز می‌توانست بی‌دقتی در آن گزارش را تصحیح کند، ولی به‌جای آن، مقاله پشت سر مقاله توسط لوموینه، جرج ولسکی، استیون انگلبرگ و دیگران نوشته شد که همان اطلاعات غلط را تکرار کردند. فیر قضیه را تعقیب کرد تا درنهایت مجدد نامه دیگری از سردبیر خارجی روزنامه دریافت کرد (نامه اول در ماه اوت نوشته شده بود و نامه دوم ماه مارس سال بعد بود!) للیولد در نامه دوم اظهار داشت که لوموینه را به ماموریت تهیه یک گزارش عمده از جریان اسلحه به جبهه ملی فرستاده که موضوع را یک‌بار دیگر و برای همیشه روشن کند. همگی صبر کردند، اما هیچ اتفاق نیفتاد! شش‌ماه بعد، متوجه شدند که اتفاقی نخواهد افتاد! از این رو روزنامه مجبور به چاپ کلیه مکاتبات ارسالی به للیولد و پاسخ‌های او شد! دو ماه پس از آن، گزارشی در تایمز منتشر شد (تا این‌جا پانزده ماه از زمان نشر اولین گزارش درباره مدارک فراوان و نه ماه از زمانی که مجدد مامور تحقیق شده بود می‌گذشت!) و در نهایت مدارک فراوان تبدیل شد به هیچ مدرکی! این یک شوخی نیست! این داستان‌سرایی ساخته‌گی در خدمت دولتی است! که موجبات کشتار ده‌ها هزار انسان را فراهم کرده است! این یکی از هزاران مورد است که نشان می‌دهد رسانه‌ها در ایالات‌متحده در خدمت منافع قدرت سرمایه‌داری است و به‌صورت ارگان‌های تبلیغاتی عمل می‌کنند! که در واقع چنین انتظاری نیز از آن‌ها می‌رود.

علی همتی

- جراید نیکاراگوئه از آزادترین جراید دنیا بود، خیلی آزادتر از آن چه جراید امریکا بوده‌اند. ایالات‌متحده هرگز کوچک‌ترین بردباری برای روزنامه‌ای مانند لاپرنسا در نیکاراگوئه (La Prensa روزنامه مخالف نیکاراگوئه و مورد پشتیبانی امریکا در طور جنگ کنترا) از خود نشان نداده است. حتا نزدیک به آن هم نبوده است. در هر بحرانی در ایالات‌متحده، دولت حتا کوچک‌ترین روزنامه‌های مخالف را بسته است. چه برسد به یک روزنامه عمده که مورد حمایت مالی قدرتی خارجی بوده که به کشور حمله کرده و قصد سرنگونی دولت را داشته است. آن درجه از آزادی روزنامه‌ها در امریکا غیر قابل تصور است.

- در ال‌سالوادور، زمانی یک روزنامه مستقل وجود داشت که توسط نیروهای امنیتی مورد حمایت امریکا تعطیل شد، و مدیر یکی از روزنامه‌ها را نیز کشتند و چاپخانه روزنامه دیگری را منفجر کردند! و از این راه به حساب جراید مستقل رسیدند.

- در نوشته بعدی درباره رسانه‌های ایالات‌متحده و تاثیر سیستم تبلیغاتی و شستشوی مغزی خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 16:18:13 | Permalink | No Comments »

Sunday, April 6, 2008

دلیل تحریم کوبا و جنگ ویتنام

با توجه به این‌که در ایالات‌متحده به افرادی چون شاه‌حسین اردنی، سلطان‌حسن مراکشی و سوهارتو (دیکتاتور اندونزی) میانه رو شناخته می‌شوند؛ پس جنایات واقعی کوبا چیست که از شکنجه‌های مراکش و قتل عام سوهارتو در اندونزی بدتر است! بر اساس اظهارات منابع امریکایی، کمک‌های نظامی و اقتصادی مسکو و پکن به هانوی و جبهه ملی آزادی بخش، حدود ۱۰ میلیارد دلار بوده است. و هزینه جنگ برای ایالات متحده امریکا ۱۵۰ میلیارد دلار تمام شده (که ۱۴۰ میلیارد دلار صرف هزینه‌های جنگی شده و ۱۰ میلیارد دلار به‌صورت کمک‌های مختلف به حکومت سایگون بوده است). به‌عبارت دیگر، امریکا برای هر یک از ۲۰ میلیون نفر (جمعیت ویتنام جنوبی) ۷۰۰۰ دلار خرج کرده است. مبلغ مزبور معادل با مجموع تولیدات صنعتی یک کشور بسیار پیشرفته (مانند کانادا) و یا بیش از ۱۰٪ تولید ناخالص ملی ایالات‌متحده امریکا بوده است. این موضوع درباره دلیل تحریم کوبا و جنگ ویتنام می‌باشد. درباره اهمیت براندازی دولت‌های دموکراتیک و منتخب ایتالیا، گواتمالا و شیلی برای سازمان سیا و نظام سرمایه‌داری در مقاله “ثبات موجودیت نظام سرمایه‌داری جهانی” توضیح بیشتری داده شده است. درباره ضوابط دموکراتیک، مردم‌سالاری، میانه‌رو، افراطی، روند صلح و دفاع در مقاله “ضوابط اصطلاحات مقالات سیاسی در ایالات‌متحده” توضیح داده شده است.

  • دلیل جنگ ویتنام

به سیاست خارجی دولت کندی یا ریگان نگاه کنید! کندی میزان خشونت و تاجوز در امریکای لاتین را تا حد افراط بالا برد و ریگان در نتیجه آن به سرکوبی در دهه 1980 پرداخت. آن وقایع بسیار اسفناک بود و صدها هزار نفر از مرد از راه کشتار دسته‌جمعی از میان رفتند. دولت ریگان به عملیات پنهانی فروش اسلحه، کمک مالی از طریق کشورهای دست‌نشانده و آموزش نیروهای تروریستی مانند کنتراها در نیکاراگوئه و مانند این کارها پرداخت. کندی به کوبا حمله کرد به بزرگ‌ترین عملیات تروریستی جهان علیه آن‌ها دست زد که هنوز هم ادامه دارد. او نیروی هوایی امریکا را به ویتنام جنوبی فرستاد تا آن کشور را با بمب‌های آتش‌زا بمباران کند و حتا جنگل‌های آن را نابود کند! نیروی زمینی را به آن‌جا فرستاد تا نهضت‌های آزادی‌بخش دهقانان آن کشور را در هم بکوبد! هرگز در رسانه‌های امریکا دیده نشده است که اعلام شود که امریکا از ویتنام جنوبی دفاع نمی‌کرد. درحالی که واقعیت این است که ایالات‌متحده از ویتنام جنوبی دفاع نمی‌کرد، بل‌که به آن حمله کرده بود. هنگامی که گدیس از نبرد دین‌بین‌فو (جایی که فرانسوی‌ها آخرین مقاومت خود را برای حفظ کنترل استعماری خود بر هندوچین) سخن می‌گوید، این عمل را یک تلاش دفاعی می‌نامد. مک‌جرج بوندی در کتاب خود راجع‌به تاریخ سیستم نظامی، می‌گوید چگونه ایالات‌متحده نظریه استفاده از سلاح هسته‌ای را در جهت کمک به فرانسوی‌ها برای حفظ موقعیت خود در دین‌بین‌فو مطرح کرد! وی می‌گوید که ایالات‌متحده درباره کمک به فرانسوی‌ها در «دفاع» از هندوچین فکر می‌کرد! اما وی نمی‌گوید که دفاع در برابر کی؟ ذکر آن بسیار ابلهانه خواهد بود! آن‌ها از هندوچین در برابر هندوچین دفاع می‌کردند! اما در رسانه‌های ایالات‌متحده این موضوع زیر سووال نرفت! اگر کسی سعی کند از «حمله» امریکا به ویتنام جنوبی صحبت کند، ویراستارش تصور خواهد کرد که او از مریخ آمده است، چرا که چنین چیزی در تاریخ وجود نداشته است!

اگر در روزنامه‌های امریکایی و هم‌چنین فیلم‌های هالیوود اشاره‌ای به کشتارها در ال‌سالوادور و گواتمالا یا ویتنام بشود، آن‌ها همیشه این را به گردن «جوخه‌های اعدام که از کنترل خارج شده» یا «افراطی‌های خارج از کنترل» می‌اندازند. ولی واقعیت این است که افراطی‌ها در واشنگتن هستند و چیزی را که کنترل می‌کنند نیروهای نظامی ال‌سالوادور و گواتمالا یا نیروی زمینی و نیروی هوایی امریکا در ویتنام است! برای مثال، به عملیات وسیع کشتار دسته‌جمعی موسوم به ویلر والاوا توجه کنید. قتل‌عام مای‌لای یک پانویس آن بود! در عملیات ویلر والاوا از حملات هواپیماهای B-52 استفاده می‌شد. مختصات بمباران را در واشنگتن بر روی نقشه تعیین می‌کردند که درست بر روی روستاها هدف‌گیری شده بود! ایالات‌متحده در طول جنگ هندوچین (حمله به سه کشور ویتنام، کامبوج، لائوس در دهه 1960 و 70) آن کشورها را نابود کرد. دست‌کم چهار میلیون نفر کشته و ده‌ها میلیون نفر بی‌خانمان شدند! بخش بزرگی از کشور به کلی ویران گردید و هنوز هم هزاران مرگ و میر و تولد نوزادان به‌صورت ناقص‌الخلقه، سرطانی، توموردار و… به دلیل استفاده غرب در جنگ از سلاح‌های شیمیایی رخ می‌دهد! نیروهای امریکایی در ویتنام به‌صورت آزمایشگاه، بمب‌های ناپالم و فسفر، سلاح‌های بیولوژیک و شیمیایی و بمب‌های هزارقطعه خود را آزمایش می‌کردند! ویتنام از چیزی رنج می‌برد که تنها با طاعون سیاه قابل مقایسه است. شاید یک قرن لازم باشد تا آن‌ها بتوانند خود را بهبود بخشند. اگر شما نظام کشاورزی را نابود کنید و عده زیادی از مردم را بی‌خانمان نمایید که به شهرها پناه بیاورند، مسوولیت مرگ آن‌ها با رژیمی که بعدها برسرکار بیاید نیست، بل‌که متوجه رژیمی است که مسوول آن بوده است! هنگامی که امریکا از کامبوج خارج شد، تنها در شهر فنوم‌پن، سالیانه صدهزار نفر از مردم از گرسنگی می‌مردند! به‌طور کلی، مقدار بمبی که در طول جنگ هندوچین، هواپیماهای امریکایی روی ویتنام، لائوس و کامبوج ریختند، بیش از سه برابر و نیم مجموع بمب‌هایی بود که امریکا و متحدین آن در طول جنگ جهانی دوم مصرف کرده بودند!

فشارهای وارده بر ویتنام از زمان جنگ به بعد برداشته نشد! سیاست امریکا از زمان جنگ این بود که ویتنام هر چه بیشتر رنج ببرد و از بقیه جهان منزوی گردد! این را «ویتنام در حال خون‌ریزی» می‌نامند! آن‌ها می‌خواهند ویتنام در زحمت باشد. در کل، جنگ ویتنام از این نظر صورت گرفت تا مانع این شود که ویتنام به‌صورت یک مدل موفق توسعه اجتماعی و اقتصادی برای جهان سوم درآید! ایالات‌متحده از این رو خود را برنده می‌داند که ویتنام مدلی برای توسعه نشد، بل‌که مدلی برای تخریب شد! این‌که ویتنامی‌ها به‌توانند خود را جمع و جور کنند مطلوب ایالات‌متحده نیست و در نتیجه از آن جلوگیری می‌کند. برای مثال، هند تلاش کرد که یک‌صد راس گاومیش (بوفالو) به ویتنام که هنوز جامعه کشاورزی‌ست بفرستد (به‌طور تقریبی در جنگ ویتنام نژاد بوفالو نابود شد) امریکا تهدید کرد که اگر هند دست به چنان کاری بزند، کمک‌های خود را به هند در برنامه غذا برای صلح قطع خواهد کرد! امریکا از فرستادن گندم توسط منون‌ها به ویتنام جلوگیری کرد و با اعمال فشار به سایر کشورها مانع ارسال کمک‌های خارجی به آن کشور شد! تنها منظور این است که بگذاریم ویتنام بیشتر در رنج بسر برد. چرا که پرداختن به اقتصاد در شرایط انهدام، نبود منابع و منزوی بودن از جهان بسیار مشکل‌تر خواهد بود. چیزی که در میان نهادهای جریان غالب امریکا مطرح است این سووال است که آیا ویتنامی‌ها برای جنایاتی که علیه ما مرتکب شده‌اند، به اندازه کافی غرامت ما را پرداخته‌اند؟ از این رو، جرج‌بوش می‌تواند برخیزد و بگوید «ما بنا نداریم ویتنامی‌ها را وادار کنیم که بهای آن‌چه را که بر سر ما آورده‌اند بپردازند، البته اگر آن‌ها به خطای خود اذعان کنند! و عمر خود و امکانات خود را صرف یافتن بقایای کسانی که آن‌ها با شرارت خود در آسمان منفجر کرده‌اند، بنمایند! شاید ما اجازه دهیم که آن‌ها به دنیای متمدن وارد شوند.»

  • دلیل تحریم کوبا

کوبا کشوری‌ست که ایالات‌متحده از دهه 1820 آن‌را مال خود می‌دانسته است! در آن زمان نیروی دریایی انگلیس مانع الحاق کوبا بود. در ژانویه 1959 انقلاب کوبا به‌وقوع پیوست. تصمیم رسمی برای سرنگونی کاسترو در مارس 1960 توسط دولت امریکا اتخاذ گردید. در آن زمان کوبا با اتحاد شوروی متحد نشده بود. تصمیم سرنگونی دولت کاسترو به‌خاطر این بود که کوبا در حال پیمودن یک مسیر مستقل بود که مورد قبول منافع قدرتمندان در ایالات‌متحده نبوده است! عملیات خرابکاری از اکتبر 1959 آغاز شد و کندی پس از مراسم آغاز کار دولت خود در 1961 پس از بحران خلیج خوک‌ها، عملیات منگوز (یک مبارزه تروریستی علیه کوبا) را آغاز کرد. در عملیات منگوز سالانه حدود 50 میلیارد دلار هزینه می‌شد و حدود 2500 نفر در آن عملیات مشغول بودند. این عملیات شامل انفجار هتل‌ها، غرق کردن قایق‌های ماهیگیری، انهدام تاسیسات صنعتی، بمباران هواپیماها و تلاش‌های متعدد برای ترور کاسترو بود. اتحاد شوروی جایی بود که کوبا برای مقاومت در برابر ایالات‌متحده می‌توانست به آن متوسل شود. ایالات‌متحده برنامه‌هایی برای حمله در اکتبر 1962 تدارک دیده بود که بحران موشکی کوبا رخ داد! یگان‌های ارتش و نیروی دریایی امریکا پیش از آغاز بحران موشکی برای حمله به حالت آماده باش در آمده بودند! کوبا در ماجرای بحران موشکی به مصالح خود می‌اندیشید نه این‌که بازیچه روس‌ها باشد. کوبایی‌ها به‌خاطر حمله محتمل امریکایی‌ها، نمی‌خواستند موشک‌ها را از دست بدهند! پس از برخورد میان کندی و خروشچف، روس‌ها تلاش کردند تا موشک‌های خود را در کوبا به کنترل خود درآورند تا به تعهد خود در قبال ایالات‌متحده عمل کرده باشد.

در فوریه 1962 محاصره اقتصادی کوبا برقرار گردید که تاثیرات نابودکننده‌ای در جمعیت کوبا داشته است. در سال 1990 به‌دنبال انحلال اتحاد شوروی و کشورهای بلوک شوروی سابق، 85% تجارت خارجی کوبا قطع شد! انتظار سقوط کوبا می‌رفت! در کوبا نرخ رشد اقتصادی با ترقی شاخص‌های توسعه‌ی اجتماعی و رفاه عمومی و هم‌چنین با جهت‌گیری مترقیانه در توزیع درآمدها همراه بوده است. در کوبا فراز و نشیب زیادی وجود داشته است. کوبا چیزهای بسیار مهم و تاثیرگذاری به دست آورده است و در خیلی زمینه‌ها که برای مردم دیگر منطقه باارزش‌اند خیلی موفقیت داشته است! کوبا را با هائیتی یا همسایه آن، جمهوری دومینیکن مقایسه کنید؛ تفاوت قطعی است و این همان موضوعی است که ایالات‌متحده همواره نگران آن بوده است! جنایتی که کوبا مرتکب شده است که از سرکوب‌هایی که در سایر کشورها رخ می‌دهد و ایالات‌متحده به‌طور سنتی از آن‌ها پشتیبانی می‌کند، برای امریکا مهم‌تر است موفقیت‌های کوبا در زمینه‌هایی چون بهداشت و درمان و تغذیه مردم است! و هم‌چنین تهدید کلی تاثیر نمایش این موفقیت‌ها برای سایر کشورها! این‌که مردم کشورهای دیگر شاید دست به همان اقدامات بزنند! این چیزی است که ایالات‌متحده آن را ویروسی می‌خواند که ممکن است در منطقه سرایت کند! کوبا کارهایی را انجام داد که برای امریکایی ها قابل تحمل نبود، مانند ارسال ده‌ها هزار پزشک به اطراف جهان سوم برای درمان مردمی که در رنج به‌سر می‌برده‌اند! کوبا خدمات بهداشت درمانی دارد که از بقیه امریکای لاتین به‌مراتب بهتر است و در سطح کشورهای پیشرفته است. این‌ها جنایات واقعی کوبا هستند که برای امریکا تحمل‌پذیر نیست.

سال‌ها ایالات‌متحده اعلام می‌داشت که «ما باید از خود دربرابر کوبا دفاع کنیم، زیرا کوبا پایگاه خارجی روس‌هاست» ناگهان روس‌ها دیگر در کوبا نبودند! داستان به‌شکل دیگری درآمد که «ما بهخاطر عشق به دموکراسی و حقوق‌بشر، کوبا را به محاصره خود درآورده‌ایم» این توجیه آن‌ست که ما باید به شکنجه دادن کوبا ادامه دهیم! سپس در 1992 در گنگره لایحه‌ای به تصویب رسید (قانون دموکراسی کوبا) که شرکت‌های تابعه امریکا را که در خارج از امریکا عمل می‌کنند از تجارت با کوبا منع کرد. این لایحه اجازه می‌دهد که بار کشتی‌های خارجی که با کوبا تجارت می‌کنند در صورت ورود به آب‌های امریکا توقیف شود! درحالی که این لایحه یا بسیاری از سایر تحریم‌ها با قوانین بین‌المللی مغایرت دارد. سال پیش، امریکا در سازمان ملل سه رای به نفع محاصره اقتصادی کوبا کسب کرد (امریکا، اسرائیل، رومانی) سال بعد، همه جهان به استثنای امریکا و اسرائیل آن را محکوم کردند (رومانی دیگر به‌نفع امریکا رای نداد) سفیر ایالات‌متحده در سازمان ملل متحد (مادلین آلبرایت) چنین اعلام کرد: «اگر امکان داشته باشد ما به‌صورت چند جانبه عمل می‌کنیم. اگر لازم باشد یک‌جانبه عمل خواهیم کرد!» محاصره اقتصادی تقویت‌شده موثر واقع شد! حدود 90 درصد کمک و تجارتی که قطع گردیده در زمینه غذا و دارو بود! تا شاید سیستم بهداشت کوبا فرو بریزد! ایالات‌متحده در حال اعتلای دموکراسی است تا شاید بتواند وضع کوبا را به خوبی هائیتی یا سایر کشورهایی کند که سال‌هاست از آن‌ها مراقبت می‌کند.

علی همتی

- روابط رسمی امریکا با ویتنام در 1994 با فشار سوداگران امریکایی تغییر کرد تا آن‌ها بتوانند به شرکت‌هایی که از تحریم اقتصادی سرپیچی کرده و در ویتنام سود می‌برند به‌پیوندند!

- تمایل شدید آمریکا برای ترور کاسترو و تلاش‌های فراوان سیا برای اجرایی کردن این تصمیم در نزدیک به نیم قرن گذشته، که در نوع خود بی‌سابقه است، ۶۳۸ نقشه برای ترور او طراحی و اجرا شد؛ نقشه‌هایی که هیچ‌کدام موفقیت‌آمیز نبود. سازمان سیا برای ترور کاسترو به دسته‌های تبهکار و مافیا نیز متوسل شد و به سران مافیا ۱۵۰ هزار دلار پیشنهاد كرده بود! کارنامه‌ی دولت کاسترو به عنوان کارنامه‌ای متناقض ارزیابی می‌شود. بر خلاف سایر کشورهای حوزه‌ی کارائیب، بیسوادی از کوبا رخت بربسته است و سیستم بهداشت آن که تا دورافتاده‌ترین نقاط کشور هم گسترش یافته، در جهان نیز شاخص است. در عوض، آزادی بیان در کوبا سخت محدود است. سازمان “دیده‌بان حقوق‌بشر” بر اساس گزارش گروه‌های مدافع حقوق بشر در کوبا، شمار زندانیان سیاسی این کشور را در سال ۲۰۰۵ سیصد نفر اعلام کرده است. علاوه براین، بر اثر تحریم‌ها و محاصره اقتصادی، بیشتر مایحتاج عمومی در کوبا سهمیه‌بندی شده‌اند.

- بر پایه پرونده‌ی ۶۹۳ ‬صفحه‌ای آمریكا كه از طبقه‌بندی خارج شد، قتل كاسترو یكی از توطئه‌های سیا علیه رهبران مبارز خارجی بود. دیگر اهداف سیا كه از مدت‌ها پیش ادعا می‌شد ولی اكنون در اسناد خود سازمان اطلاعات مركزی آمریكا فاش شده است، پاتریس لومومبا (رهبر استقلال كنگو) و رافائل تروجیلو (رهبر سابق جمهوری دومینیكن) بودند . هم‌چنین مطالبی در رابطه با تعقیب سران اتحاد شوروی سابق و چین و هم‌چنین آماده‌سازی قتل سیاست‌مداران دیده می‌شود. بر پایه اسناد 30 سال پیش سیاست خارجی و داخلی بریتانیا آزاد شده، در اكتبر ‪ ۱۹۷۷‬توطئه شماری از اعضای سابق نیروهای ویژه بریتانیا (اس.آی.اس) برای ترور رییس جهموری توگو (كشوری در غرب آفریقا) و معاون او، به علت درز اطلاعات این نقشه، ناكام مانده بود.

- در نوشته بعدی درباره رسانه‌های ایالات‌متحده و تاثیر سیستم تبلیغاتی و شستشوی مغزی خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 07:19:35 | Permalink | No Comments »

Friday, April 4, 2008

حمایت ایالات‌متحده از ترور

کلیشه‌یی که همواره در ایالات‌متحده گفته می‌شود این است که امریکا با ترورهای استالین مخالفت می‌کرده است! اما آیا ایالات‌متحده با تروریسم توسط دیگران مخالف است؟ آیا با تروریسم اندونزی در تیمور شرقی مخالف بود؟ آیا با ترور در گواتمالا و ال‌سالوادور مخالف بود؟ آیا با آن‌چه که در ویتنام کرد، مخالف بود؟ نه، ایالات‌متحده همواره از تروریسم حمایت کرده و در واقع تروریست‌ها را به قدرت رسانده است.

حمایت ایالات‌متحده از ترور

درباره کمک‌های خارجی امریکا پژوهش‌های زیادی صورت گرفته است؛ برای مثال، لارز شولتز (مورد احترام جریان غالب جامعه و متخصص درمورد حقوق‌بشر در امریکای لاتین) چندین سال پیش نتایج تحقیقات خود را درباره کمک‌های امریکا به امریکای لاتین منتشر کرد. نتیجه تحقیق وی نشان می‌دهد که هرچه میزان شکنجه‌دادن مردم در یک کشور بیشتر بوده و تخلفات از حقوق‌بشر بیشتر بوده است، کمک‌های خارجی امریکا به آن کشور نیز زیادتر بوده است!

کلمبیا به‌عنوان پیشگام در تخلف از حقوق‌بشر در نیم‌کره غربی با یک سابقه بی‌رحمانه که برنامه‌های پاک‌سازی‌های اجتماعی دارد، که پیش از هر انتخاباتی، اعضای احزاب مخالف به‌قتل می‌رسند! رهبران اتحادیه‌های کارگری به‌قتل می‌رسند! دانشجویان فعال و مخالفین کشته می‌شوند! جوخه‌های مرگ همه جا هستند! تا دوره کلینتون بیش از نیمی از کمک‌های امریکا در نیم‌کره غربی، به کلمبیا داده می‌شد و در دولت کلینتون رو به افزایش رفت! این وضعیت در سراسر جهان قابل تعمیم است! در مناطقی از جهان که امریکا بیشترین کنترل را بر آن‌ها دارد، هولناک‌ترین چیزها به صورت منظم اتفاق می‌افتد! مواردی مانند کارهای جوخه‌های اعدام پلیس، بردگی کودکان و بدتر از این‌ها!

درباره استالین، رهبران غرب او را ستایش می‌کردند و هیچ اهمیتی به ترورهای او نمی‌دادند! ترومن او را چنین توصیف کرده بود: «فوق‌الاده زیرک»، «باصداقت»، «ما می‌توانیم با او کنار بیاییم»، «اگر بمیرد یک مصیبت بزرگ خواهد بود»! ترومن چنین گفته بود که چیزی که در روسیه می‌گذرد به ما مربوط نیست، مهم آن‌ست که ما «85 درصد وقت‌ها کارمان را انجام می‌دهیم»! حقیقت است که برای ترومن این اهمیت داشته که 85 درصد مواقع کارشان را با آن آدم خوب، زیرک، محترم و صادق انجام می‌دهند! حتا اگر او به‌خواهد 40 میلیون آدم را بکشد. اسناد از طبقه‌بندی خارج شده انگلیس نشان می‌دهد که وینسون چرچیل نیز همین‌طور بوده است! چرچیل پس از کنفرانس یالتا در فوریه 1945 در جلسات داخلی هیئت وزیران، استالین را مورد تحسین قرار داده و او را مردی شریف و قابل اعتماد، یک قهرمان صلح، برجسته و غیره می‌خوانده است! هیچ‌کدام از این آدم‌ها با جنایاتی که استالین می‌کرد مشکلی نداشتند! همان‌طور که گفته شد این حرف‌ها که امریکا با ترورهای استالین مخالفت می‌کرده است دروغ و ساختگی است!

درباره جنگ داخلی روسیه در رسانه‌های غرب آمارهای خیالی برضد لنین مطرح می‌شود! تروتسکی با اشاره به خیالی بودن آن آمارها، در این‌باره توضیح می‌دهد که در جنگ‌های داخلی هم‌چون سایر جنگ‌ها، دوطرف وجود داشت؛ قربانی‌های هر دو طرف بسیار زیاد بودند؛ ما در اکتبر 1917 قدرت را کمابیش بدون نبرد به دست آوردیم؛ اگر آن‌ها [دخالت نظامی سیزده دولت غربی در اتحاد شوروی] سمت اقلیت نبودند، تعداد قربانیان بسیار کم می‌بود! جنگ داخلی با رفقا و وحشت سرخ‌اش در واقع اواسط سال 1918 آغاز شد! تروتسکی در ادامه گوشه‌هایی از دخالت بریتانیا را به یاد می‌آورد: «چک‌سلواکی‌ها به رهبری دیپلمات‌ها و افسران متحد بر راه‌آهن شرق مسلط شدند. نولان (سفیر فرانسه) مقاومت را در یاروسلاول سازمان‌دهی کرد. دیگر نماینده‌ی خارجی، عمل ترور و تلاش برای قطع آب پترزبورگ را ترتیب داد. آقای چرچیل، ساوینکوف را تشویق و به او کمک مالی کرد (او پشت یودنیچ بود) تاریخ دقیق سقوط پترزبورگ و مسکو را معلوم کرد و از دنیکین و ورانگل حمایت کرد! ردیاب‌های ناوگان بریتانیا سواحل ما را بمبارن کردند. آقای چرچیل، ظهور چهارده ملت را اعلام کرد! او الهام‌بخش، سازمان‌دهنده، پشتیبان مالی و پیام‌آور جنگ داخلی بود! تعداد قربانی‌ها نه ده بار، بل‌که صد و هزار بار کم‌تر می‌بود اگر گینی‌های بریتانیا، ردیاب‌های بریتانیا، تانک‌های بریتانیا، افسران بریتانیا و آذوقه‌های بریتانیا نبودند.» (تروتسکی این توضیحات را در زمان تبعید در ترکیه در جواب کتاب پی‌آمد چرچیل نوشته است.)

ارایه اطلاعات در رسانه‌های امریکا نیز این‌گونه است! زمانی که هواپیمای خطوط کره از مسیر خود خارج شد و به فضای هوایی شوروی وارد شد و توسط روس‌ها ساقط شد، یک پوشش خبری تعصب‌آمیزی به خود گرفت! (در زمانی که پرواز 007 خطوط هوایی کره از مسیر خود خارج شده و وارد فضای هوایی شوروی شده بود، یک هواپیمای جاسوسی امریکایی R.C.135 منطقه مورد پرواز را زیر نظر گرفته بود!) در میان خشم ناشی از آن حادثه دیگری رخ داد؛ یونیتا (به نام جنگجویان آزادی خوانده می‌شدند) که مورد حمایت ایالات‌متحده و افریقای جنوبی در آنگولا بودند، مسوولیت ساقط کردن هواپیمای مسافربری آنگولایی را که 126 کشته داشت، به عهده گرفتند! نیویورک‌تایمز تنها یک‌صد کلمه بدون اظهارنظری به آن اختصاص داد! چندین سال پیش از آن، در اکتبر 1976 در نابود کردن یک هواپیمای مسافربری کوبایی توسط تروریست‌های مورد حمایت سیا، 73 نفر از مردم عادی کشته شدند! این واقعه نیز آن‌چنان پوشش خبری نشد! در 1973 اسرائیل یک هواپیمای مسافربری را که در طوفان شن در کانال سوئز گم شده بود را ساقط کرد و 110 نفر را به کشتن داد! هیچ اعتراضی صورت نگرفت! در سال 1955 یک هواپیمای مسافربری هندی (ایر ایندیا) که یک هییت چینی را به کنفرانس باندوگ می‌برد در میان هوا منفجر شد! (یک پناه‌جوی امریکایی بعدها اعتراف کرد که به دستور سیا در هواپیمای مزبور بمب گذارده است) هیچ‌کدام از این سوانح نمایانگر توحش عنوان نشدند. در حقیقت آن‌ها خیلی زود به فراموشی سپرده شدند. هزاران نمونه از این موارد را می‌توان عنوان کرد اما رسانه‌های امریکایی آن‌ها ر ارایه نمی‌کنند.

علی همتی

- درباره اهمیت براندازی بعضی از دولت های دموکراتیک و منتخب (مانند تخریب دمکراسی در ایتالیا در سال 1948، سرنگون کردن نخستین دولت ِ دمکراتیک ِ گواتمالا، بی ثبات کردن دولت منتخب شیلی) در مقاله “ثبات موجودیت نظام سرمایه‌داری جهانی” توضیح داده شده است.

- درباره ضوابط اصطلاحات مقالات سیاسی (مانند دموکراتیک، مردم سالاری، میانه‌رو ها و افراطی‌ها، روند صلح و دفاع) در ایالات‌متحده در مقاله “ضوابط اصطلاحات مقالات سیاسی در ایالات‌متحده” توضیح داده شده است.

- در نوشته بعدی درباره دلیل تحریم کوبا و جنگ ویتنام خواهم نوشت و پس از آن، درباره رسانه‌های ایالات‌متحده و تاثیر سیستم تبلیغاتی و شستشوی مغزی خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 16:16:32 | Permalink | No Comments »

Thursday, March 13, 2008

ضوابط دفاع و روند صلح برای ایالات متحده

·        روند صلح

عبارت «روند صلح» یک معنی واژه‌ای دارد که عبارت است از «روندی که منجر به صلح شود». ولی این همان مفهومی نیست که رسانه‌ها از آن یاد می‌کنند. اصطلاح«روند صلح» به‌طوری که در رسانه‌ها به‌کار می‌رود عبارت است از کاری که ایالات‌متحده در آن مقطع زمانی، مشغول به‌انجام آن است (و در این‌باره نیز استثنایی وجود ندارد) پس از نظر تعریف، ایالات‌متحده همواره پشتیبان«روند صلح» است.

نوآم‌چامسکی باز هم به خبرنگارها و نویسنده‌هایی که در هنگام سخنرانی وی حضور داشتند گفت: سعی کنید در رسانه‌های امریکا عبارتی را بیابید که به‌هر ترتیب، هر کجا که باشد، بگوید ایالات‌متحده با روند صلح مخالف بوده! هرگز نمی‌توانید چنین عبارتی را پیدا کنید! چامسکی در ادامه نتیجه بررسی یکی از شرکت‌کنندگان سخنرانی شهر سیاتل را اعلام کرد: آن شرکت‌کننده پایه اطلاعاتی کامپیوتری نیویورک‌تایمز را از سال 1980 که روند شروع شده است تا به آن روز بررسی کرده و هر مقاله‌ای را که در آن واژه «روند صلح» درج بوده بیرون کشیده است. چیزی حدود 900 مقاله در این‌باره وجود داشته است. وی تلاش کرده بود که ببیند آیا موردی هست که در مقاله ای نوشته شده باشد که ایالات‌متحده با روند صلح مخالفت کرده که چیزی در هیچ‌کدام از مقالات نمی‌یابد. بزرگ‌ترین کشورهای تاریخ، گاهی دست‌کم به‌صورت اتفاقی هم‌که شده باشد، شاید از روند صلح حمایت نکرده باشد ولی درمورد ایالات‌متحده این امر واقع نمی‌شود.

در حالی که در دهه 1980 ایالات‌متحده دست‌کم عامل اصلی در جلوگیری از دو روند عمده صلح بوده است: یکی در امریکای مرکزی و دیگری در خاورمیانه! ولی محال است که این واقعیت ساده و روشن را در هرکجای رسانه‌های عمده امریکایی پیدا کنید! لزومی ندارد که با مدارک و شواهد برای اثبات این نکته به‌خود فشار آورد! اثبات آن در مفهوم خود کلمات است. مثل این‌که به‌خواهید یک آدم متاهل مجرد پیدا کنید! نیازی به تحقیق ندارد که آن را اثبات کنید، چنین چیزی وجود ندارد! نمی‌توانید امریکا را مخالف روند صلح بدانید، چراکه روند صلح از نظر تعریف همان است که امریکا انجام می‌دهد و اگر کسی با ایالات‌متحده مخالفت کند، در واقع با روند صلح مخالفت کرده است!

·        دفاع

آیا تاکنون شنیده‌اید که کشوری اقرار کند که تجاوز کار است؟ به طور کلی کشورها به «دفاع» مشغولند! صرف‌نظر از این‌که چه می‌کنند. هیتلر و مشاورین او موضع خودشان را دفاعی می‌دانستند! درحقیقت استدلال نازی‌ها از استدلال ایالات‌متحده برای «در تنگنا گذاردن اتحاد شوروی» قوی‌تر بود (نگاه کنید به ادبیات نازی) آن‌ها خود را در محاصره اروپایی‌ها و هم‌چنین مورد حمله جک‌ها و لهستانی‌ها می‌دیدند! (هم‌چنین بدهی عظیم معاهده ورسای برگرده آن‌ها سنگینی می‌کرد) پس درنتیجه آن‌ها با ساختن آشویتس در برابر یهودیان از خود دفاع کرده بودند و با حمله به چک‌سلواکی در برابر چک‌ها از خود دفاع کرده بودند! هم‌چنین در برابر لهستانی‌ها و غیره. پس چرا اگر کسی چنین چیزهایی به‌نویسد، خواننده زحمت خندیدن را هم به خود نمی‌دهد اما در مورد ایالات‌متحده چنین استدلال‌هایی پذیرفتنی است!

در رسانه‌‌های امریکا توضیح داده بودند: «هنگامی که به سابقه دیپلماسی امریکا از جنگ جهانی دوم به بعد نگاه می‌کنید، همه تصمیمات درباره چگونگی مهار کردن اتحاد شوروی، مانند مسابقات تسلیحاتی، تنش‌زدایی و همه این چیزها، بازتاب ملاحظات داخلی بوده است!» اما اسناد از طبقه‌بندی خارج شده و سایر قراین نیز اثبات می‌کند که صرف هزینه نظامی روشن متداول ایالات‌متحده برای مدیریت صنعتی است: راهی است که برای سودآوری اقتصادی جهت سوداگری انتخاب کرده‌اند. برای مثال نکته‌ای که به‌وضوح در یادداشت شماره 68 شورای امنیت ملی (یک سند جنگ‌سرد) گفته می‌شود این است که بدون صرف هزینه‌های نظامی، اقتصاد ایالات‌متحده و سراسر جهان هردو رو به سقوط خواهند رفت! و درنتیجه توصیه می‌کند که هزینه‌های نظامی در ایالات‌متحده به میزان وسیعی افزایش یابد و علاوه برآن، اتحاد شوروی درهم شکسته شود. (این درست پس از شکست طرح مارشال بود. طرحی که به‌عنوان یک طرح تشویق صادرات برای سوداگران امریکایی طراحی شده بود و شکشت خورده بود. هنوز هیچ موفقیتی در بازسازی اقتصادی اروپای غربی و ژاپن حاصل نشده بود) در آن موضع، صرف هزینه نظامی تنها راهی بود که تصور می‌شد ایالات‌متحده به سر منزل مقصود برساند. به منزله موتوری که رشد اقتصادی را پس از پایان رونق زمان جنگ به حرکت درآورد و مانع آن شود که ایالات‌متحده دوباره به رکود اقتصادی بازگردد! که به همین صورت عمل کرد و به‌صورت شیوه مدیریت صنعتی ادامه یافت و یک انگیزه قوی برای اقتصاد ایالات‌متحده شد. در نتیجه دیدید که تصمیمات امریکا پس از جنگ ناشی از ملاحضات اقتصاد داخلی بوده است.

جان لوییز گدیس (مورخ دست راستی) درباره دخالت نظامی امریکا در اتحاد شوروی می‌نویسد هنگامی که ایالات‌‌متحده سعی می‌کرد دولت بلشویک را با استفاده از زور سرنگون کند، این حرکت نیز دفاعی و در جهت مهار کردن صورت گرفته است. دخالت نظامی سیزده دولت غربی در اتحاد شوروی در 1918 یک عمل دفاعی بود. بلشویک‌ها سرمایه‌داری غربی را به مبارزه خوانده بودند و تنها راهی که دولت‌های غربی می‌توانستند به‌کنند این بود که به روسیه نیرو به‌فرستند. در این‌جا این حمله، دفاع خوانده می‌شود. کاری درواقع پرزیدنت ویلسون انجام داد این بود که از دو راه از امریکا دفاع کرد: با حمله به روسیه به‌منظور جلوگیری از چالشی که اعلام شده بود، و با به‌کار انداختن برنامه «ترس از سرخ» در داخل امریکا و مبارزه سرکوب‌گرانه و تبلیغاتی دولت امریکا در 1919 علیه کمونیست‌ها که هر دوی این کار بخشی از دخالت دفاعی بوده است!

این داستان هم‌واره ادامه داشته است: چرا ایالات‌متحده در 1984 باید از شر ساندینیست‌ها در نیکاراگوئه خلاص می‌شد؟ این که آن‌ها برنامه‌های اجتماعی در دست اجرا داشتند که در حال رسیدن به موفقیت بود و این برنامه مورد پسند مردم امریکای لاتین قرار می‌گرفت و درنتیجه به‌دنبال همان اهداف است. این چیزی است که برنامه‌ریزان امریکا آن‌را نظریه دومینو یا «تهدید ناشی از یک سرمشق خوب» می‌نامند که بر اساس آن، کل نظام مورد تسلط ایالات‌متحده از هم پاشیده خواهد شد.

در ابتدای بحث نیز توضیح داده شد که به سابقه سیاسی هر کشوری که نگاه کنید، خواهید دید که هر چه کرده‌اند جنبه «دفاعی» داشته است! حتا اگر سابقه کار چنگیز خان هم در اخیتارمان بود. اصطلاحات مقالات سیاسی طوری طرح شده‌اند که مانفع اندیشیدن شوند! مانند «روند صلح» «در تنگنا گذاردن» «دفاع» و برگردیم به بحث واژه «دفاع». به دفاع ایالات‌متحده از ویتنام جنوبی نگاه کنید: هرگز در رسانه‌های امریکا دیده نشده است که اعلام شود که امریکا از ویتنام جنوبی دفاع نمی‌کرد. درحالی که واقعیت این است که ایالات‌متحده از ویتنام جنوبی دفاع نمی‌کرد، بل‌که به آن حمله کرده بود. هنگامی که گدیس از نبرد دین‌بین‌فو (جایی که فرانسوی‌ها آخرین مقاومت خود را برای حفظ کنترل استعماری خود بر هندوچین) سخن می‌گوید، این عمل را یک تلاش دفاعی می‌نامد. مک‌جرج بوندی در کتاب خود راجع‌به تاریخ سیستم نظامی، می‌گوید چگونه ایالات‌متحده نظریه استفاده از سلاح هسته‌ای را در جهت کمک به فرانسوی‌ها برای حفظ موقعیت خود در دین‌بین‌فو مطرح کرد! وی می‌گوید که ایالات‌متحده درباره کمک به فرانسوی‌ها در «دفاع» از هندوچین فکر می‌‌کرد! اما وی نمی‌گوید که دفاع در برابر کی؟ ذکر آن بسیار ابلهانه خواهد بود! آن‌ها از هندوچین در برابر هندوچین دفاع می‌کردند! اما در رسانه‌های ایالات‌متحده این موضوع زیر سووال نرفت! اگر کسی سعی کند از «حمله» امریکا به ویتنام جنوبی صحبت کند، ویراستارش تصور خواهد کرد که او از مریخ آمده است، چرا که چنین چیزی در تاریخ وجود نداشته است!

علی همتی

- در نوشته بعدی درباره حمایت ایالات‌متحده از ترور خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 08:15:13 | Permalink | No Comments »

۱۲۵مین سالمرگ کارل مارکس


پروفسور ولفگانگ لئون‌هارد (Wolfgang Leonhard) کارشناس صاحب‌نام تاریخ کمونیسم است. اومدت ۲۱سال است که دردانشگاه ییل امریکا دراین رشته مشغول تدریس است. این نویسنده سیاسی همچنین مطالعات زیادی دررشته‌ی اقتصاد انجام داده و تسلط زیادی در این زمینه دارد.

لئون‌هارد که ۸۷ سال دارد در پایان جنگ جهانی دوم، به دستور استالین ، به همراه گروه والتر اولبریشت (Walter Ulbricht) سیستم سوسیالستی را دربخش آلمان شرقی که تحت کنترل شوروی بود، پایه‌گذاری کردند. او چهار سال بعد به یوگسلاوی فرار کرد و پس از آن بعنوان منتقد و مخالف کمونیسم دیکتاتوری و بوروکراتیک شناخته شد و کتابی با عنوان” انقلاب فرزندان خود را می‌خورد” در این زمینه به چاپ رساند.

ولفگانگ لئون‌هارد کارشناس معروف کمونیسم معتقد است که نظرات کارل مارکس، امروزه زنده‌تر از گذشته هستند.

پرفسور لئون‌هارد در گفتگویی با خبرگزاری آلمان می‌گوید که، زندگی در آلمان بازنمایی از پیشگویی‌های این فیلسوف و اقتصاددان است. مارکس در قرن نوزدهم به این نتیجه‌گیری دست یافت که مسایل اقتصادی یک کشور، تعیین کننده هستند و برتمام سطوح زندگی تأثیر می‌گذارند. اعتصاب، تظاهرات و بحث بر سر تفاوت درآمد و هزینه‌ها نمونه‌ای از این مسایل هستند.

مارکس به وضوح توضیح می‌دهد که با رشد سرمایه داری ، مرزهای ملی از بین می‌روند و همه چیز فرو می‌ریزد. به این ترتیب بود که جهانی شدن در مرکز طرح او قرارگرفت و سیستم آینده را پیشگویی کرد. البته مفاهیم کارگر، سرمایه‌دار و اعتصاب امروز به شکل دیگری بکار می‌رود.

لئون‌هارد معتقد است سیاست در آلمان به شکل فزاینده‌ای بی مفهوم شده است و برنامه‌ریزی طولانی مدتی را به همراه ندارد. امروزه سیاست حول محور مسایل کوچک می‌چرخد و اینکه تا شش ماه بعد چه باید کرد. لئون‌هارد می‌گوید: «نمی‌توان زندگی را در این برنامه‌ها محدود کرد.» نداشتن آرزو و برنامه ریزی مشخص ، یک فقرزدگی غیرعادی و نگران کننده است.

اودر عین حال از ممنوعیت عملی مطرح کردن تئوری سخن می‌گوید:« اگر کسی با این نظریات و تئوری‌های راهبردی پا به میدان بگذارد، می‌گویند او عامه‌گرا(پوپولیست)، کهنه‌اندیش و فاقد درک واقعیت‌هاست. آینده نگری یک امر مسلم است و باید وجود داشته باشد وگرنه اشتیاق و امید از بین می‌رود. مردم یک کشور بدون چشم‌انداز به آینده ودید بلند مدت نمی‌توانند زندگی کنند.» لئون‌هارد در پایان می‌افزاید:

«بعداً نظریات مارکس توسط سردمداران شوروی به شکل غلطی اجرا شد و مورد سواستفاده قرار گرفت. مارکسیسم به یک موضوع تهوع‌آورتبدیل شد.» و در پایان می‌گوید:« این مارکسیسم همراه با نمایندگان متعصب و ساده اندیشش مرد.»

(دویچه وله (خبرگزاری آلمان
13.03.2008

Posted by Ali Hemmati at 05:15:12 | Permalink | No Comments »

Wednesday, March 12, 2008

ضوابط میانه رو و دموکراتیک برای ایالات متحده

  • دموکراتیک و مردم سالاری

هنگامی که ایالات‌متحده از دموکراسی و مردم‌سالاری صحبت می‌کند، از چه چیزی پشتیبانی می‌کند؟ آیا دموکراسی به مفهوم آن است که مردم در اداره کشور خود شرکت می‌کنند؟ نوآم چامسکی جواب این سووال را با مثال هایی می دهد: چرا ال‌ساوادور و گواتمالا دموکراتیک اند، ولی نیکاراگوئه (در 1984 در لوای حزب ساندینیست‌ها) دموکراتیک نیست؟ آیا به‌این دلیل است که آن دو کشور اولی انتخابات داشته‌اند ولی این‌یکی نداشته است؟ خیر، در واقع، انتخابات نیکاراگوئه (1984) صد برابر از هر انتخاباتی در ال‌سالوادور بهتر بود. شاید به‌خاطر فقدان مشارکت سیاسی مورد نظر ما، مردم در نیکاراگوئه مورد آزار قرار می‌گیرند، در حالی که مردم در ال‌سالوادور و گواتمالا به قتل می‌رسند؟

شاید به‌خاطر این است که در نیکاراگوئه جراید مستقل نمی‌تواند وجود داشته باشد؟ نه، جراید نیکاراگوئه از آزادترین جراید دنیا بود، خیلی آزادتر از آن‌چه جراید امریکا بوده‌اند. ایالات‌متحده هرگز کوچک‌ترین بردباری برای روزنامه‌ای مانند لاپرنسا در نیکاراگوئه (La Prensa روزنامه مخالف نیکاراگوئه و مورد پشتیبانی امریکا در طور جنگ کنترا) از خود نشان نداده است. حتا نزدیک به آن هم نبوده است. در هر بحرانی در ایالات‌متحده، دولت حتا کوچک‌ترین روزنامه‌های مخالف را بسته است. چه برسد به یک روزنامه عمده که مورد حمایت مالی قدرتی خارجی بوده که به کشور حمله کرده و قصد سرنگونی دولت را داشته است. آن درجه از آزادی روزنامه ها غیرقابل تصور است. در ال‌سالوادور، زمانی یک روزنامه مستقل وجود داشت که توسط نیروهای امنیتی مورد حمایت امریکا تعطیل شد، و مدیر یکی از روزنامه‌ها را نیز کشتند و چاپ‌خانه روزنامه دیگری را منفجر کردند! و از این راه به حساب جراید مستقل رسیدند.

پس ال‌سالوادور و گواتمالا با چه ضوابطی دموکراتیک هستند که نیکاراگوئه نبود؟! ضابطه‌ای هست: در نیکاراگوئه  (1984 زیر لوای ساندینیست‌ها) عوامل سوداگر نقش اساسی در تسلط بر دولت نداشتند، از این رو دموکراسی وجود نداشت. در ال‌سالوادور و گواتمالا، دولت‌ها توسط نظامی‌ها و در جهت منافع متنفذ، مالکین، تجار ثروتمند، و طبقه رو به رشد حرفه‌ای اداره می‌شود. این‌ها با ایالات متحده بندوبست دارند از این‌رو این کشورها دارای دموکراسی هستند. مهم نیست که روزنامه‌های مستقل را منفجر کنند، و یا مخالفین سیاسی را بکشند، و یا ده‌ها هزار انسان را به قتل برسانند، و هرگز چیزی مثل یک انخابات آزاد (هر چند ضعیف) نداشته باشند. این‌ها چیزهایی نامربوطند! این کشورها از این نظر دارای دموکراسی هستند که «آدم‌های درست و حسابی» آن‌ها را اداره می کنند! و اگر آدم‌های درست و حسابی (؟!) آن‌ها را اداره نکنند، پس دارای دموکراسی نیستند!

  • میانه رو ها و افراطی ها

نوآم چامسکی به خبرنگارها و نویسنده‌هایی که در هنگام سخنرانی وی حضور داشتند گفت: تلاش کنید در جراید امریکا کسی را (هر که باشد) بیابید مایل باشد در این موضوع پا را از خط خارج بگذارد که «چهار دموکراسی و یک کشور تمامیت‌خواه (ساندینیست‌های نیکاراگوئه) در امریکای مرکزی هست که هرگز یک انتخابات آزاد نداشته‌اند» بگردید حتا یک جمله در رد این ادعا پیدا کنید! و اگر به کشتارها در ال‌سالوادور و گواتمالا اشاره ای در روزنامه‌های امریکایی ]و هم‌چنین فیلم‌های هالیوود[ بشود، آن‌ها همیشه این را به‌گردن «جوخه‌های اعدام که از کنترل خارج شده است» یا «افراطی‌های خارج از کنترل» می‌اندازند. ولی واقعیت این است که افراطی‌ها در واشنگتن هستند و چیزی را که کنترل می‌کنند نیروهای نظامی ال‌سالوادور و گواتمالا است! گرچه که هرگز این موضوع در روزنامه‌های امریکایی ]و هم‌چنین فیلم‌های هالیوود[ دیده نمی‌شود!

«میانه‌رو» واژه‌ای است به مفهوم آن که «از دستورات ایالات متحده پیروی کن»، و این در برابر واژه «افراطی» و به مفهوم آن است که «دستورات ایالات متحده را گوش نمی‌کنند»! آن‌ها می‌توانند یک دست راستی افراطی باشند ولی اگر دستورات امریکا را بکار نبندند یک «رادیکال» محسوب می‌شوند! برای مثال پادشاه مراکش سلطان‌حسن که به صحرای‌غربی هجوم می‌برد، دستور دادگاه‌جهانی را زیر پا می‌افکند، و در مراکش شکنجه همه جا گیر است! اما در هیچ مقاله‌ای وی را سلطان‌مستبد نمی‌نامند، بل‌که از او به‌نام «میانه‌رو» یاد می‌کنند! زیرا امریکا در مراکش پایگاه هوایی دارد و هم‌چنین از منابع کانی زیادی در آن‌جا استفاده می‌کند! در ایالات‌متحده هم‌چنین از عربستان‌سعودی نیز به عنوان «میانه‌رو» یاد می‌شود! در حقیقت مدت‌ها از عراق صدام نیز (با توجه به اردوگاه‌های مرگ، جنگ‌افزارهای بیولوژیک و کشور تروریستی) به عنوان کشوری که «جهت میانه‌روی حرکت می‌کند» اشاره می‌شد!

Dictator Suhartoاز دیگر «میانه‌رو»ها می‌توان به سوهارتو (دیکتاتور اندونزی) اشاره کرد! روزنامه کریستین‌ساینس‌مانیتور در مقاله‌ای عنوان کرد که پس از آن که دولت اندونزی یک طغیان کمونیستی را در 1965 متوقف کرد، غرب اشتیاق بسیار یافت که با رهبر جدید و میانه‌رو اندونزی (سوهارتو) کار کند. اما این رهبر تازه و میانه‌روی اندونزی کیست؟ سوهارتو در 1965 با کمک ایالات‌متحده یک کودتای‌نظامی به راه انداخت و پس از آن ارتش اندونزی در عرض 4 ماه حدود 500000 نفر را قتل‌عام کرد! کسی تعداد دقیق آن را نمی‌داند! خود آن‌ها پانصد هزار نفر گزارش کرده‌اند! خب، این یک خبر خوشایند در غرب بود و رسانه‌های امریکایی عاشق آن بودند. به عنوان مثال، جیمز رستون (مقاله نویس لیبرال نیویورک‌تایمز) مقاله‌ای با عنون بارقه‌ی نور در آسیا نوشت و یو.اس.نیوز و ورلد ریپورت داستانی داشت تحت عنوان «امید در جایی که هیچ‌گاه امیدی نبود»! این نمونه سرتیترها در روزنامه‌های امریکایی بودند! دلیل آن این‌بود که سوهارتو حزب سیاسی متکی بر توده‌ها (حزب کمونیست) را که در آن زمان نزدیک به چهارده میلیون نفر عضو داشت را به کلی نابود کرده بود! نیویورک تایمز سرمقاله‌ای داشت که اساس آن این بود: کار بزرگی است ولی ایالات متحده نباید خیلی آشکارا درگیر آن باشد، زیرا خیلی زیبا نیست که 500000 نفر مردم از میان بروند (این یعنی کار درست است و باید مطمئن شد که همین راه درست ادامه خواهد داشت !) این درست در زمان قتل‌عالم بود! خب، این هم رهبر جدید میانه‌روی اندونزی یعنی سوهارتوست.

علی همتی

زیر نویس:
- از گفتگوهای صورت گرفته نوآم چامسکی در راو، ماساچوست آوریل 1989 استفاده شده است.
- در نوشته بعدی درباره ضوابط دفاع و روند صلح برای ایالات متحده خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 08:39:07 | Permalink | No Comments »

Thursday, February 28, 2008

اصلاحات اقتصادی در بلوک شرق

آن‌چه که پیش از انحلال اتحاد شوروی، در کنار وضع معیشت و اثرات الگوی رشد استالینی و میراث او بر سیاست اقتصادی شوروی، در شرق رخ داد این بود که تحصیلات، خدمات بهداشتی و درمانی رایگان برای نسلی از مردم که در آن سیستم چشم باز کرده و بزرگ شده‌بودند، جزو روال طبیعی و معمولی زنده‌گی به‌شمار می‌رفت. فرزندان و نوه‌های سوسیالیسم‌روسی (که در مقایسه با پدران خود، تحصیلات بالاتر و آرزوهای بلندتری داشتند) فرزندان و نوه‌هایی که برای به دست آوردن آن‌چه که داشتند مجبور نبوده‌اند جنگ، گرسنه‌گی و قحطی، و دوران بازسازی را تحمل کنند، انواع دیگری از دست‌آوردها را مطالبه می‌کردند. آن‌ها مشارکت آزادانه و وسیع سیاسی، فرهنگی، سطح مصرف متفاوت برای افراد متفاوت، دسترسی به اطلاعات و به طور خلاصه، حق خود را برای این که متفاوت با گذشته باشند و در طراحی دنیای متفاوت حق دخالت و اظهارنظر داشته باشند، می‌خواستند. اما گروه های حاکم که امتیازات ویژه‌ی آنان چون جان‌پناهی آن‌ها را محافظت می‌کرد و در پشت همین امتیازات سنگر گرفتند و از قبول این خواست‌ها خودداری می‌کردند؛ خودداری آنان از قبول این خواست‌ها در زمینه‌ی مشارکت و در زمینه‌ی این حق که به گونه‌ی دیگری سوسیالیست باشند، نسل جدید را نخست به سوی کلبی‌گری و بی‌اعتقادی نسبت به انسان، غیرسیاسی شدن، بی‌آرمانی و بی‌خیالی و سپس به سوی جست و جو برای یافتن جایگزین‌های غیر سوسیالیستی منحرف ساخت. آن‌چه آنان از سرمایه‌داری می‌دانستند مربوط به پر زرق و برق‌ترین جنبه‌های آن بود و از بابت فشار، مضیقه و بدی‌های نظام سرمایه‌داری نگرانی نداشتند!

در پژوهشی از سوی یونسکو در سال ۱۹۹۳، تخمین زده شد که فقط در خود روسیه نیم‌میلیون مرگ ِ اضافی ِ ناشی از «اصلاحات نئولیبرالی» رخ داده است، همان اصلاحاتی که عمومن مورد حمایت غرب است. رییس امور اجتماعی روسیه تخمین زده است که ۲۵ درصد از جمعیت زیر ِ خط ِ فقر هستند و این در حالی است که حاکمان جدید، ثروت شگفت آوری به دست آورده‌اند. اصلاحات اقتصادی که غرب در بلوک شرق سابق آغاز کرد، برای بیشتر مردم آن‌ها یک فاجعه مطلق بود. در نتیجه یک بررسی که یونیسف (صندوق اضطراری بین‌المللی کودکان در سازمان‌ملل‌متحد) آن را منتشر کرد، هزینه ساده انسانی اصلاحات سرمایه‌داری، نظیر مرگ‌ومیر در روسیه و لهستان و سایر کشورها (که خود این اصلاحات را تصویب کرده بودند، آن را محاسبه کرده بودند) در مورد روسیه، محاسبه کرده بودند که سالیانه حدود پانصد هزار مرگ‌ومیر نتیجه این اصلاحات بوده‌است. در لهستان که کشور کوچک‌تری‌ست، شمار مرگ‌ومیر کمتر است و تناسب آن نسبت به جمعیت در منطقه، همان است. در جمهوری چک، درصد مردمی که در فقر زنده‌گی می‌کنند از 7/5 درصد در 1989 به 2/18درصد در 1992 رسیده است. بنابراین اگر اکنون در خیابان‌های ورشو گام‌برداریم، ویترین مغازه‌ها را پر از کالاهای زیبا می‌بینیم (مانند بیشتر کشورهای جهان‌سوم) ثروت زیاد ولی متمرکز در عده کمی. فقر، گرسنه‌گی، مرگ و نابرابری گسترده برای اکثریت بزرگ مردم.

این نکته که آن کشورها از آغاز هم به‌راستی سوسیالیستی نبودند و تعریف سوسیالیسم‌راستین به کنار، برای بیش از نیم قرن، هر دو ابرقدرت کوشیدند که افکار عمومی بین المللی را متقاعد سازند که، آن‌چه در اتحاد شوروی و اروپای‌شرقی وجود داشت، در واقع، سوسیالیسم بود. اما دلیل آن که مردم هنوز به حزب‌های موسوم به کمونیست در اروپای‌شرقی و روسیه رای می‌دهند! این حسرت ایام گذشته نیست، فکر نمی‌کنم کسی در آن کشورها بخواهد دوباره به سیاه‌چال استالینی برگردد! این نیست که آن‌ها غم گذشته را بخورند، بل‌که این ترس آن‌ها از آینده است. میراث استالین بر سیاست اقتصادی شوروی و اثرات الگوی رشد استالینی بر وضع معیشت و سطح زنده‌گی مردم بد بود ولی آن‌چه که اتفاق می‌افتد از آن خیلی بدتر است. 

علی همتی

زیر نویس:
- تروتسکی در پاییز 1932 که سومین سال از آخرین تبعید خود را پشت سر می‌گذاشت در سفر به دانمارک (به دعوت دانشجویان سوسیال‌دمکرات) چنین گفت «در اتحاد شوروی هنوز سوسیالیسم وجود ندارد. شرایطی که در آن‌جا حکم فرماست شرایطی‌است انتقالی، پر از تناقضات، با باری سنگین از میراث گذشته بر دوش و تحت فشار خصمانه دولت‌های سرمایه‌داری! انقلاب اکتبر اصول جامعه جدید را اعلام کرده است (جمهوری شوراها)… اولین لامپ ادیسون خیلی بد بود، ما باید بدانیم که چگونه آینده را از میان اشتباهات و خطاهای اولیه ساختمان سوسیالیست تمیز دهیم»

Posted by Ali Hemmati at 13:10:16 | Permalink | No Comments »

Wednesday, February 27, 2008

ارزیابی شیوه های متفاوت توسعه اقتصادی

بسیار شاهد بوده‌ایم که روسیه و اروپای‌شرقی را از نظر اقتصادی با اروپای‌غربی و یا ایالات‌متحده مقایسه می‌کنند. برای این‌که به دوره‌ای برسیم که شرق و غرب اروپا از نقطه‌نظر اقتصادی شبیه‌هم بوده باشتد، باید به دوره پیش از کریستف کلمب برگردیم! حتا پیش از زمان کلمب، اروپای‌شرقی شروع شد به تبدیل شدن به یک ناحیه خدماتی دنیای‌سوم برای اروپای‌غربی، آن‌هم از راه عرضه منابع و مواد خام برای صنایع نساجی و فلزی غرب. بله، این اقتصاد ها در طول ششصد سال، مثل‌هم نبوده‌اند! روسیه نیز قرن‌ها به صورت یک کشور با یک اقتصاد عمیقن ناتوان دنیای‌سوم باقی ماند (روسیه در آستانه قرن‌بیستم در وضعی اسفبار بود. در مقایسه با قدرت‌های عمده‌ی اروپایی از نظر اقتصادی، برآورد عمومی حاکی از پنجاه‌سال عقب‌ماندگی بود)

پس از این مقدمه، به توسعه اقتصادی اتحاد شوروی در قرن بیستم نگاهی می‌کنیم: نسبت درآمد اروپای‌شرقی به اروپای‌غربی تا حدود سال 1913 در حال کاهش بود، سپس تا حدود 1950 سریعن بالا رفت و تقریبن تفاوت از میان رفته بود! سپس در اواسط دهه 1960، زمانی که اقتصاد شوروی از رونق افتاد، تناسب تا اندازه‌ای کاهش یافت، تا اواخر دهه 1980 بیشتر تنزل کرد. اما پس از آن‌که اتحاد شوروی منحل شد (و اکنون) دوباره در حدود چیزی است که در 1913 بود! اگر بخواهید شیوه‌های متفاوت توسعه اقتصادی را ارزیابی کنید (صرف‌نظر از این‌که از آن‌ها خوش‌تان بیاید یا نیاید) سووال این است که چگونه جوامعی که در 1910 مانند اتحاد شوروی بودند، در 1990 با اتحاد شوروی مقایسه می‌شوند؟ تاریخ قیاس دقیقی به دست نمی‌دهد ولی گزینه‌های خوبی وجود دارد: می‌توانیم روسیه را با برزیل، بلغارستان، گواتمالا مقایسه کرد. این مقایسه منطقی است!

برای مثال برزیل بایستی یک کشور فوق‌العاده ثروتمند می‌بود، منابع طبیعی باورنکردنی دارد! دشمن ندارد! در طول قرن، سه بار با تهاجم تخریب نشده است! (اتحاد شوروی هم بر اثر دخالت غربی‌ها در جنگ داخلی در 1918 و هم در جنگ جهانی دوم شدیدن صدمه دید). در حقیقت برزیل امکانات بسیار زیادتری از شوروی برای توسعه دارد. این یک مقایسه عاقلانه است، اما چرا چنین مقایسه‌ای را انجام نمی‌دهند و برعکس تنها مقایسه های احمقانه و بی‌اساس (مقایسه با جوامعی که در حدود 1910 مانند اتحاد شوروی بودند) انجام می‌دهند! زیرا اگر برزیل و روسیه (یا گواتمالا و بلغارستان) را با هم مقایسه کنیم، پاسخ چیز دیگری خواهد بود! برزیل برای شاید 5 تا 10 درصد جمعیت خود مثل اروپای‌غربی است و برای 80 درصد جمعیت خود، چیزی شبیه افریقای‌مرکزی است! در حقیقت، برای 80 درصد جمعیت برزیل، روسیه شوروی مثل بهشت است! هم‌چنین اگر کشاورزان گواتمالا ناگهان در بلغارستان فرود آیند، شاید فکر کنند که به جایی مثل بهشت آمده‌اند! از این رو، این کشورها را این‌گونه مقایسه نمی کنند!

حتا مقایسه‌ی رژیم‌های سوسیالیستی با همسایگان سرمایه‌داری آن‌ها، به سود رژیم‌های سوسیالیستی جهان سوم است. شاخص های استاندارد فقر و توسعه نایافتگی در هند خیلی بالاتر از چین است و این تفاوت، با وجود رفورم‌های چین (که در جهت نزدیکی به بازار انجام شده و منجر به عقب‌نشینی‌هایی از دست آوردهای قبلی شده است) هنوز مشاهده می‌شود؛ برای چین گرسنه‌گی کابوسی متعلق به گذشته است، در حالی که برای میلیون‌ها نفر هندی، هنوز مشکل روزمره‌ی آن‌ها است. در کوبا نرخ بالای رشد اقتصادی با ترقی شاخص‌های توسعه‌ی اجتماعی و رفاه عمومی و هم‌چنین با جهت‌گیری مترقیانه در توزیع درآمدها همراه بوده است.(به دنبال فروپاشی کشورهای بلوک شوروی سابق، در سال ۱۹۹۰ که ۸۵٪ تجارت خارجی کوبا قطع شد، انتظار سقوط اقتصاد کوبا و سقوط کوبا می‌رفت)

بانک‌جهانی تحلیل خود را از موفقیت مدل توسعه اقتصاد شوروی این‌گونه ارایه داده است: این بانک در 1990 روسیه و چین را «جوامع نسبتن موفق به لحاظ رهانیدن خود از بازار بین‌المللی» خواند. اگرچه آن دو کشور به مشکل برخوردند اما «نسبتن موفق» بودند! البته اگر آن دو کشور را با کشورهایی که پیش از انقلاب‌شان با آن‌ها شبیه بوده‌اند، مقایسه کنید، خواهید دید که بسیار موفق بوده‌اند! و این امر موجب نگرانی غرب در جنگ‌سرد بوده است: چراکه توسعه اقتصاد شوروی به چشم کشورهای جهان سوم خیلی خوب می‌آمد، مدلی بود که آن‌ها می‌خواستند از آن پیروی کنند. (این ناحیه بسیار گسترده سنتی جهان‌سوم، خود را از استعمار غرب رهانیده و راه مستقلی را می‌پیمود) درنتیجه دل‌مشغولی عمده برنامه‌ریزان سطح‌بالای‌امریکا تا دهه 1960 این بوده‌است که الگوی توسعه شوروی کل نظام جهانی امریکا را در خطر از هم‌پاشی قرار داده، زیرا در حقیقت روسیه خیلی خوب عمل کرده بود. (افرادی چون وزیرخارجه‌امریکا جان‌فوستر دالس و نخست‌وزیر انگلیس هارولد مک‌میلان از موفقیت توسعه روسیه زهره‌ترک شده بودند) امروزه درغرب به روسیه یک کشور جهان‌سوم نمی‌گویند، بل‌که به آن می‌گویند کشور توسعه‌یافته شکست‌خورده، که در نتیجه اکنون می‌توان آن را دوباره با جهان‌سوم ادغام کرد! 

علی همتی

زیر نویس:
- در ادامه درباره رفورم‌ها در جهت نزدیکی به بازار و اصلاحات اقتصادی در بـلـوک شـرق سابق و هم‌چنین دلیل این که چرا مردم در اروپای‌شرقی و روسیه به حزب‌های موسوم به کمونیست نیز در انتخابات رای داده می‌شود، خواهم نوشت.
- در 27 اکتبر 1917 کلودآنت (روزنامه‌نگار فرانسوی) نوشت: «ماکسیمالیست‌ها (در آن زمان بلشویک ها را چنین می‌نامیدند) قدرت را تسخیر کرده‌اند و روز بزرگ فرارسیده است. من با خود می‌گویم درنهایت تحقق بهشت سوسیالیستی را که سال‌ها به ما وعده داده شده بود، خواهیم دید… ماجراجویی تحسین آمیز! یک موقعیت ممتاز!» تروتسکی در دفاع از انقلاب روسیه چنین گفت: «چه نفرت صمیمی‌ای در پس درود طعنه‌آمیز نهفته است! سرمایه‌داری نیازمند قرن‌ها بود تا خود را در مبارزه با قرون‌وسطا حفظ کند، سطح علم و تکنولوژی را ترقی دهد، راه‌آهن بسازد، سیم برق بکشد. بعد بشریت توسط سرمایه‌داری به جهنم جنگ‌ها و بحران‌ها فرو رفت! ولی از طرف دشمنان سوسیالیسم یعنی هواخواهان سرمایه‌داری، به ما زمان اندکی داده شده تا بهشت با همه اختراعات جدید، در روی زمین تعبیه گردد.»

Posted by Ali Hemmati at 09:24:50 | Permalink | No Comments »

Tuesday, February 26, 2008

میراث استالین بر سیاست اقتصادی شوروی

تا سال‌ها بعد از مرگ استالین، رشد اقتصادی شوروی با میزان جالب توجهی ادامه یافت. هر چند رشد اقتصادیشان از آهنگ غیر عادی دهه 1930 تدریجن می کاست، ولی به هر حال، رشد اقتصادی در دهه 1950 آن قدر بالا بود که نیکیتا خروشچف هنگام سفرش به امریکا در سال 1959 بگوید که حداکثر تا 1970 یا 1980 ما امریکا را پشت سر میگذاریم و بر او تفوق خواهیم یافت. برای اینکه تهدید خروشچف را جدی بگیرید، به جدول نگاه کنید: متوسط نرخ رشد سالیانه تولید ناخالص ملی در اتحاد شوروی: دوره پنج ساله 1951 – 1955 (متوسط رشد سالیانه 5/5) دوره پنج ساله 1956 - 1960 (متوسط رشد سالیانه 9/5) دوره پنج ساله 1961 - 1965 (متوسط رشد سالیانه 0/5) دوره پنج ساله 1966 - 1970 (متوسط رشد سالیانه 2/5) دوره پنج ساله 1971 - 1975 (متوسط رشد سالیانه 7/3) دوره پنج ساله 1976 - 1980 (متوسط رشد سالیانه 7/2) از سالی به سال دیگر تولید فولادشان 9% افزایش مییافت! نرخ افزایش در سایر صنایع پایه نزدیک به همین قدر یا حتا از آن بیشتر بود. شاید به نظرتان عجیب میرسد که اقتصاد شوروی سخت محتاج اصلاحات اساسی بوده در آغاز دهه 1930 شورویها اغلب رشد اقتصادی خودشان را 20% در سال (یعنی بالاترین رشد اقتصادی در جهان) گزارش میکردند. حتا پس از آن که محاسبه مجدد میکردند و ارقام را با معیارهای غربی ارائه میدادند، آمار اقتصادی شوروی رشک بسیاری از کشورهای جهان را بر میانگیخت! چه این رشد اقتصادی به ویژه در دهه 1930 بسیار برجسته و جالب توجه بود. در حالی که کشورهایی نظیر ایالات متحده در آن دوران از افزایش بیکاران و ورشکستهگی کارخانهها در عذاب بودند، اتحاد شوروی به سرعت دست اندر کار کاهش بیکاران خود و ساختن کارخانههای جدید بود. به نظر میرسید که شورویها مسئله فراز و نشیبهای اقتصادی را حل کردهاند. چه شورویها در حالی که مقدار نسبتن کمی تکنولوژی غربی را وارد میکردند، قادر بودند زیربنای صنعتی تحسین انگیزی را بنا کنند. روسیه قبل از انقلاب، کشوری غیرصنعتی و عقبافتاده و فقیر قلمداد میشد، در حالی که تا جنگ جهانی دوم، اتحاد شوروی دیگر یک نیروی نظامی قدرتمند شده بود! پس اتحاد شوروی که به چنان رشد اقتصادی دست یافت چرا در نهایت الگوی رشد استالینی به جای آن که وسیله ساز آسودهگی و گشایش باشد، همانند زنجیری گردن اقتصاد مملکت را در قید انداخت ؟!

مارشال آی گولدمن (رییس شوروی‌شناسان دانشگاه هاروارد) چنین شرح میدهد: «اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی به جانوری میماند که قسمتهایی از بدن به شکل هیولا مانندی بزرگ شده و بر پیکر نحیف و ناتوانی سنگینی میکند.» آن قسمت بزرگ و هیولا مانند، بخش صنایع سنگین و صنایع نظامی و دستگاه دیوانسالار عظیم اتحاد شوروی است که برای استالین مقدس بود و در صدر اولویتهای وی قرار داشت؛ به قیمت فدا شدن بخش کشاورزی و صنایع مصرفی که رابطه مستقیم با رفاه حال کارگران و کشاورزان دارد، رشد بیقواره کردند! میراثی که از سیاست اقتصادی استالین بر جای مانده هیولایی است به نام صنایع سنگین و صنایع نظامی که خود دستمایه ای هستند برای دیوانسالاری عظیم اتحاد شوروی. هرچند الگوی اقتصادی استالین در زمان خود، تا حد معقولی برای استالین سودمند افتاد اما آنچه که از آن سیاستها به جا مانده بود اقتصادی در هم شکسته و معیوب بود! الگوی اقتصادی استالین شرایط اقتصادی قبل از انقلاب را تغییر داده بود و خود نظام استالینی در مقابل تغییرات از خود مقاومت نشان می داد! حتا بعد از سی سال از مرگ استالین!

استالین معتقد بود که باید گسترش صنایع سنگین را در صدر اولویت قرار دهد و برای فراهم آوردن سرمایه‌ای که برای برنامههای صنعتی لازم بود به این نتیجه رسید که مجبور است که سخت به نظام کشاورزی تکیه کند؛ و چون در آن ایام تولیدات کشاورزی 50 درصد و تولیدات صنعتی 35 درصد تولید ناخالص ملی را تشکیل میداد، این راهحل بهنظر بیشتر کارشناسان صحیح و معقول میرسید. در نتیجه استالین به اشتراکی کردن کشاورزی رو آورد. او تصور میکرد با ادغام مزارع در یک دیگر، نهتنها میتواند از مزایای اقتصادی بودن اندازهها سود ببرد، بلکه تصور میکرد که کم شدن تعداد مزارع، کار نظارت بر آنها را آسانتر میکند. با پایین آوردن قیمت تولیدات دهقانان و نیز بالا بردن میزان تولیدی که از آنان انتظار داشت، استالین کوشید تا تمام غذای مورد نیاز نیروی کار رو به رشد مستقر در شهرها را فراهم آورد. برای آنکه منابعی را که از بخش کشاورزی فراهم آورده بود هر چه زودتر به کار وا دارد، استالین به برنامه ریزی مرکزی روی آورد و برنامه ریزان شوروی، بخش غیر متناسبی از منابع را به صنایع سنگین اختصاص دادند. در الگوی اقتصادی استالین، تنها بعد از گذشت سالیان دراز، کشاورزان و پرولترها میتوانستند به کالاهای مصرفی دست یابند.

در این‌باره لطیفههای بیشماری در شوروی سابق بر زبانها جاری بود (از یکسو نشاندهنده وضع معیشت مصرف کننده شوروی و از سوی دیگر نشانه گسترش صنایع سنگین و… بود) در یک جلسه سخنرانی، یکی از اعضای حزب کمونیست خطاب به کارگران کارخانه می‌گفت: « ببینید رفقا، بعد از اتمام برنامه پنجساله اول، هر خانواده میتواند صاحب خانهای مستقل شود. بعد از برنامه پنجساله دوم، هر کارگری میتواند اتومبیل داشته باشد. و در خاتمه سومین برنامه پنجساله هر خانواده صاحب یک هواپیما میشود!» یکی از کارگران از میان جمعیت پرسید:« هواپیما به چه دردمان می‌خورد؟» جواب میدهد که « رفقا، انگار درست متوجه نشدید! مثلن در شهرستانی که زندگی میکنید، با کمبود سیب زمینی مواجه هستید، خب سوار هواپیمایتان میشوید و به مسکو میروید و سیب زمینی میخرید!»

موافقان الگوی اقتصادی استالین، دریافتند که کنترل مرکزی منابع کشور، نه تنها در ساختمان صنایع سنگین اتحاد شوروی شیوه‌ای موثر است، بلکه همچنین به کار ساختمان یک ارتش بسیار نیرومند نیز میآید. در واقع نظام اتحاد شوروی بسیار موثر تر از نظام بازار آزاد توانست منابع خود را به خدمت ارتش در بیاورد. هزینههای نظامی از 10 درصد تولید ناخالص ملی فراتر رفت، در حالی که نظام بازار تنها در شرایط جنگ میتوانست آن گونه عمل کند. در طول چندین دهه چنین به نظر میرسید که شیوه اختصاص منابع و نیز برنامه توسعه استالین خوب کار میکند و خواهد کرد. اما در دهه 1960 رشد اقتصادی اتحاد شوروی دچار تزلزل و بیثباتی شد. تولید صنعتی در پایان دهه 1970 در بسیاری از واحدهای صنعتی شروع به کاهش کرد.

آبل آقانبگیان (اقتصاد دان شوروی) با استفاده از آمار و ارقام شوروی از پی‌آمدها و مشکلات کوتاه مدت، تصویر غمانگیزی به دست داد و گفت که چگونه به علت تقلیل تخصیص منابع و نیز سرمایه گذاری در گذشته و حال، رشد اقتصادی و نیز کارآیی تولید از سال 1971 تا سال 1980 آهنگ کندی گرفته است. در واقع همین آهنگ کند در اغلب یازده برنامه پنج سالهای که به سال 1985 به پایان رسید، ادامه یافت.

علی همتی

زیر نویس:

- در ادامه درباره ارزیابی شیوههای متفاوت توسعه اقتصادی و توسعه اقتصادی در شوروی سابق خواهم نوشت.

Posted by Ali Hemmati at 19:01:56 | Permalink | No Comments »